خانه / بایگانی/آرشیو برچسب ها : شعر (صفحه 8)

بایگانی/آرشیو برچسب ها : شعر

شعر “مست شوید” نوشته‌ی شارل بودلر

مست شوید مست شوید تمام ماجرا همین است، مدام باید مست بود، تنها همین. باید مست بود تا سنگینی رقت‌بار زمان که تورا می‌شکند و شانه‌هایت را خمیده می‌کند را احساس نکنی، مادام باید مست بود، اما مستی از چه؟ …

بیشتر بخوانید »

مقاله «ادبیات چه می‌تواند بکند» از «طاهر بن جلون»

ادبیات چه می‌تواند بکند؟[۱] (سخنرانی افتتاحیه‌ی جشنواره بین‌المللی کتاب برلین سپتامبر ۲۰۱۱) اونوره دو بالزاک در کتاب «خرده بدبختی‌های زندگی زناشویی» می‌نویسد: «باید تمام زندگی اجتماعی را ورق بزنی تا یک رمان‌نویس واقعی شوی، نظر به این‌که رمان تاریخِ خصوصیِ …

بیشتر بخوانید »

شعری از علیرضا مطلبی

پیراهنی که تنم نمی‌بینید بی‌رگ است رفته برای خودش که شده نشده‌هایم را شسته پهنِ بالکن، آفتاب می‌گیرد می‌گیرد بوی وجودم را بگیرد حالا بعد ساعت‌ها از جای خودم بلند جای خودم سرد است مبلی که از تنهایی باد کرده …

بیشتر بخوانید »

شعری از آیدا مجیدآبادی

جهان با دکمه‌ی پیراهن من شروع می‌شود هیچ زنی در چشم‌های تو به اندازه‌ی من گریه نکرده است و تنها من می‌دانم که خون قاعده‌گی تنها قاعده‌ی زیستن بود تا خونی ریخته نشود زمین بارور نخواهد شد من باکره می‌میرم …

بیشتر بخوانید »

شعر “Landlord” نوشته‌ی میلاد خدابخشی

” Landlord ” با یک‌تن و چندی زیادی اهل سفرم تنی چند که تراشیده بودند برام در آتن چنان شعله می‌کشد که هرچه دورتر داغ تر و هرچه دیرتر گود تر اند اندوه‌‌ من‌ از روز بعدی چاق‌تر درفضای ابرم …

بیشتر بخوانید »

شعر “بوی تو” نوشته‌ی شهرام شیدایی

“بوی‌ تو” به خاک افتاده‌ام و ردِّ پای تو را می‌بوسم از این‌جا گذشته‌ای آن زمان که خواب بوده‌ام از این‌جا گذشته‌ای آن زمان که «فراموشی» هم در خاطره خود را تنها می‌یافت از این‌جا می‌گذری از میانِ این کلمه‌ها: …

بیشتر بخوانید »

شعر “خانه‌های امن” نوشته‌ی برنارد اودانوگو/ برگردان: مهدی قاسمی شاندیز

“خانه‌های امن” به تازگی فهمیده‌ام که به‌خاطر ترس از ماندن پشت درهای بسته کلیدهای یدک درب ورودی را در جیب‌هایم می‌گذارم اگر باد موی دماغ شود و درب خانه بی‌سروصدا پشت سرت بسته شود تو با دنیای بیرون تنها خواهی …

بیشتر بخوانید »

شعر “آزادی” نوشته‌ی پل الوار/ برگردان کوردی: هلاله محمدی

آزادی برای پرنده ­ی در بند برای ماهی در تُنگ بلور آب برای رفیقم که زندانی است زیرا، آن چه می‌اندیشد را بر زبان می‌راند. برای گُل­های قطع شده برای علف لگدمال شده برای درختان مقطوع برای پیکرهایی که شکنجه …

بیشتر بخوانید »

شعر «آب همان‌قدر که می‌‌بخشد، شبیه مرگ است» نوشته‌ی پویان فرمانبر

«آب همان‌قدر که می‌‌بخشد، شبیه مرگ است» تاوان بی‌گناهی ماست آتش نه اثبات آن و آنچه دارد هنوز می‌سوزد اسب سیاه سیاوش است که به اندازه کافی به اندازه بود آتش چون سوال کوتاهی‌ که از روی آن نمی‌توان پر …

بیشتر بخوانید »

شعر “پوسیده ریشه‌ی اشیای اتاق” نوشته‌ی مایا ساریش ویلی

پوسیده ریشه‌ی اشیای اتاق پوسیده ریشه‌ی اشیای اتاق و‌مثل غنچه‌ای سالم و حساس میز بزرگ میزی کوچک انداخته پَس و صندلیِ بزرگ صندلی‌ای کوچک دو کتاب‌خانه یکی مُردنی دیگری تازه با کتاب‌های مینیاتوری و شیشه‌ای شکننده چه خوب! که از …

بیشتر بخوانید »

شعر «شاتوت» از «بدری رحمی ایوب اوغلو»

(۱) شاتوتم، حبه‌انگور سیاهم، لولی‌ام نار‌دانه‌ام، نور‌دانه‌ام، دردانه‌ام درخت باشم اگر، شاخ و بار و برم و‌گر کندو، شهد من، شکوفه‌ام گناه من، وبال من زبان تو مرجان، زانوی تو مرجان، دندان تو مرجان جان بر سر عشقت نهاده ام …

بیشتر بخوانید »

مقاله «آیا فلسفه‌ی غرب ذاتاً نژادپرست است؟» از «برایان فان نوردن»

وقتی از دیوگنس، فیلسوف دوران باستان، پرسیدند «اهل کجایی؟»، در پاسخ گفت «اهل جهانم». با گذشت زمان و ظهور کانت و شاگردانش، آن جهان دو پاره شد: در یک سو غرب قرار گرفت و در سوی دیگر «هر آنچه غرب …

بیشتر بخوانید »