[به راحتی بر چهرهها، واژهها، و روزنامههای دروغینشان تف میکنم.]
(صفورا هاشمی چالشتری)
تلاش میکنم تا رمان 《زن در نقطهی صفر》 (امرأه عند نقطه الصفر) نوشتهی نوال السعداوی را در جهان فکری لوس ایریگاره، فیلسوف، زبانشناس، روانکاو و فمینیست فرانسوی مورد خوانش قرار دهم.
ایریگاره در خوانش انتقادی خود از مارکس و لوی-استروس، مفهوم اقتصاد فالیک را مطرح میکند. این اقتصاد، بنیاد نظم نمادین پدرسالارانه است. در این نظم، فالوس نه یک اندام زیستی، بلکه دال برتر است که تمام معانی، ارزشها و مبادلات حول آن شکل میگیرند. ایریگاره استدلال میکند که این اقتصاد، اساسا اقتصاد همجنسخواهانهی مردانه است. مردان از طریق مبادلهی زنان با یکدیگر رابطه برقرار میکنند و همبستگی اجتماعی خود را مستحکم میسازند. زن در این ساختار، یک کالا است. ایریگاره مینویسد: «جامعهای که ما میشناسیم، فرهنگ خودمان، بر مبادلهی زنان بنا شده است. این مبادله بدون تقلیل زنان به کالاهای صرف عملی نمیشود. زنان-کالاها در معاملاتی میان مردان دست به دست میشوند که قدرت را میان آنان توزیع و برقرار میکند.»[۱] این کالابودگی دو بعد دارد؛ یکی ارزش مصرفی و دیگری ارزش مبادلهای. ارزش مصرفی زن، بدن او به عنوان مادر، همسر، کارگر خانگی و ظرف لذت مردانه است. ارزش مبادلهای او، قیمتی است که در معامله میان مردان (ازدواج، مهریه، تنفروشی) بر اساس استانداردهای فالیک (بکارت، زیبایی، جوانی) تعیین میشود. کل زندگی فردوس، شخصیت اصلی در رمان 《زن در نقطهی صفر》 را میتوان به مثابه یک رسالهی جامعهشناختی-اقتصادی در باب وضعیت کالایی زن خوانش کرد. در کودکی، ارزش مصرفی فردوس در کار خانگی و نگهداری از خواهر و برادرهایش است. پدرش او را نه به چشم یک فرزند، که به چشم یک نیروی کار رایگان میبیند. تجاوز عمویش به او، اولین مصادرهی بدنش برای لذت مردانه است؛ لذتی که نیازی به پرداخت هزینه ندارد، زیرا در سلسله مراتب خانواده، بدن دختر ملک مشاع مردان فامیل محسوب میشود. ازدواج با پیرمرد، تراکنش اقتصادی نابی است. شوهر آینده، پولی میپردازد که هم مهریه است و هم پول سکوت پدر برای چشمپوشی از تجاوز عمو. خود فردوس در این معامله، لولای رابطه میان مردان است. پدرش او را به شوهر پیر میدهد تا عمویش بتواند در قاهره به تحصیل ادامه دهد. فردوس با دیدن اسکناسهای روی میز، بهطور شهودی درمییابد که خودش همان کالایی است که معامله شده است. ورود فردوس به روسپیخانه و کار روسپیگری، جهشی معرفتشناختی است. در این مرحله، منطق پنهان ازدواج آشکار میشود. اگر در ازدواج، زن در ازای غذا و سرپناه خود را میفروشد، در فاحشگی، این مبادله عریان و نقدی انجام میشود. در اینجا، ارزش مبادلهای بدن زن (پول نقد) به وضوح دیده میشود. فردوس به این شناخت میرسد، شناختی که ایریگاره نیز به آن اشاره میکند: «فاحشگی، استفادهای از بدن است که در آن بدن زن به عنوان کالا ارزشگذاری میشود. اما وضعیت مادر و همسر نیز چنین است.تفاوت صرفاً در قیمت و برچسب است.»[۲] جملهی کلیدی فردوس در این باره چنین است: «یک زن شوهردار بدترین نوع روسپی است، چون خودش را ارزان فروخته، قیمتش فقط غذا و سرپناه بوده، نه پول نقد.» (سعداوی). این جمله همان نقد ایریگاره به قرارداد ازدواج به مثابه یک فریب ایدئولوژیک است که استثمار جنسی-اقتصادی را در لفافهی عشق و شرافت میپیچد.
نقد زبانشناختی ایریگاره نشان میدهد که گفتمان مسلط (فلسفی، حقوقی، علمی) دارای ساختاری فالوسمحور است. این گفتمان بر اصول اینهمانی، عدم تناقض و حضور استوار است. زن در این نظام نمادین، یا بازنمایی نمیشود (یک غیاب است)، یا بهطور منفی به مثابه 《دیگری》 مرد (نقصان، اختگی، حفره) تعریف میشود. از این رو، زن در زبان پدرسالار، لال است؛ نه به این معنا که صدا تولید نمیکند، بلکه به این معنا که گفتارش، معنا و قدرت تولید نمیکند. ایریگاره میگوید: «زنان از نظر گفتمانی در موقعیت ناممکنی قرار دارند. صحبت کردن همچون یک زن در گفتمان منطقی غیرممکن است، زیرا این گفتمان بر طرد زنانگی بنا شده است.»[۳] سفر فردوس، سفر از لالی ابژهوار به سوژگی گفتمانی است. این سفر، چهار مرحله دارد. اول لالی جسمانی، یعنی ختنه به مثابه منع لذت و بیان؛ ختنه در ششسالگی، نخستین و خشنترین شکل خاموشسازی است. بریدن کلیتوریس، نمادینترین عضو لذت زنانه که کارکردی تولیدمثلی ندارد، دقیقا نشانهی تحمیل اقتصاد فالیک بر بدن زن است. لذت زن باید حذف شود تا زن به یک ظرف منفعل برای لذت فالیک و تولید مثل تبدیل شود. این زخم جسمانی، تبدیل به یک زخم گفتمانی میشود. فردوس میآموزد که بدنش، خواستههایش و در نتیجه صدایش، بیارزش است. دوم، لالی اجتماعی و حقوقی، بدین صورت که در خانهی پدری، در مدرسهی دولتی و در خانهی شوهر، فردوس یاد میگیرد که فرمانبری کند و سکوت پیشه نماید. نظام آموزشی، بدن او را در یونیفرم پنهان میکند. قانون، او را تحت قیمومیت پدر و شوهر قرار میدهد. او حق صحبت کردن، اعتراض کردن و حتی فکر کردن را از خود سلبشده مییابد. سوم، زبان دروغین فالیک (فریب)، اینگونه که مردانی که با فردوس مواجه میشوند، از زبان به عنوان ابزار فریب استفاده میکنند. دانشجو (عمو) از شعر و روشنفکری حرف میزند اما به او تجاوز میکند. مرد خیابانی از عشق و ازدواج میگوید تا او را به روسپیخانه بکشاند. ابراهیم (روشنفکر انقلابی) از برابری و عدالت دم میزند اما در نهایت به فردوس میگوید: «تو زن شرافتمندی نیستی.» این جمله، بازگشت ناگهانی همان گفتمان فالیکی است که زن را به دوگانهی زن خوب/روسپی تقسیم میکند. زبان ابراهیم، اگرچه ظاهرا رادیکال است، اما عمیقا در همان اقتصاد نمادین مردانه ریشه دارد. و چهارم، تولد روایت زنانه (گواهی دادن)، اینگونه که نقطهی عطف رمان، لحظهای است که فردوس در آستانهی اعدام تصمیم به سخن گفتن میگیرد. او با راوی (پزشک زن) به گفتوگو مینشیند و کل داستان زندگیاش را روایت میکند. این روایت، یک کنش گفتاری انقلابی است. او با روایت کردن خشونتهای اعمالشده بر بدن و روانش، شهادت میدهد. این شهادت، ادعای حقیقت گفتمان مسلط را به چالش میکشد. وقتی او در دادگاه از تکرار روایت رسمی (برای دفاع از ناموس کشتم) سر باز میزند و روایت خود را جایگزین میکند: «من یک دزد را کشتم که میخواست آزادیام را بدزدد،» (سعداوی، فصل پایانی)، او یک مدلول جدید (آزادی) را علیه دال مسلط (ناموس) علم میکند. این همان عملی است که ایریگاره، بازگرداندن معنا به بدن زنانه مینامد.
ایریگاره در 《این جنس که یکی نیست》 استراتژی سیاسی میمسیس یا تقلید عامدانه را مطرح میکند. از آنجایی که در نظم فالیک، زنانگی همواره نقشی تحمیلشده است (زن به عنوان مادر، فاحشه، ابژهی زیبایی) تنها راه خرابکاری درونی، پذیرش آگاهانه و اغراقآمیز این نقشهاست. هدف این است که منطق سرکوبگرانه را تا حد تناقض و فروپاشی پیش ببریم. ایریگاره مینویسد: «باید آگاهانه و عامدانه نقشی را که به ما محول شده است، بازی کنیم. این کار برای تبدیل شکلی از انقیاد به شکلی از تایید و برای شروع به خنثی کردن آن است. اگر بازی تقلید را انجام دهیم، مقلدانی خرابکار خواهیم بود.»[۴] زندگی فردوس پس از گریز از دست ابراهیم، نمونهای کامل از اجرای استراتژی میمسیس است. در روسپیخانه، فردوس یک کالای منفعل است که توسط مادام و مشتریان مدیریت میشود. او شرم دارد و از بدنش متنفر است. او نقشی را که به او تحمیل شده، با رنج بازی میکند. پس از شناخت نهاییاش دربارهی کالابودگی همهی زنان، فردوس به یک فاحشهی حرفهای و مستقل تبدیل میشود. این بار، او آگاهانه و عامدانه، نقش فاحشه را تقلید میکند. او با آرایش غلیظ و لباسهای جسورانه در خیابان راه میرود. او قیمت خود را تعیین میکند. او مشتریان را تحقیر میکند.
فردوس با اغراق در کالابودگی، آن را از یک وضعیت طبیعیشده به یک پرفورمنس سیاسی تبدیل میکند. این میمسیس، چندین بنیان نظم فالیک را میلرزاند. این میمسیس با خود افشای ریاکاری به همراه دارد. مردان متشخص (قاضی، کارمند، سیاستمدار) که شبها به سراغ او میآیند، چهرهی واقعی خود را نشان میدهند. در میمسیس، واژگونی منطق اقتصادی رخ میدهد. در اقتصاد فالیک، مرد سوژهی مبادلهگر است. اما فردوس، با دریافت پول و مدیریت آن، عملا نقش سوژهی اقتصادی را تصاحب میکند و مردان را به مصرفکنندگانی حقیر تقلیل میدهد. او میگوید: «حالا من بدنم را میفروشم، اما عقلم را نه. حالا من قیمت را تعیین میکنم.» (سعداوی). در میمسیس، فروپاشی دوگانهی زن خوب/زن بد اتفاق میافتد. فردوس با تبدیل شدن به فاحشهای که مستقل، ثروتمند و سرافراز است، مرز میان همسر محترم و روسپی مطرود را کاملا مخدوش میکند. او ثابت میکند که این دو نقش، دو روی یک سکه از جنس استثمارند.
ایریگاره به دنبال بنیانگذاری اقتصاد لیبیدویی زنانه و اخلاق تفاوت جنسی است که در آن، بدن زنانه نه به عنوان کالا، که به عنوان مکانی برای یک سوبژکتیویتهی خودآیین و رابطهای شکوفا شود. استعارهی مرکزی او برای این سوبژکتیویته، 《دو لبی که یکدیگر را لمس میکنند》 است. این تصویر، بدیل قضیب/فالوس یگانه و متکثر است. لمس کردن خود، نه به معنای خودکامی مردانه، که به معنای یک رابطهی درونی، دیالکتیکی و خود-محبتآمیز است. این استعاره، بنیان برونریختی زنانه را پیمیریزد که گفتمان و اخلاق خاص خود را دارد.
دلال یا قواد (مروان) در این مرحله از داستان، تجسم ناب فالوس متحرک است. او نمایندهی تمام ساختارهای قدرتی است که میخواهند ارزش اضافی تولیدشده توسط بدن زن را مصادره کنند. حق او بر درآمد فردوس، صرفا از مرد بودن او ناشی میشود؛ او نیازی به هیچ خدمت یا سرمایهگذاریای ندارد. این همان امتیاز فالیک انتزاعی در نابترین شکل آن است. چاقو در اینجا به مثابه ضد-فالوس عمل میکند. فردوس چاقو را از دست مروان میقاپد و در او فرو میکند. چاقو، نمادی بسیار غنی است. اگر فالوس نماد قدرت نفوذگر و تسخیرگر بر بدن زن باشد، چاقوی فردوس ضد-فالوس است. او ابزار قدرت را از آن خود میکند و از منطق نفوذ و تسخیر علیه خود نفوذگر استفاده میکند. او، به جای پذیرش نقش پذیرندهی منفعل، خود فاعل نفوذ میشود و دشمن را نابود میکند. این امر فراتر از دفاع از ناموس است. تصمیم او در دادگاه مبنی بر عدم استناد به دفاع از ناموس برای تبرئه، یک خودکشی سیاسی و اخلاقی است. چرا که پذیرش آن دفاعیه به معنای پذیرش منطق فالیکی است که بدن زن را صرفا به عنوان ناموس مردان تعریف میکند. فردوس با رد این روایت، بدن خود را برای همیشه از این دال بیرون میکشد.
با این حال، اما، فردوس، با وجود تمام شکوه و قدرتاش، یک قهرمان تراژیک فمینیستی است، نه یک سوژهی تمامعیار تفاوت جنسی. میمسیس ایریگاره یک تاکتیک موقت برای افشاگری است، نه یک استراتژی دائمی. هدف نهایی، خلق فضایی نمادین و اخلاقی است که فراسوی خشونت و دیالکتیک ارباب-برده قرار دارد. ایریگاره در اخلاق تفاوت جنسی به صراحت میگوید که هدف، تسخیر جایگاه مردانه (فالیک) نیست، بلکه خلق جهانی بر اساس رابطه و واسطه است. ایریگاره مینویسد: «ما نیاز داریم تا رابطهی خود با جهان را بر اساس یک اقتصاد متفاوت از میل، که مرگ و خشونت بر آن حاکم نباشد، بازتعریف کنیم.»[۵] فردوس در چرخهی خشونت فالیک گرفتار میماند. قتل دلال، اگرچه اقدامی برای آزادی است، اما تکرار همان کنش نفوذگرانه و نابودگرانهی فالیک است. فردوس با استفاده از ضد-فالوس (چاقو) برای نابودی فالوس، صرفا جای دو طرف معادله را عوض میکند، نه اینکه معادله را منحل کند. او از قربانی، به جلاد تبدیل میشود، اما ساختار قربانی-جلاد همچنان پابرجاست. جهان پس از قتل برای او، جهان نیست، بلکه سیاهچال اعدام است. او 《نه》 گفتن به اقتصاد فالیک را با نابودی خود در هم میآمیزد.
یکی از بنیادیترین مفاهیم ایریگاره، ضرورت احیای رابطهی مادر-دختری و ایجاد نسبنامهی زنانه است. فرهنگ پدرسالار، به زعم او، بر مادرکشی نمادین بنا شده است. رابطه با مادر نخستین قربانی ورود به نظم نمادین است. ایریگاره در جنسها و تبارشناسیها مینویسد: «فرهنگ ما، بر مادرکشی بنا شده است. ما باید تبارشناسیهای زنانهمان را بازیابیم، تا خود را در افق یک گذشته و آیندهی زنانه قرار دهیم.»[۶] در جهان رمان سعداوی، این تبارشناسی نه تنها غایب است، بلکه به شکلی فعال تخریب میشود. مادر، اولین خائن است. اوست که فردوس را برای ختنه میبرد و به ازدواج اجباری تن میدهد. مادر در اینجا، کارگزار پدرسالاری است. هیچ پیوند عاطفی، حمایتی یا معرفتی میان مادر و دختر شکل نمیگیرد. زنان دیگر، مانند زن دلال (مادام) نیز استثمارگر هستند. زنان روستایی، همدستان ختنهاند. هیچ شخصیت زن مثبتی وجود ندارد که با فردوس همبستگی افقی (خواهرانگی) ایجاد کند. حتی راوی (پزشک) که با او همدلی میکند، در نهایت منفعل است و نمیتواند هیچ کمکی بکند. او صرفا یک شنونده است. در نتیجه، فردوس در انزوای مطلق میمیرد. او سوژهی اتمی است که علیه کل نظام مردسالار، یکتنه قیام میکند. از دید ایریگاره، این فقدان جهان زنانه و عشق میان زنان، تراژدی را از عمق سیاسی و احیاگرانهاش تهی میکند. فردوس نمایندهی یک نسل است، اما نسلی که در آینده، زنانی در پی او نمیآیند. در الهیات فمینیستی ایریگاره (که در Through the Breathing و اخلاق تفاوت جنسی بسط مییابد) نَفَس و تنفس استعارههای محوری و مهم سوبژکتیویتهی زنانه هستند. نفس، نماد تبادل عاشقانه با دیگری، پذیرش جهان، و تداوم حیات است. ایریگاره از افق و فاصله سخن میگوید، فضایی میان دو سوژه که نه با خشونت، که با واسطه و احترام پر میشود. نقطهی صفر فردوس، اما یک نقطهی پایان است، نه یک نقطهی آغاز. او به صفر میرسد، یعنی به خلا محض، نیستی، و مرگ. این صفر، به جای آنکه به مثابه یک رحم نمادین برای تولد یک هستیشناسی جدید عمل کند، صرفا به یک گور تبدیل میشود. فردوس نمیتواند در این نقطه سکنا گزیند، نفس بکشد و جهانی نو بیافریند. انتخاب او برای اعدام، نوعی تسلیم در برابر این نیستی است. فردوس به جای آنکه نقطه صفر را به نقطهی بینهایت امکان تبدیل کند، آن را به مثابه تنها حقیقت ممکن تصدیق میکند و در آن محو میشود. از این منظر، فردوس قهرمانی است که توانست جهان کهنه را ویران کند، اما نتوانست آبستن جهانی نو شود. این همان شکوه تراژیک و در عین حال، محدودیت بزرگ رمان سعداوی از چشمانداز یک فمینیسم ایجابی و خلاقانه است. 《زن در نقطهی صفر》 کالبدشکافی بینظیری از عملکرد اقتصاد فالیک و وضعیت کالایی زن است که گویی با جوهر نظریات اولیهی ایریگاره نوشته شده است. فردوس، سوژهی ممتاز میمسیس خرابکارانه است که با اغراق در نقش کالا، منطق پنهان نظام را افشا میکند. با این حال، رمان در افق فکری مرحلهی آخر ایریگاره متوقف میماند. قتل و اعدام، نشانهی شکست در گذار از نقد به آفرینش یک اقتصاد لیبیدویی و اخلاقی جدید بر محور تفاوت جنسی است. این رمان، یک تراژدی مدرن فمینیستی است که ضرورت 《نه》 گفتن را با صدایی رسا فریاد میزند، اما هنوز به زبان 《آری》 گفتن، به یک هستی زنانهی تمامعیار سخن نمیگوید.
(صفورا هاشمی چالشتری)
Books
۱- El Saadawi, N. (1992). زن در نقطهی صفر [Woman at point zero] (H. Shahidian, Trans.). Afsaneh. (Original work published 1975)
۲- Irigaray, L. (1985). Speculum of the other woman (G. C. Gill, Trans.). Cornell University Press. (Original work published 1974)
۳- Irigaray, L. (1985). This sex which is not one (C. Porter & C. Burke, Trans.). Cornell University Press. (Original work published 1977)
۴- Irigaray, L. (1993). An ethics of sexual difference (C. Burke & G. C. Gill, Trans.). Cornell University Press. (Original work published 1984)
Essays
– Irigaray, L. (1985). Women on the market. In This sex which is not one (C. Porter & C. Burke, Trans., pp. 170–۱۹۱). Cornell University Press. (Original work published 1977)
– Irigaray, L. (1985). Commodities among themselves. In This sex which is not one (C. Porter & C. Burke, Trans., pp. 192–۱۹۷). Cornell University Press. (Original work published 1977)
– Irigaray, L. (1985). The power of discourse and the subordination of the feminine. In This sex which is not one (C. Porter & C. Burke, Trans., pp. 68–۸۵). Cornell University Press. (Original work published 1977)
References in text
۱-(Irigaray, This Sex Which Is Not One, “Women on the Market”, p. 170)
(Irigaray, This Sex, “Women on the Market”, p. 186)2-
(Irigaray, This Sex, “The Power of Discourse”, p. 78)3-
(Irigaray, This Sex, “The Power of Discourse”, p. 76)4-
(Irigaray, An Ethics of Sexual Difference, p. 17)5-
(Irigaray, “Body against Body: In Relation to the Mother”)6-
آنتی مانتال ادبیات فارسی، شعر، داستان، مقاله و نقد ادبی