مانیفست بیکاران جهان
شنبه را برای من آفریدند،
یکشنبه را برای من،
دوشنبه را برای من،
سهشنبه را برای من،
چارشنبه را برای من آفریدند،
پنجشنبه را،
جمعه را برای من
با مرخصیِ خودم
موافقت میکنم
رییس ندارم
چون کار ندارم! بیکارم!
جهان را برای من آفریدند
که ولو شوم در خانهها، در خیابانها
در مزارع، دراز بکشم
دست بکشم به چیزها
دست بکشم از چیزها
خوش باشم
و اگر بخواهم
اسم روزهای هفته را عوض میکنم
یا کاری میکنم
که شنبه
هفتبار تکرار شود
یا حتی بیشتر
این است پادشاهی ِ من
به خودم میگویم بمان
به خودم میگویم برو
و رفتار میکنم با خودم
مثل یک نامهی عزیز
یک شعر تازهی لطیف
یک تکآهنگ بی تکرار
خودم را در تنهایی میشنوم در باد:
این سمفونیهای جهان است
_______________
مانیفست پایان هزارسال شعر عاشقانه
اینک
غزلیات
کافیست
دیگر
زبان فارسی
بر اینطور
مساعی پوک
همت نمیکند
دیگر به داروخانه برو
با زبان فارسی
سفر کن
عریضه بنویس
در انتخابات شرکت کن
فحش بنویس
اما از غزل
«پایین بیا» که من
تفنگِ بد-باروتِ قرن تازهام
پایان آخر، نزدیک است
و من
پایان یک هزارسال موس موس کردن را
اعلام میکنم
تو اگر شاعری یا دلال ازدواج یا رییسجمهور
«دوستت دارم» چون بگویی
کشته خواهی بود
که عشق
قضیهایست تاریخی
وَ تمامشده
جوراب پدرم در کفشهای قدیمیاش سوراخ است
و خواهرم
به خاطر خوبی دندانهاش!
کبوترِ جَلد یک پیرمرد دندانساز شدهست
چون ما به جای بیمهشدن
شعر خواندهایم
دوستم
زنی را دوست داشت
که از هفت نفر شنیده بود
دوستت دارم
و فلاکت را ببین
که هنوز عاشق اوست
پس به من مپرس چرا غزلیات کافیست
چون غزلیات کافیست
چون حافظ
با آن مُخ بزرگش در مینیاتور و شعر
فکر نمیکند
چون ما فقط
هزارسال است که منوچهریوار
توبه کن!
تنها
توصیف میکنیم
اعلام میکنم
من
مردی که منم
که «دوستت دارم»
رفتهست
برای همیشه
و چشمهای زنان
از پارسی
برای همیشه
-چشمهای مردان هم-
که من خستهام
از این همه شاهبیت
که هیچوقت نگذاشتهست
مردهایی را که در جوب میمیرند،
خوب نگاه کنیم
غزلیات کافیست!
چون از زلف و ابرو و خواهشِ زن
بیش از هزارسال
نمیشود سخن گفت!
عشق
کبوتریست
سفید
که نیست
نیست- چرا نمیبینید؟
غزلیات کافیست
تو اگر هرکس باشی
تفنگم پُر است
از عشق تا بگویی
کُشته خواهی بود
____________________
واپسین بوسه
… وَ قتل
واپسین بوسه بود:
آن دور
ایستادم
با تفنگ
نگاهت کردم
آنتی مانتال ادبیات فارسی، شعر، داستان، مقاله و نقد ادبی