نمیگویم دلم نلرزید وقتی دوباره شمارهات را روی صفحهی گوشیام دیدم. نمیگویم نزدیک بود هزار پیاده نظامِ دلم را فرمان دهم که بزنند زیر یک سال فراموشی و جلو بیایند. چه فراموشی تاثیرگذاری هم! آنقدر که شمارهات را هنوز از برم و زنگ که میزنی، سونات مهتاب بتهوون پخش میشود. نمیگویم دلم پر نمیکشد برای شنیدن صدایت، اما ببخش. فرصت ندارم بنشینم فکرکنم جواب تماست را بدهم یا نه. خواب ماندهام. باید شالم را بکشم روی سرم و بدوم سمت خطیهای میدان ولیعصر تا برسانندم به محل کار تازهام، آتلیهای دودگرفته و تارعنکبوت بسته در انتهای زیرپلهای قدیمی. با صاحب پیر خرفت بدخلقش که اگر یک روز با زبان تلخ و چشمغرههای مداومش مشتریها را نپراند، هنر کرده است. هنوز هم وقتی از آن پلههای تیره و کثیف پایین میآیم، باید مواظب باشم کله پا نشوم از بس که بلند و کج و معوجاند. مصاحبه راحتی داشت البته. پیرمرد موهای سپید بلندش را با کش بست و بیحوصله پرسید:”بلدی عکس بگیری؟ عکس خوب…حوصلهی نک و نالهی مشتری را ندارم. این ورش کج شد، آن ورش راست…”
– بلدم اما رشتهام ادبیات بوده که…
– دخترجان یک کلام، جانِ سروکله زدن با مردم را داری؟
– دارم.
میخواستم آنقدر صدای صدای حرف زدن بیرون از سرم بپیچد، آنقدر شلوغ و پلوغ و پرسروصدا که دیگر صداهای توی ذهنم را نشنوم. صدای تو را نشنوم که هر صبح دانشگاه، توی حیاط گل و گشادش میآمدی دم اتوبوسها و میگفتی:”سلام خورشیدکم!” ک تحبیب را از تمام علائمی که برای نشان دادن علاقه به کار میرفت، بیشتر دوست داشتم و تو حتما دانسته بودی که اینطور صدایم میزدی. یک دانشگاه انتظار داشت هرروز هفته ما را با هم ببیند. میتوانستند قسم بخورند که من و تو تا ته دنیا بیخ ریش هم میمانیم و این رابطه پخته دلبرانهمان را احدی نمیتواند نابود کند. چه خیال خامی! راستی صاحبکارم همانیست که هر دومان از تبدیل شدن بهش وحشت داشتیم. روح سیاه تنهایی که برای رفع تکلیف سری به آتلیه میزند و به تمام زوجهایی که عکس دو نفره مناسبتی میاندازند، پوزخند میزند.
– باز و بسته کردن عکاسخانه، سفارش مشتریها، تمیزکاری، همه چیز… همه چیز دست و پنجه خودت را میبوسد. من مترسک سر جالیزم. شیرفهم شد؟
بعد از رفتن تو دیوانههای بیشتری به تورم میخورند سهراب. البته به اندازه تو دیوانه نیستند که نخواستی روزهای بیشتری را اینجا، کنار هم بگذرانیم.
– فرانسه مهد کروسان استها خانم.
– به من و تو چه؟
– مگر عاشق کروسان نیستی؟
فکرمیکردم شوخی میکنی که میخندیدم. هوای مهاجرت خورده بود به سرت و کنار نمیرفت. میتوانستم جواب سوالهایت را عین خودت بدهم اما میافتادم توی دایرهای بی سر وته و تهش هم نمیتوانستم قانعت کنم که بمانی. خودخواهانه بود اگر برای ماندن، زورت میکردم.
– بمانم که چی؟
– بروی که چی؟
– بمانیم، ازدواج کنیم، بچه درست کنیم، دو سال بعدش هم بزنیم توی سروکلهی هم که نتوانستیم به رویاهامان برسیم؟ شدیم پاسوز هم و هرکدام آن یکی را مقصر بدبختیهاش بداند؟ جواب بده خورشید. بغض نکن عزیزدلم…
– من کجای رویاهای توام؟
– وسطش. دقیقا وسطش. برای همین است که اگر نیایی، مجبورم ازت بگذرم. خانه خرابم نکن خورشید، بیا با هم برویم.
بهار بود. مثل حالا که بوی گندش همه جا را برداشته. از همان هواها که شفیعی کدکنی گفته بود:”خاک بر سر کسی که در این هوا عاشق نشود…” و ما به گمانم، داشتیم فارغ میشدیم. پا تند میکنم روی سنگفرش های خیابان ولیعصر، همانجا که هزار بار نوک کفشهای مشکیات گیر کرده بود بهشان و اگر نگرفته بودمت، پخش زمین شده بودی. زیر همان درختهای بلند که سایهشان مخفیگاه هزاران بوسهی پنهانیست. تاکسی درب و داغان جلویم میایستد. باشد که سالم برسیم! یک دسته نرگس تازه روی داشبورد است و بویش دارد بر بوی لنت زهواردررفتهی ترمز پیروز میشود.
– چهارراه اول پیاده میشوم.
– چشم دختر گلم.
مردی سن و سال دار است. دارد از آینه جلو با چشمانش میبلعدم:”عجب حال و روزی!” خودم را تا جایی که میشود به گوشهی صندلی میسرانم.
– به کف بینی معتقدی دخترم؟
و سلام بر دیوانهی اول صبحی!
– نه حاج آقا.
میگویم حاج آقا، بلکه از خدا بترسد و بیخیال اجی مجی لاترجیاش شود.
– اگر داشتی میگفتم بیایی جلو بنشینی تا آیندهات را از کف دستهای زخمیات بخوانم…
حالا منم که ترسیدهام! زخمهای دستم را از کجا دیدهاست؟ شک میکنم به خودم که شاید یادم رفته دستکشهای مشکیام را بپوشم. زیرچشمی به دستهای پوشیدهام نگاه میکنم. خب طبیعی است هرکس که دستکش دارد شاید، شاید زخمی چیزی داشته باشد. این که نشد فالگیری. نترس بابا. شانسی یک چیزی گفت. جای زخمها میسوزد. دیشب دستهایم را با گوشه عکسهایمان بریدم سهراب. اولش درد داشت اما بعد، انگار داشتم تو را از رگهایم بیرون میکشیدم. روانشناس دوزاریام باید کلاهش را بگذارد بالاتر!
– بپرس از من دختر. هرچه میخواهی بپرس.
نه چشمهایش رنگ عجیبیست، نه دماغ درازی دارد. نه گوی جادویی روی داشبورد است نه شنل سیاهی به دوش دارد. چه بپرسم از این جادوگر بی در و پیکر؟
– برای یارت شعر میخواندی…یارِ سفرکردهات. درست است؟
باور نکن. یارها یا سفر میکنند و میروند به جهنم یا نمیروند. این هم شانسی گفت، رندوم گفت. عقلت را صدا بزن.
– چقدر بگویم تا حداقل آنقدر باور کنی که دوتا سوال از من بپرسی؟
باید چیزی بگویم که نفهمد مرددم در باور کردنش:”بپرسم از کجا می دانید که قطعا جوابم را نمیدهید. پس چه بپرسم؟”
میزند کنار:”بیا جلو بنشین.” نمی توانم. میترسم. دستمال بگذارد روی صورتم و بیهوشم کند چه؟ کبد و کلیهام را دربیاورد، مثله مثلهام کند؟…با صدای خندهاش از جا میپرم. راه میافتد. کاش هالهنورانیای چیزی داشت تا میپرسیدم چطور میشود بدون اندوه مهر کسی را از دل بیرون کرد. از کجا میداند برایت شعر میخواندم سهراب؟
– سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل/ بیرون نمیتوان کرد الا به روزگاران
کلافه میشوم:”شما استاد ادبیاتی چیزی هستید؟”
– جوابت را دادم. نمی خواهی بپرسی برمیگردد یا نه؟ سرش را، تهش را نمیخواهی بدانی؟ نترس جن و پری نمیاندازم به جانت. دستت را بده…
دست پر چروکش را به سمتم میآورد:”نترس…” میترسم. چرا نمیرسیم؟ چرا پیاده نمیشوم و خودم را خلاص نمیکنم؟ چرا میخواهم بدانم برمیگردی یا نه؟ چرا هرچه کردهام نتوانستهام فراموشت کنم سهراب؟
– دعای دل برگرفتن بخوانم برایت؟ اصلا چه میخواهی؟ این که عشق به پایت بیوفتد یا به یک نظر دل ببری؟ یا شاید میخواهی فراموش کنی؟
فراموشی بخواهم دیگر از قید مهرت آزاد میشوم سهراب. همانطور که تو شدی. فراموشی نخواهم میشوم شبیه صاحبکار پیر و خستهام که کارش دارد به تیمارستان میکشد. همین چندوقت پیش در آتلیه یقهی پسر جوانی را گرفت و سرش عربده کشید که:”داری توی تمام عکسها گند میزنی با این نگاه کردنت. عاشقانه نگاهش کن پسرهی چلفتی!” چشمان پسر و همسر جوانش کم مانده بود دربیاید که خودم را انداختم وسط و گفتم:”آقای نکوهش شوخی دارند. این طور میکنند که چهرههاتان از بیحالتی دربیاید و عکسها به قولی بیروح نباشد…” پشت بندش دوتا خنده الکی هم زدم که یعنی ما روبهراهیم و خل و چل خودتانید.
– حالا به هم نگاه کنید و لبخند بزنید…
و پسر دوباره شبیه اسبی شده بود که دارد به نعلبندش نگاه میکند. نکوهش پر بیراه نمیگفت. مشتریها که رفتند، گفتم:”سخت نگیر آقای نکوهش…” تابی به سیبیل سفیدش که تا بناگوش آمده بود داد و گفت:”اینها نمیدانند عاشقی چیست. مهر باید از نگاه طرف پیدا باشد. میفهمی چه میگویم؟” میفهمیدم، خودت یادم داده بودی سهراب. نگاهم که میکردی، چشمانت با نجیبانهترین حالت ممکن تصویر مرا قاب میگرفت، انگار در این جهان بی سروته تنها من بودم که ارزش نگریستن داشتم. نکوهش راست میگوید، چشم آیینهی دل است. عشق، اول در چشمها لانه میکند. پیرمرد ماشین را نگهمیدارد. دستهایش را میگذارد روی پاهایش. منتظر نشسته تا بگویم دعایش را بخواند یا نه. چه کنم سهراب؟ چشمهایم میبارند. درد فراموشی انگار بیشتر است، این که میخواهم بخوابانمت کنار مردگان دیگر زندگیام و برایت سوگواری کنم. صحنهها هجوم آوردهاند پشت پلکهایم، ببندمشان تو ظاهر میشوی. چه جادوگری هستم من! گیتار به دوش از پلههای سالن آمفی تئاتر پایین میآیی. تاریک است و پلهها را نمیبینی. کنار صندلی من زمین میخوری. جلوی خندهام را نمیتوانم بگیرم. نگاه میکنم ببینم کجایی که صدای خندهات را میشنوم. پهن شدهای رو زمین و به خودت میخندی. چه آشنایی شیرینی! فصلها با تو میگذرند. از زمستان متنفری و خودت را در خوابگاه حبس میکنی اما ول کن غروبهای پاییز نیستی. دستم را میگیری و میبری در جیب پالتوی بلندت که شبیه کارآگاه گجتات کرده. میگویی:”یک چیزی بخوان شاعرهی من…”میخندم:”شاعرهای که شعری از خودش ندارد…” بیشتر به خودت نزدیکم میکنی:”اما اشعار دیگر را آنقدر خوب میخواند که انگار خودش سروده است.” درختان بلند سرمازده دانشگاه تمام اشک های ما را دیدند سهراب، حتی آنها هم دلشان نمیآمد این رابطه تمام شود. ببین تو دیگر چقدر سنگدل بودی. شده کسی را بیشتر از خودت دوست داشته باشی؟ من تو را بیشتر از خودم دوست داشتم. هنوز یادم هست دستت را که میگرفتم، کدام انگشتانت نبض داشتند و گه گاه میپریدند. یادم هست سر میگذاشتم روی سینهات تا صدای قلبت را بشنوم و خوابم ببرد. یادم هست تا قبل از آشنایی با تو تمام این ها برایم خنده دار بود و حالا، خودم مبتلایش شده بودم. چقدر روزهای آخر آینه دق هم شده بودیم سهراب. کی اشک کی را زودتر پاک میکرد؟ بغض صدایت مگر یادم میرود؟
– بیا با من خورشید. من بدون تو خالیام. تنهای تنهایم…
شبی که رفتی دیگر صبح نشده سهراب، حتی اگر هزارباره خودم را گول بزنم که کاروبارم ردیف است و شبها که به خانه میرسم، جنازهام و فرصت ندارم به چشمهای روشن تو فکرکنم؛ باز هم تو در پس زمینه تمام روزها و شبهای منی. آهنگی هستی که مدام پخش میشوی. نسیمی هستی که مدام میوزی. بارانی هستی که هرشام میباری. فراموشت کنم سهراب؟ ببخش که میخواهم خط خندهات را از خاطر ببرم. صدایت را که همه عاشقش بودند، نگاهت را… تو کدام جزء صورت مرا یادت هست؟ اصلا مرا یادت هست؟ شاید امروز هم اشتباهی شماره مرا گرفتی، از کجا معلوم؟
دستم را به سمت راننده میبرم:”تمامش کنید حاج آقا. کاری کنید مهرش از دلم برود و دیگر برنگردد.” دستهایم میلرزند سهراب. دارم کنار دفینههای دلم دفنت میکنم. دارم عیار خوب بودن آدمها را که تو بودی، به باد میدهم. رعد میزند. پیرمرد برمیگردد و دستم را محکم میگیرد. دعایش را زیر لب زمزمه میکند. تمام بدنش میلرزد. میخواهم بگویم پشیمانم. نمیتوانم لب از لب باز کنم. اواردش که تمام میشود سر بلند میکند، چشم ها خیسند:”باشد که اثر کند دخترم.” اگر اثر کند، دیگر نه شبیه خودم هستم، نه شبیه نکوهش که آن عکس ترک خورده و سیاه و سپید را از دیوار آتلیهاش برنمیدارد. تازه شبیه تو میشوم سهراب. قید مهر آدمها را میزنم. پیاده میشوم. کاش رویین تن شده باشم و خیال تو از سرم پریده باشد. تو زیباترین حزنِ من بودی…
آنتی مانتال ادبیات فارسی، شعر، داستان، مقاله و نقد ادبی