خانه / شعر جهان / شعر “آن‌گونه که مردگان شکارمان می‌کنند” نوشته‌ی چارلز اولسون/ برگردان: صفورا هاشمی چالشتری

شعر “آن‌گونه که مردگان شکارمان می‌کنند” نوشته‌ی چارلز اولسون/ برگردان: صفورا هاشمی چالشتری

آن‌گونه که مردگان شکارمان می‌کنند

۱

آن‌گونه که مردگان شکارمان می‌کنند،
آنان مردگان درون مایند،
بیدار شوید، ای خفتگان من، فریاد می‌زنم شما را،
تورهای هستی را از هم بگشایید!

ماشین‌ام را هل دادم، مدتی چنان طولانی بی‌استفاده مانده بود.
گمان کردم لاستیک‌ها فقط باد کم دارند.
اما ناگهان آن زیربدنه‌ی تنومند خودرو بر فراز سرم بود، و لاستیک‌های عقب
توده‌هایی بودند از لاستیک و تار، که هر یک به شیوه‌ای به هم چسبیده بودند

همان‌گونه که ارواح مردگان در اتاق نشیمن، گرد آمده
بر گرد مادرم، برخی‌شان مراقب گذر
از زیر پرتو آپارات فیلم، صفحه‌ای
روی گرامافون می‌چرخید، و همگی‌شان
از ابتذال زندگی‌شان در جهنم به ستوه آمده بودند

رو به مرد جوان سمت راست‌ام کردم و پرسیدم: «اون‌جا چطوره؟»
و او ملتمسانه و معترضانه التماسم کرد نپرسم، ما فقیریم
فقیر. و ناگهان تمام اتاق پر شد از پوسترها و نمایش‌هایی
از لنت‌های ترمز و بقیه‌ی لوازم یدکی خودرو، استندهای
مقوایی، و مردگان که دو به دو پرسه می‌زدند
به همان ملالی که در زندگی داشتند، در جهنم نیز دارند، فقیر و محکوم
به تجهیزات صرف.

مادرم، همچنان سرزنده همچون همیشه، خفته
آن‌گاه که به خانه درآمدم، چنان‌که بارها یافته بودمش در صندلی گهواره‌ای
زیر چراغ، و در حالی که بیدار می‌شد، همین‌که نزدیکش شدم،
درست همان‌گونه که همیشه می‌شد.

دریافتم که او هفته‌ای یک‌بار به خانه بازمی‌گردد، و با او
انبوه جوانان ناشناس که گرد او جمع می‌شوند در مرگ، درست همان‌قدر
که آدم‌های هم‌شأن کت‌وشلوارپوش دیگر در زندگی.

ای مردگان!

و من و آن زن سرخپوست
به گوزن آبی
یاری دادیم تا راه برود

و گوزن آبی سخن گفت،
در اتاق بغلی،
به شیوه‌ی سخن گفتن یک سیاه‌پوست

مثل این بود که خری را راه می‌بردی،
و سخن‌اش
ورّاجی پرطمطراق پیرزنان
بود.

و ما کمک‌اش کردیم دور اتاق راه برود
چرا که در جست‌وجوی جوراب بود
یا کفشی برای سم‌هایش
حال که داشت

امکان‌های انسانی
کسب می‌کرد.

در پنج مانع، آدمیان و فرشتگان
در دام می‌مانند، در تورهای عظیم
که بر هر سطح از هستی گسترده‌اند، تورهای چندگانه
که در هر پلّه‌ی نردبان‌ها سدّ راه می‌شوند، آن‌گاه که فرشتگان
و دیوان
و آدمیان
بالا و پایین می‌روند.

خر را راه ببر
گرامافون را بشنو
بگذار خودرو
در گوشه‌ای از حصار سفید جای بگیرد
آن‌گاه که صندلی سفیدی است. پاکی

تنها یک لحظه‌ی هستی است، بندها

بازمی‌گردند

در پنج مانع، کمال
پنهان است

من می‌رسم
به آن مکان
ده دقیقه دیر.

ساعت بیست دقیقه به نه
خواهد بود. و نمی‌دانم،

بی‌ماشین،

چگونه به آن‌جا برسم.

ای صلح، مادرم، نمی‌دانم
چه‌گونه می‌توانستم کاری را که کردم یا نکردم
به شیوه‌ای دیگر انجام دهم.

اینکه هر هفته بازمی‌گردی
اینکه به خواب می‌روی
با چهره‌ای رو به راست

اینکه آنجا حاضری
آن‌گاه که درمی‌آیم، همان‌گونه که بودی
آن‌گاه که زنده بودی

اینکه همان‌قدر سفت و سخت هستی، و گوشت‎ات
همان است که می‌شناختم، اینکه همان همراهان را داری
که عادت داشته‌ام داشته باشی

اما وای، که همه‌ی شما آن را
چنین ابتذالی می‌یابید!

ای صلح، مادر، برای آن ماموت‌واری
آمد و شدهای
نردبان‌های زندگی
تورهایی که در آن‌ها گرفتاریم. بیدار شو،
ای روح من، بگذار نیرو در آخرین چین و چروک
هستی رخنه کند، مگذار هیچ‌یک از تارها و لاستیک تایرها
بر روی زمین باقی بماند. بگذار حتی مادرت نیز
برود. بگذار تنها بهشت باشد.

ناامیدی در این است که لحظه‌ایی
که بهشت نیز هست (بهشت
خوشبختی است) در لحظه‌ی
پسین حل می‌شود، و نیرو
جاری می‌شود تا به پیشواز رخداد بعدی برود.

آیا جای شگفتی است
که مادرم بازمی‌گردد؟
آیا آن انبوه
به‌حق در پی اتاقی نیستند
که در آن شاید
شادمانی را انتظار کشند؟ آن‌ها از زندگی
شکایتی نداشتند، آشکارا
فیلم را می‌خواستند، یکدیگر را، تنها گذر کردن
در میان یکدیگر در آنجا را،
آنجا که امر واقعی است، حتی تا کارت‌های نمایشی،
تا بیرون از جهنم باشند

فقرِ
جهنم

ای ارواح، در زندگی و در مرگ،
بسازید، حتی آن‌گاه که در خوابید، حتی در خواب
بدانید چه بادی
حتی از زیر محفظه‌ی میل‌لنگ خودروی زشت
آن را از جا برمی‌کند، وزنه‌های نم‌کشیده‌ی کالاها را می‌زداید،
تجهیزات، سرگرمی‌ها، خوراکی‌ها، زن سرخپوست را،
گوزن آبی پلید را، «استند کتاب» ۴ در ۳ فوتی را،
سنگینی خانه‌ی کهنه را، اتاق درونی انباشته را،
تورهای نم‌کشیده را از جا بلند می‌کند.

و ناپدید می‌شوند چنان‌که اشباح می‌شوند،
همچون تار عنکبوت، هیچ
در برابر دست آدمی

روزن! روزن بایدت،
وگرنه خواهی مرد. یعنی
هرگز نمردن، آن دهشت

رفتن، و تا ابد
بازآمدن، بازگشتن
به آن‌هایی که زیست نشدند

ای مادر، این را نمی‌توانستم کرد،
نمی‌توانستم زیست آنچه را تو نزیستی،
من خود در هستی خویش تورپیچم

می‌خواهم بمیرم. می‌خواهم آن لحظه را نیز
کامل کنم

ای روح من، از لغزاندن چرخ‌دنده
بگریز.

۲

مرگ در زندگی (خود مرگ)
بی‌پایان است، جاودانگی
علت کاذب است.

گره به گونه‌ای دیگر است، هر گوشه‌ی توپولوژیکی
خود را می‌نمایاند، و هیچ شمشیری
آن را نمی‌برد، هر گره خود آتش خویش است.

هر گره‌ای که تور از آن ساخته شده
از آن دست‌هاست تا بگشایند
ساخت گره را. و لمس، به تنهایی
می‌تواند گره را به شعله‌ی خویش بدل کند.

(ای مادر، اگر یک بار لمس‌ام کرده بودی

ای مادر، اگر یک بار لمس‌ات کرده بودم)

خودرو نمی‌سوخت. زیرش
به من نمایانده نمی‌شد
چون جسدی گروتسک. پیرمرد

تنها آن را برمی‌داشت همان‌طور که به آن می‌نگریستم،
و در گوشه‌ای از حصار نوک‌تیز می‌گذاشت،
انگار که سگ سفید مادرم بود؟

یا صندلی کودکی

زن،
که روی چمن بازی می‌کرد،
با پسرش (زن همسایه)

از دستم عصبانی بود هرچه بود
از روی زمین‌بازی بچه‎ها لیز خورد و رد شد
یا از هر چه که آن‌جا روی چمن داشت

و من به‌تمامی گستاخانه جواب دادم
که هرکس از پلاستیک استفاده کند
باید منتظر باشد اشیاء لیز بخورند

و بشکنند، که نمی‌توانم نگران باشم
که پسرش ممکن است آسیب دیده باشد
از آن‌چه من لیزاندم

بر سرشان.

درست همان دم بود که به خانه‌ام رفتم
و در نهایت حیرت
مادرم را نشسته آنجا یافتم

همان‌گونه که همیشه نشسته بود، آن‌سان که باید همیشه
تا ابد آنجا بنشیند سرش آویخته
به خواب؟ بیدار شو، بیدار شو مادرم
چه بادی تو را نیز
تا ابد از این ابتذال برخواهد کشید،
ثروتمندت خواهد کرد آن‌گونه که همه‌ی آن ارواح

حسرت حسرت حسرت

ثروتمندی را می‌خورند؟

حق با آنهاست. باید داشته باشیم
آنچه را می‌خواهیم. ما را یارای
نداشتنش نیست. تنها یک راه داریم:

تورهایی که گرفتارمان می‌کنند شعله‌های آتش‌اند.

ای ارواح، بسوزید
زنده، بسوزید اکنون

تا برای همیشه
آرامش داشته باشید، داشته باشید

آنچه را که حسرت‌اش را می‌خورید

ای ارواح،
در همه چیز غرق شوید،
مگذارید حتی یک گره
از میان انگشتان‌تان بگذرد

مگذارید هیچ‌کدام به تو بگویند
که باید در خواب باشی آن‌گاه که تور
از میان دستان راستین‌ات می‌گذرد

آنچه می‌گذرد
همان است که هست، آنچه خواهد بود، آنچه بوده
است، آنچه جهنم است و بهشت
زمینی است برای دریده شدن، تا تو را
از میان پرده‌ی شعله‌ایی که هر گره
پنهانش می‌دارد به تیر بکشد، چرا که همه‌ی گره‌ها دیواری‌اند آماده
تا به دست تو با تیرباران گشوده شوند.

تورهای هستی

تنها جاودانه‌اند اگر در خواب باشی، حال آنکه دستان‌ات
می‌بایست مشغول باشند. روش، روش

من نیز شما را فرا می‌خوانم تا بیایید
به یاری همه‌ی مردان، به یاری زنان بیشتر
که بیشتر می‌دانند، به یاری زن تا به مردان
بگوید بیدار شوید. بیدار شوید، مردان،
بیدار

از مادرم می‌خواهم
که بخوابد. از او می‌خواهم
که در صندلی بماند.
صندلی من
در گوشه‌ی حصار است.
او کنار شومینه‌ای از سنگفرش نشسته. گوزن آبی
نیازی نیست هیچ‌کدام‌مان را به زحمت اندازد.

و اگر در شادمانی بنشیند، ارواحی
که او و مرا می‌آزارند
نیز آرام خواهند گرفت. خودرو

حمل شده است.

منبع: مجموعه اشعار چارلز اولسون: به جز اشعار ماکسیموس (انتشارات دانشگاه کالیفرنیا، ۱۹۸۷)]

درباره‌ی تیم تحریریه آنتی‌مانتال

تیم تحریریه آنتی‌مانتال بر آن است تا با تولید محتوای ادبی و انتشار آثار همسو با غنای علمی، هرچند اندک در راستای ارتقای سطح فرهنگی جامعه سهیم باشد. امیدواریم که در این مسیر با نظرات و انتقادات خود ما را همیاری‌ کنید.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *