«از این روزها»
میبینی؟!
باغ خواب در بیداری میخشکد
روز از حس شب مچاله میشود
بهای قرص نان به زیستن میچربد
ستون تاریخ از شرم به خود میلرزد
شهروند به قعر شهر سقوط میکند
و من و تو تنها میمانیم…
در برابر هجوم هوای اسفند
که تمام اندیشه و احساس را میبلعد
تا به بهار خمارِ دود و بوی باروت تناسخ یابد
و برای جوانههایی که ریشه در خشم دارند
نعرهزنان با میل سرخ خیز بردارد
و چشمهای خاموش و آبی آسمان را بدرد.
این ارمغان ارابهی زرین است
برای وطنی که به وسعت بیپناهی، گستردگی دارد.
تو به پناه باور داری؟!
من که به نفس کوچه دل بستم
و خود را به سرگردانی باد سپردم
اکنون از زوال آنچه که دوست دارم
یا از تکرار تسخیر غل و زنجیر میترسم
پس چارچوبی از پوست و گوشت را میجویم
با یگانه قلبی که در میان مینوازد…
برای خراشهای عمیق قلبم
تا با گشودن گرههای کور وجودم
خود را به ورطهی بیهوشی رها سازم
و شناور بر امواج خواب و خیالم
دمی در پرتوی تاریکی بیاسایم
و شاهد همآغوشی ابدیت و نیستی باشم.
این نیز ارمغان من است
برای تنی که به وسعت بیپناهی، خستگی دارد.
آنتی مانتال ادبیات فارسی، شعر، داستان، مقاله و نقد ادبی