خانه / شعر (صفحه 4)

شعر

شعر «دکلمه‌ی یک انسان پوک» از «محمدعلی حسنلو»

می‌خواهی نخستین نفر باشی نخستین صدایی که فُرم صمیمانه می‌گیرد زنگ می‌زند وُ تبخیر نوروز را در فراگیری بیماری بَرملاء می‌کند می‌خواهی همیشه نخستین باشی دست از عادات‌ِ هزارساله بَرنَداری مُدام گوش‌اَت را از پیش‌بینی حوادث دِرو کنی از هوش …

بیشتر بخوانید »

شعر “سنگربندی” نوشته‌ی امین شیخی

“سنگربندی” وقتی که شانه‌هات زلزله می‌کند ویرانی‌ام حتمی‌ست چقدر و سنگری صورتت را مثل این شعر می‌کند سپید سی و دو سنگ به موازات چاهی که برآمده نفتش را کرده‌ام استعمار منی که دهانم در انهدام بود در جنگ تن‌به‌تن …

بیشتر بخوانید »

شعری از «یدالله رویایی»

سکوت، دسته‌گلی بود میان حنجره‌ی من ترانه‌ی ساحل، نسیم بوسه‌ی من بود و پلک باز تو بود. بر آب‌ها پرنده‌ی باد، میان لانه‌ی صدها صدا پریشان بود. بر آب‌ها، پرنده، بی‌طاقت بود. صدای تندر خیس، و نور، نورتر آذرخش،  در …

بیشتر بخوانید »

شعر “تماس” نوشته‌ی مهدی قاسمی شاندیز

«تماس» من آدم خوبی نبودم، بودم؟ نااابودم و تا بودم هستی از لباس زیرم زیرتر شد تابوت بی‌وتنی در شماره‌ام خاک می‌شد و سکه‌ای که پاچه می‌گرفت از باجه بهای قبض روح بود «چه خوب بود سری که از پا …

بیشتر بخوانید »

شعر “یادت نرود” نوشته‌ی مهرداد فلاح

“یادت نرود” چشمی بفرست برای انگشتانم که مشت این سیب را باز کنم سیب زبان چاقو را خوب می‌فهمد با همین زبان دل ِ این دانه را می‌شکنم فریادش را می‌شنوم همراه این صدا به سفر می‌روم… به «نمی‌دانم» می‌دانم! …

بیشتر بخوانید »

شعر “عکس خانوادگی” نوشته‌ی مانی آذرمهر

«عکس خانوادگی» چشم‌های مادرم دودی‌ست اشک‌هاش خانه‌ را همیشه می‌کند خاموش خواهرم آن‌قدر کوچک که همیشه گم می‌شود لای رگ‌های پدر این دست‌های پاره را ما پدر صدا می‌زنیم صورتی‌ست که خنده را سر بریده این در خانه‌ی زخمی من …

بیشتر بخوانید »

شعر «ضجه» از «هیوا باجور»

چه کنم با کاش که مثل مرگ فامیل نزدیک من است؟ دستم آخ  راست کرده تا بی تنهام کند با جیغ‌ گذاشته رفته خانه بی چمدان و کفش که مثل خمپاره یک پات اینجا و یکی آنجا با جنگ فرار نکرده جز …

بیشتر بخوانید »

شعری از «ساناز مصدق»

از تنگه‌ی منجیل پشت لب‌هایم از قله‌های تنم که کرده‌اند نشست و غدّه‌ای که ناگهان میان‌مان نشست چه یادت هست؟ افتاده زالو روی ساعت‌م بیا مرا ببر بیا مرا روز کن میانِ دو شب جهان بی‌رحم‌ست و این رَحِم‌ با …

بیشتر بخوانید »

شعر “بی‌کاری” نوشته‌ی میلاد خدابخشی

“بی‌کاری” معلم بیکار بود مدرسه بیکار و پدر هم وقتی‌که او و برادرش را کاشت تنها زخمی که مادر برداشت کاری بود هنوز که هنوز است از نوکِ پستان اشک می‌ریزد برای امید که بیکاری او را کُشت و ابراهیم …

بیشتر بخوانید »

شعر «رکوئیم برای اولین‌روز چوب‌لباسی عریان…» از «محمد رضایار»

باد چرا عریان‌ست از کنار این‌همه چوب‌لباسی که می‌گذرد در خیابان‌ها در خانه‌ی همسایه آن‌قدر لباس نبود که ترجیح دادند چوب‌لباسی‌شان را هیزم کنند تا گرم بمانند در سوختن خود پدرم چوب‌لباسی مؤمنی‌ست با همان لباس‌ها به خانه بازمی‌گردد که …

بیشتر بخوانید »

شعر “مجرم” نوشته‌ی مجید محمدی

«مجرم» مجرم‌تر از تو به عمرم ندیده‌ام و ندیده‌ای هرگز مثل من می‌کُشیم کسانی که دوست‌مان دارند تا به کسانی که دوست‌شان داریم زندگی ببخشیم این فضل و بخشش یازدهمین فرمانِ کدام نبی‌ست؟ که هرچه می‌کنیم خاک بر سر بخشیده …

بیشتر بخوانید »

شعر «آخرین‌ بلیط» از «گراناز موسوی»

شبی که بلندترین راهِ شیری از تو می‌رقصید دکمه‌های صدفی به چه کار می‌آمد؟  سیاه پوشیده‌ام که سپیدم کنی  و گونه‌هایم را سرخ.  گولِ خامه‌دوزی‌ها را نخور هنوز همان غارنشین‌م که خدا با برگ مو خجالت‌م داد از وقتی رفته­‌ای …

بیشتر بخوانید »