خانه / بایگانی/آرشیو برچسب ها : شعر

بایگانی/آرشیو برچسب ها : شعر

داستانک “جنگ بود” نوشته‌ی ولفگانگ بورشرت/ برگردان: مصطفا صمدی

کارخانه‌دار پرسید: «همه‌ی مردم یک چرخ خیاطی، یک رادیو، یک یخچال و تلفن دارند. حالا چی تولید کنیم؟» مخترع گفت: «بمب.» جنرال گفت: «جنگ.» کارخانه‌دار گفت: «اگر راهی دیگری وجود ندارد، چرا که نه.» مردی با روپوش سفید اعدادی را …

بیشتر بخوانید »

چرا شعر حجم شعری ذات‌گراست؟ نوشته‌ی احسام سلطانی

هنر ذات‌گرا را می‌توان به زبان بوردیو هنری درونگرایانه و هنری دانست که به هیچ‌چیز جز خودش ارجاع نمی‌دهد. هنر ذات‌گرا توجهی به موقعیتی که در آن پدید آمده است ندارد. هنر ذات‌گرا هنری در خود فرو رفته است که …

بیشتر بخوانید »

شعر “طلا” نوشته‌ی مهدی قاسمی شاندیز

طلا ۱ از سری که به‌اشتباه کرده‌یی تن     بیرون در ازای مبلغی ناچیز دوباره به خانه می‌آیی مثلِ ماشینی که مست کرده باشد تلو تلو بر تخت‌خواب می‌کوبی و رنگ‌ات می‌چکد از دست‌هام ۲ برای کنارآمدن با چه‌ می‌توان کرد …

بیشتر بخوانید »

شعر “صدای ورق خوردن” نوشته‌ی ایوب احراری

صدای ورق خوردن همه‌ی حرف‌های یک کتاب که نیستم چندتا باشم و تو نخوانی کافی‌ست؟ ورق بزنید حتی اگر نمی‌خوانید رد شوید دنیا که کوچه نیست       که تنگ باشد من که جنگی نبوده‌ام هرگز تا که کج کنم راه از …

بیشتر بخوانید »

شعر “سنگ آفتاب” نوشته‌ی اکتاویو پاز/ مترجم: احمد میر علایی

بیدی از بلور، سپیداری از آب، فواره‌ای بلند که بادکمانی‌اش می‌کند درختی رقصان اما ریشه در اعماق بستر رودی که می پیچد، پیش می‌رود روی خویش خم می‌شود، دور می‌زند و همیشه در راه است: کوره راه خاموش ستارگان. یا …

بیشتر بخوانید »

شعری از “پژمان قانون”

دم را بر نقطه فرو گذاشت و گفت: امروز روز شدیدی است که پرنده‌ی مرده از دستان ما می‌پرد؛ پس آن مرد بازیافته بود که آب از جوش افتاده، افتاده بر زانوانش که بر سوراخی مهیب لرزیده بود. آن مرد …

بیشتر بخوانید »

شعری از “مهدی محمودی”

غم قدم می‌زد روی خط افق های‌های و خورشیدها سرخ از گریه خونی‌تر می‌شدند بی‌صدا تا غروب کنند و خواب سراغ مرا از شب بگیرد جفت‌پاهایم را چه کسی قلم کرد وقتی که من راه رفتم روی خطی سپید و …

بیشتر بخوانید »

شعری از “سحر یحیی‌پور”

زاری در محله‌های قدیمی یک طرف ترک آجرها جوانی چه کسی‌ست؟ که گیاهان بر مزارهای شریف خودسر می‌رویند _لای درزها_ تا هر کجا که مرزی نباشد مثل تهران که از هر طرف حصارهایش را انداخته‌ است و‌ پوست‌کلفتی‌اش را می‌شود …

بیشتر بخوانید »

شعری از “رامین سفاریان”

زنِ در چشم‌های کافکاخوانده‌ای بود خام نمی‌شد خم نمی‌شد روی تختی که وا کرده بودم در لَکان تا لک‌لکی برای من بچه‌ای بیاورد پر از لک آن‌قدر پیچیده بود سارا یا آنا یا همان که مرجان می‌زدم صداش که گفتم …

بیشتر بخوانید »

شعر “من مارتین نیستم” نوشته‌ی میلاد خدابخشی

درد که دیده نمی‌شود باید کشیده باشی من که نقاش نیستم مرد رفت دل وا پا پس باید زنده‌زنده مُرده باشی باید… زن رفت در باز شد و حالا ناگزیر است بسته شود باید توی تاکسی نشسته باشی و رفته‌رفته …

بیشتر بخوانید »

شعر “او محبوبش را فرامی‌خواند به آرامش” نوشته‌ی ویلیام باتلر ییتس/برگردان گروه مترجمین آنتی‌مانتال

«او محبوبش را فرامی‌خواند به آرامش.» می‌شنوم اسبان ظلمانی را، یال‌های بلندشان به‌لرز، سم‌ها آبستن غوغا، چشم‌ها سپیدرخش؛ بالاسویشان شمال، می‌گشاید شب سمج و خزان را، و شرق، خوشی نهانش را پیش از دمیدن صبح، می‌تراود غرب، با ژاله‌های بی‌رنگ …

بیشتر بخوانید »

شعری از “آریا خسروی”

نازی‌ت را سنجاق کردم به موی دخترکی اسرائیلی بشکن سکوت تا تجاوز کنم به سیانور از لای شیار تپه‌های خط مقدمی روی بالکن فکر کنم به پستان‌هات که جنگی کرده بود در بالکان می‌لیسم رواندا تا قوام بیابی گروهی بیاوری …

بیشتر بخوانید »