خانه / داستان

داستان

آوریل, 2022

  • 26 آوریل

    داستان کوتاه “بیمارستان سینا” نوشته‌ی امیرمحمد محدثی

    حوالی شش صبح از صدای ناله‌های کاوه از خواب پرید. روی صندلی کنار تخت بیمار خوابش برده بود. کاوه همین‌طور که به ملافه‌ها چنگ می‌زد و ناله می‌کرد کلمات نامفهومی از زبانش بیرون می‌آمد. کلماتی که معلوم نبود از تأثیر …

مارس, 2022

  • 14 مارس

    داستان کوتاه “باز هم داستان بنویس” نوشته‌ی سمیرا مسعودی

    حتماً باید راهی باشد تا بتوانم در داستانم چروک‌های روی پیشانی‌ات را عمیق‌تر نشان دهم. موهایت بلوند نیست قهوه‌ای کمی روشن است، اما خودت یک بار گفتی موهایت را که بلوند می‌کنی چروک‌های روی پیشانی‌ات بیش‌تر خودشان را نشان می.دهند. …

فوریه, 2022

  • 12 فوریه

    داستان “ما و مطب ساحلی دکتر «ی»” نوشته‌ی مهدیه کوهی‌کار

    ما همه اینجا آمده‌ایم تا دکتر «ی» را ببینیم. نشسته‌ایم توی بزرگ‌ترین سالن انتظار شهر، میان این دیوارها و زیر این سقف بلند شیشه‌ای. نفس داده‌ایم به هوای دم‌کرده‌ی این ساحل و چشم دوخته‌ایم به دریای این‌ شهر که وقت …

ژانویه, 2022

  • 12 ژانویه

    داستان کوتاه “عطــر خـوش چــای” نوشته‌ی فریبا عنابستانی

    مامان میل‌های بافتنی را توی دست‌هایش جابه‌جا می‌کند. نخ دراز کاموا را هزار دور می‌پیچد دور انگشت اشاره‌اش و دوباره شروع می‌کند، یکی زیر، یکی رو… نگاهم زل شده روی چین و چروک‌های صورتش که حالا دیگر قابل شمردن نیستند. …

دسامبر, 2021

  • 22 دسامبر

    داستان کوتاه “چشم شهلایی” نوشته‌ی سحر حسنوند عموزاده

    هر شب رأس ساعتِ هشت صدای جیغِ همسایه بالایی‌مان بلند می‌شود. من گوش‌هایم را می‌گیرم تا به‌قول مادر زباله‌دونی کس‌وناکس نشوم، اما مادر در این چندوقت تا صدای‌شان را می‌شنید پنجره‌ها را می‌بست؛ در تراس را چفت می‌کرد؛ دستمال بلندی …

نوامبر, 2021

سپتامبر, 2021

آگوست, 2021

  • 9 آگوست

    داستان ” ریشه‌های چنار،پیچیده دور کفن بابا” نوشته‌ی آزاده محمدزاده

    جنازه‌‌ی آقام را گذاشته بودم عقب نیسان و خودم نشسته بودم پشت فرمان و رانندگی می‌کردم.دیروز،درست وسط دعوا با آن مرد غریبه مامان تلفن زد.دفعه‌ی اول جوابش را ندادم.مرد روبروی صورتم ایستاده بود و یقه‌ام را گرفته بود.چشمانش انگار داشت …

  • 1 آگوست

    داستانک “شدن” نوشته‌ی ساحل نوری

    زندگی مثِ یه خوابه که توش هزار بار دارت می‌زنن باید ماهی باشی که بفهمی پشت این جمله چقد حَرفِه… پشت فرمون نشسته و از کتابی که مطمئنم هنوز ده صفحه‌شم نخونده یه جمله رو هی بلغور می‌کنه. انقد تو …

جولای, 2021

  • 5 جولای

    داستان کوتاه “مملی” نوشته‌ی حسین رحمتی‌زاده

    حمید از پشت پنجره دید که مملی دارد می‌آید و رفت و پشت میزش نشست. مملی رکابی‌اش را درآورد و وارد دفتر شد. اولین چیزی که به چشم حمید آمد خال‌کوبی روی بازوی راستش بود. با خط کج و معوجی …

ژوئن, 2021

  • 19 ژوئن

    داستان کوتاه “نویسنده” نوشته‌ی علی جلایی

    شاش تا چشمم را گرفته بود. سگ را می‌زدی تو آن سرما نمی‌رفت توی خیابان. یک چشمم به دیوار بود یک چشمم به پنجره‌ی همسایه. کل محل چراغ‌شان خاموش بود الا این یک اتاق. نور صورتی دلم را گرم می‌کرد؛ …