«سرود گرداب ویچیتا»
رو در روی ملت
از میان تپههای خاکی و موجوار هیکمن،
در زمستانی یخبسته،
زیر آسمان خاکستری،
با درختان عریانی که صفکشیده
در کنار جاده ایستادهاند،
بهسمت جنوب، بهسوی ویچیتا.
در مسیر نسل پپسی[۱]،
در سیگنام هستی،
نشان راه،
در مسیر سفر.
آیکن جمهوریخواه[۲] در رادیو:
۶۰٬۰۰۰ سرباز ویتنام شمالی
اکنون نفوذ کردهاند،
اما بیش از ۲۵۰٬۰۰۰
مرد مسلحِ ویتنام جنوبی
در برابرشان ایستادهاند.
دشمن ما-
نه هانوی دشمن ماست،
نه چین دشمن ما؛
ویتکنگ[۳]!
مکنامارا[۴]
«حدس بدی» زد.
«حدس بد؟»
خبرنگاران همآواز شدند.
بله،
چیزی بیش از یک حدس بد نبود؛
در ۱۹۶۲:
«۸٬۰۰۰ سرباز آمریکایی
از عهدهی اوضاع برمیآیند.»
حدس بد.
در ۱۹۵۴،
۸۰٪ از مردمِ ویتنام
به هوشیمین رأی میدادند.
آیک[۵] سالها بعد نوشت،
در «فرمان تغییر»:
حدسی بد
در پنتاگون.
و عقابها از همان آغاز حدس میزدند:
«۲۰۰٬۰۰۰٬۰۰۰ چینی را بمباران کنید!»
استانیس از میسیسیپی
فریاد زد؛
گمان میکنم سه هفته پیش بود.
هولمز الکساندر،
در آلبوکرکی ژورنال،
خبرنگار ولایتی،
گفت:
«فکر میکنم بهتر است
همین حالا شروع کنیم.»
و ماشینتحریرش
در دفتر کهنهاش،
در خیابانی فرعی،
زیر کوه ساندیا،
تقتق میکرد.
نیمجهان دور از چین.
جانسون مشاورهی بدی گرفت؛
آیکن جمهوریخواه،
از رادیو برای خبرنگاران خواند:
ژنرال حدس زده بود
که دست از نفوذ به جنوب برمیدارند
اگر شمال را بمباران کنند-
خب،
فکر کنم بمباران کردند!
پسران رنگپریدهی هندوچینی،
فوجفوج از جنگل بیرون آمدند،
بهشماری افزون،
به صحنهی ترور!
در همان حال،
بالابر غلهی کشاورز،
با سقف مثلثیاش،
آرام، کنار جاده،
در کنار ریل راهآهن
قرار داشت.
عقاب آمریکایی
بر فراز آسیا بال میکوبید؛
هلیکوپترهای میلیوندلاری،
یک میلیارد دلار تفنگدار دریایی،
که خالهبتی را دوست میداشتند،
از ساحلها و کشتزارها
برکشیده میشدند،
لرزان،
از دبیرستانها تا بارانداز پیادهکردن نیرو.
هوا را از گونههایشان
از ترس بیرون میدمیدند؛
زنده در تلویزیون.
اینسان بگو در رادیو،
اینسان بگو به زبان تلویزیون،
واژهها را به کار ببر،
زبان، زبان:
«یک حدس بد.»
اینسان بگو در تیترها:
اوماها ورلد هرالد-
راسک میگوید:
سرسختی.
برای صلح ضروری است-
اینسان بگو.
لینکلن نبراسکا مورنینگ استار-
جنگ ویتنام رونق میآورد.
اینسان بگو.
مکنامارا اعلام کرد،
درحالیکه به زبان رسمی سخن میگفت.
مکسول تیلور،
ژنرال و مشاور کاخِ سفید،
تصریح کرد:
تلفات ویتکنگ
به سه، پنج، صفر، صفر
در ماه میرسد.
گواهی صفحهی اول،
فوریهی ۶۶.
اینجا در نبراسکا،
همانند کانزاس،
همانسان که در سایگون شناخته شده است؛
در پکن،
در مسکو،
نیز-
به دست جوانان لیورپول:
سه، پنج، صفر، صفر.
آخرین نرخ
در بازار گوشت انسان-
پدر،
من نمیتوانم دروغ بگویم!
اسب سیاهی
سرش را بهسوی اصطبل خم میکند،
کنار جویبار نقرهفام
که در جنگل میپیچد،
کنار انبار سرخِ کهنه
در حومهی بئاتریس-
سکوت، سکوت،
بالای سر آبادی؛
جز نشانههای غیرقابلاشتباه رادیو،
که پس از آن
جرنگجرنگ هونکیتونک[۶]
و پیانویی شهری میآید
تا اعصاب زنان خانهدار مالیاتدهنده را
آرام کند،
در صبحِ یکشنبه.
آیا کسی
در چشمان مردگان نگریسته است؟
تابلوی سازمان جذب نیروی ارتش آمریکا:
«مشاغلی برای آینده.»
آیا کسی زنده است
تا در پی بخشایش آینده باشد؟
شیلنگهای آب،
یخزده بر خیابان؛
جمعیتی گرد آمده
برای دیدن رخدادی عجیب،
در گاراژ-
شعلههای سرخ
در صبحِ یکشنبه،
در شهری آرام!
آیا کسی
در چشمان زخمیان نگریسته است؟
آیا جز چهرههای کاغذی
چیزی دیدهایم،
مجلهی لایف؟
آیا چهرههای فریادکش
از نقطهها ساخته شدهاند-
نقطههای الکتریکی
در تلویزیون-
دسیبلهای تاریکی که ثبت میکنند
زوزهی پستانداران را،
از حومهی سایگون
تا لامپهای تصویر مدل کنسولهای تلویزیونی؛
در بئاتریس،
در هاچینسون،
در الدورادو،
در آبیلین تاریخی-
ای تسلیناپذیر!
بایست،
و گوشت بیشتری بخور.
«ما در هر جا،
در هر زمان،
مذاکره خواهیم کرد.»
رئیسجمهور غولپیکر گفت.
کانزاسسیتی تایمز، ۲/۱۴/۶۶:
«خبر به مقامات آمریکایی رسید
که رهبران تایلند بیم داشتند
جانسون در هونولولو کوشیده باشد
فرمانروایان ویتنامِ جنوبی را وادارد
تا موضعشان را در برابر مذاکره با ویتکنگ نرم کنند.
مقامات آمریکایی گفتند
این ترسها بیاساس است
و هامفری نیز همین را به تایلندیها میگفت.»
گزارش خبرگزاری آسوشیتدپرس.
مقالهی هفتهی گذشته
دربارهی فراموشی است.
سه، پنج، صفر، صفر-
فقط چند عدد است؛
شعر زبان تیترها،
نه دههای پس از «چشماندازهای دموکراتیک»
و پیشگویی
«شاعر خاکستریپوش نیکسیرت»[۷]:
ملت ما
«از نفرینشدگان افسانهای»[۸]-
یا شاید…
زبان، زبان.
ازرا پاوند،
نویسهی چینی برای حقیقت را[۹]
چنین تعریف کرد:
انسانی که به کلامِ خود پایبند است.
تصویر واژه:
موجودی دوشاخ-
انسان-
ایستاده کنار جعبهای،
و پرندگانی که از آن بیرون میپرند،
تا گفتار دهان را بازنمایند.
پیشخدمت،
استیک ژامبون، لطفاً،
در کافهای گرم.
متفاوت
با یک حدس بد.
جنگ، زبان است-
زبانی که ناروا به کار میرود
برای تبلیغات؛
زبانی که به کار میآید
چون جادو،
برای قدرت بر این سیاره:
زبان جادوی سیاه،
فرمولهایی برای واقعیت-
«کمونیسم»
واژهای نهحرفی است
که جادوگران فروتر به کار میبرند،
با فرمول کیمیاگری نادرستی
برای تبدیل خاک به زر-
جادوگران بوگندو
که با حدس و گمان کار میکنند؛
اصطلاحات مهرگیاهی دستساز
که هرگز در ۱۹۵۶ کار نکرد،
برای دالس گنبدخاکستری،
که در وزارت خارجه نشخوار میکرد؛
که هرگز برای آیزنهاور کار نکرد-
او که زانو زد
تا نان جادویی مقدس را
از دست دالس
درون کلیسایی در واشینگتن
در دهانش بگذارد:
عشای ربانی جادوگران بیسر و پا،
کنگرهی شکستخوردگان
از کانزاس و میزوری،
که با معادلههای نادرست کار میکنند؛
شاگردان جادوگر
که کنترل سادهترین جاروی جهان را
از دست دادند:
زبان.
ای جادوگر گیسوکمند،
به خانه بیا
و مراقب دستیار خرفتت باش،
پیش از آنکه سیل پرتو
اتاق نشیمنت را غرق کند.
پسرک پادو و جادوییات
باز هم یک حدس بد زده-
حدسی که یک دههی تمام
دوام آورده است.
اِنبیسی، سیبیاِس، یوپیآی، اِیپی، آیاِناِس، اِلآیاِفاِی،
تایم میوچوال تقدیم میکند:
بزرگترین کمدی اردوگاهی جهان-
جادو در ویتنام.
واقعیت وارونه شده است؛
جنسیتش را در رسانههای جمعی عوض میکند-
سی روز تمام
لودهبازی در پناهگاه تلویزیون و اتاقخواب.
تصاویر برقزننده،
اتاق کمیتهی روابط خارجی سنا؛
چهرههای ژنرالها
که روی صفحه روشن و خاموش میشوند،
زبان را در دهان بازی میدهند.
وزیر خارجه
جز زبان چیزی نمیگوید.
مکنامارا
از سخن گفتن به زبان عمومی سر باز میزند.
رئیسجمهور
به زبان سخن میگوید؛
سناتورها
زبان را از نو تفسیر میکنند.
ژنرال تیلور:
اهداف محدود.
جغدهایی از پنسیلوانیا.
چهرهی کلارک:
بیپایان.
آخرالزمان داو[۱۰].
گوشهای پشمالوی مورس.
استانیس
در میسیسیپی نطق میکند:
نیممیلیارد چینی
به حوزهی رأیگیری هجوم میآورند.
تصویر ژنرال گاوین اصلاحکرده
که مناطق محصور را مجسم میکند.
بمباران تاکتیکی-
فرمول جادویی برای
سیمینگتون گیسنقرهای:
پند کهن چینی:
پیری بیهوده.
عقابها
از میان روزنامهها شیرجه میزنند،
با چنگالهای هویدا،
بالها گشوده
در جریان عظیمِ بالاروی هوای گرم؛
جیغِ خشکشان را
در آسمانها رها میکنند،
بر فراز کنگره.
ناپالم و ابرهای سیاه
در کاغذ چاپ
سربرمیآورند؛
گوشتی به نرمی دختری کانزاسی،
دریده با انفجار فلز-
سه، پنج، صفر، صفر
در آنسوی این سیاره؛
گرفتار در سیمِ خاردار،
گوی آتش،
شوک گلوله،
برق سرنیزه،
انفجار بمب-
هولناک در جمجمه و شکم؛
گوشت تپندهی ترکشخور.
درحالیکه این ملت آمریکایی
بر سر جنگ مجادله میکند:
زبان متعارض، زبان،
تکثیرشونده در امواج،
گوش خانهی مزرعه را پر میکند؛
سر مدیر شهر را
در دفتر بلوطیاش پر میکند؛
سر استاد را
در بسترش، در نیمهشب؛
سر دانشآموز را
در سینما-
موطلایی،
قلبش از هوس میتپد.
برای تصویر دخترانه که بر پرده تن یافته:
یا سیگار میکشد
و کاپیتان کانگورو[۱۱] تماشا میکند؛
آن نفرینشدگان افسانهای ملتها-
پیشگوییای که به حقیقت پیوسته است.
هرچند بزرگراه مستقیم است،
از میان تپههای کوتاه فرود میآید،
و باریک و کشیده
بر افق دور برمیخیزد.
گاوهای سیاه
در کشتزارهای کلوخبسته میچرند؛
آبگیرها
در گودیها یخزده خفتهاند.
سکوت.
آیا این همان سرزمینی است
که جنگ با چین را آغاز کرد؟
آیا این همان خاکی است
که دههها به جنگ سرد اندیشید؟
آیا این درختان عریان و مضطرب
و این خانههای روستایی
گردابیاند
از مولکولهای اضطراب شرقی،
که سیاست خارجی آمریکا را تصویر کردهاند
و در پکن، پارانویا را با جادو پدید آوردهاند،
و پردههای خون زنده
را گرداگرد سایگون کشیدهاند؟
آیا اینها همان شهرهاییاند
که زبان از دهانهای همینجا برآمد-
زبانی که جهنمی از شورش
در دومینیکا برمیسازد؛
استبداد فرتوت چیانگ را
در شهر خاموش تایپه نگه میدارد؛
هزینهی جنگ ازدسترفتهی فرانسه را
در الجزایر میپردازد؛
در ۵۴، پولیس گواتمالا را برمیاندازد؛
حرص موزی یونایتد فروت[۱۲] را حفظ میکند؛
سیزده سال دیگر
برای آبروی پنهان دفتر حقوقی خانوادهی دالس؟
اینجا ماریسویل است-
یک لوکوموتیو سیاه راهآهن
در پارک کودکان
آرمیده است-
و گذرگاه ریل،
با واگنهای تخت کاتنبلت،
خودروها را از دالاس
بهسوی غرب میبرد؛
واگنهای گوندولاهای دلاوور و هادسون[۱۳]
پر از تجهیزات نیرو-
ردیفی از واگنهای باری،
تا دورترین سمت شرق
که چشم میبیند،
کالاهای جنگی را میبرند
تا از کوههای راکی بگذرند،
به دست باراندازان ثروتمند
که کشتیها را
در اقیانوس آرام بار میزنند-
چراغهای پایانهی ارتش اوکلند،
آبی،
تمامِ شب روشن،
اکنون-
تصادمِ اتصال واگنها
و قطار بزرگ آمریکایی
پیش میرود
و بار نرمکوسن خود را میبرد:
فلز تباهی.
یونیون پاسیفیک،
پیوسته به خط هوزیر[۱۴] تو،
و پشت سر،
واباش منفعل،
غلتان در پی.
همهی شهر اری-
بار در عقب میکشد.
واگن زنگارگرفتهی جورجیای مرکزی اعلام میکند:
راه راست را،
و پایان میبخشد
به شعر مهیبی که قطار نوشت
در سراسر شمال کانزاس؛
سرزمینی که حق عبور داد
به انبوهی فلزی
که برای انفجار بود
در هندوچین-
در گذر از واترویل،
ماشینهای الکترونیکی در اتوبوس زمزمه میکنند:
«پیشگویی-»
نشانههای کاغذی
در باد سرد میپرند؛
سکوت پسین یکشنبه در شهر،
زیر آسمان خاکستری یخزده
که افق را میپوشاند-
که باقی زمین نادیده،
کیهانی بیرونی،
نامرئی،
ناشناخته، جز از راه
زبان،
چاپ هوایی،
تصاویر جادویی،
یا پیشگویی راز.
قلب، همان قلب،
در واترویل و سایگون،
یک فرمِ انسانی:
وقتی قلب زنی در واترویل میترکد،
زنی در هانوی
همانسان فریاد میزند-
به سوی ویچیتا برای پیشگویی!
ای شاعر هراسانگیز!
به قلب گرداب،
جایی که اضطراب به صدا درمیآورد.
دانشگاه را با فشار میلیونرها،
صداهای تنهای تلفن
دیوانهوار در هراس آه میکشند،
و دانشجویان لرزان
در بستر بیدار میشوند
با رؤیای حقیقتی تازه،
گرم چون گوشت.
دخترکان خردسال
به بزرگترها،
به چشمِ قاتلان مظنون مینگرند؛
قاتلانی که با ماشینآلات کنترل از راه دور
مرتکب جنایت شدهاند.
پسران،
با شکمهای جنسیبرانگیخته،
در دل سرد میشوند
از نامهرسانی
با نامهای از ژنرال سالخوردهی سپیدمو،
مدیر گزینش
برای خدمت در جنگ مرگ.
همهی این زبان سیاه،
نوشته شده به دست ماشین!
ای پدران و آموزگارانِ ناامید،
در هوئه، آیا شما نیز
همین اندوه را میشناسید؟
اکنون پیرمردم،
و مردی تنها در کانزاس؛
اما نمیهراسم
که تنهاییام را در خودرو بگویم،
زیرا فقط تنهایی من نیست،
بلکه از آن ماست،
در سراسر آمریکا،
ای نازکدلان-
و تنهایی برزبانآمده، پیشگویی است؛
زیر ماه صد سال پیش،
یا در میانهی کانزاس، اکنون.
این دشتهای پهناور نیستند
که دهانهای ما را خاموش میکنند،
دشتهایی که در نیمهشب
از زبان شوریده لبریز میشوند؛
آنگاه که تنهای لرزانمان
یکدیگر را در بر میگیرند،
سینه به سینه، بر تشکی-
نه آسمان خالی است که پنهان میکند
احساس را از چهرههای ما،
نه دامنها و شلوارهایمان
که میپوشانند
عشق تنانه را،
که در فروغِ پوست محبوب میتراود؛
شکمِ سپید و صاف
تا موی میان پاهایمان.
آن خدایی که ما را بزاد،
نیست که منع کرد
هستی ما را؛
ما چون رزی آفتابی،
یکسر سرخ از شادی و عریان
میان چشمان و شکمهایمان.
آری،
هر آنچه میکنیم
برای این هراس است
که عشق مینامیماش:
خواستن و کمداشتن-
بیمِ آنکه ما
آن یکی نباشیم که تناش بتواند
محبوب همهی عروسهای کانزاسسیتی باشد،
همهجای تناش
بوسیده به دست هر پسری از ویچیتا-
آه، اما چه بسیارند
در تنهاییشان که بلند گریه میکنند، چون من-
بر پلی بر فراز رود ریپابلیکن،
تقریباً اشکآلود
از دانستن
چگونه گفتن زبان درست-
بر جادهی پهن یخبسته،
سربالایی میان خاکریزهای بزرگراه،
در جستوجوی زبانیام
که از آن تو نیز هست-
تقریباً تمامِ زبان ما را،
جنگ به مالیات بسته است.
آنتنهای رادیویی، سیمهای فشارقوی،
کشیده از جانکشنسیتی در سراسر دشتها-
بزرگراه شبدری، فرورفته در چمنزاری پهناور،
و خطوطی خمیده که از کنار آبیلین میگذرند،
به سوی دنور؛ آکنده از قهرمانان
کهنهسال عشق-
به ویچیتا، جایی که ذهن مککلور
در زیبایی حیوانی منفجر شد،
مست، در خودرویی در حال عشقبازی،
در خیابانی مهآلود از نئون،
پانزده سال پیش-
به ایندیپندنس، جایی که آن پیرمرد هنوز زنده است؛
همان که بمب را رها کرد،
بمبی که تمام آگاهی انسانی را به بندگی کشید
و جهان تن را به جایگاهی از هراس بدل کرد-
اکنون، شتابان در دشت خالی،
هیچ ماشین اهریمنی غولآسایی
در افق دیده نمیشود؛
جز درختان کوچک انسانی
و خانههای چوبی در لبهی آسمان.
من حق مادرزاد خود را میستانم!
از نو زاده، جاودانه، تا زمانی که آدمی هست-
در کانزاس یا در جهانی دیگر-
شادی،
از نو زاده پس از اندوه سترگ خدایان جنگ!
مردی تنها، با خودم سخن میگویم؛
هیچ خانهای در این پهنهی قهوهای نیست
که صدایم را بشنود.
ازدحامِ خودها را به تصویر میکشم؛
خودهایی که این ملت را
به پیکری پیشگویانه بدل میکنند؛
پیکری که زبان اعلامیهاش
خوشبختی را پی میگیرد!
همهی نیروهای خیال را
در این خودرو به کنارم فرامیخوانم
تا پیشگویی کنم؛
همهی سروران
پادشاهیهای انسانی آینده را-
شمبوبهارتیبابا [۱۵]، برهنه، پوشیده از خاکستر؛
خاکی بابا [۱۶]، فربهشکم، دیوانه با سگان؛
دهوراهاوا بابا [۱۷]، که ناله میکند:
«آه، چه زخمی، چه زخمی!»
سیتارام اونکار داس تاکور [۱۸]، که فرمان میدهد:
«از آرزویت دست بردار!»
ساتیاناندا [۱۹]، که هر دو شست را
در آرامش بالا میبرد؛
کالی پادا گوها روی [۲۰]،
که یوگایش در برابر خلأ فرو میافتد.
شیواناندا [۲۱]، که سینهاش را لمس میکند و میگوید: «اوم»؛
سریماتا کریشنجی [۲۲] از بریندابان [۲۳]، که میگوید:
«برای خود گورو بگیر»؛
ویلیام بلیک [۲۴]، پدر ناپیدای رؤیاهای انگلیسی؛
سری راماکریشنا [۲۵]، استاد وجد، با چشمانی نیمهبسته،
که تنها برای مادرش میگرید؛
چایتانیا [۲۶]، با بازوانی برافراشته،
میخواند و میرقصد و ستایش خود را سر میدهد؛
چانگوی [۲۷] مهربان، که بدنهای ما را داوری میکند؛
دورگاما [۲۸]، آغشته به خون،
نابودگر توهمات میدان نبرد؛
تاتاگاتای [۲۹] میلیونچهره، رهاشده از رنج؛
هاریکریشنای [۳۰] نگهدارنده،
بازآمده در عصر درد؛
قلب مقدس، مسیحِ من، مقبول؛
الله، بخشاینده؛
یهوه، دادگر؛
همهی شاهزادگان دانش انسانی زمینی، همهی
سرافیمهای [۳۱] کهن آرزوی آسمانی،
دواها [۳۲]، یوگیها [۳۳]
و مردان مقدس- که برایشان میخوانم-
به حضور تنهای من بیایید،
در این گرداب کانزاسنام.
صدایم را بلند برمیافرازم؛
اکنون مانترای [۳۴] زبان آمریکایی را میسازم؛
اینجا پایان جنگ را اعلام میکنم!
توهمِ روزگاران باستان!-
و واژگانی بر زبان میآورم
که هزارهی خودم را آغاز میکنند.
بگذار ایالتها بلرزند،
بگذار ملت بگرید،
بگذار کنگره برای خوشی خود قانونگذاری کند،
بگذار رئیسجمهور آرزوی خود را به اجرا بگذارد-
این فرمان با صدای خودم انجام شد،
راز بینام-
بر حواس خودم آشکار،
به پیکر خودم با شادی پذیرفته،
با لذت، پسندیدهی احساساتم،
تجسمِ نفس اندیشهام،
در خیال خودم به انجام رسیده،
و همهی قلمروها در آگاهیام برآورده.
شصت مایل از ویچیتا،
نزدیک الدورادو،
یگانهی زرین،
در مه سرد زمینی؛
دشتهای قهوهای کشتزار، بیخانه،
غلتان به سوی آسمان،
در هر سو-
یک بعدازظهر میانزمستان، یکشنبه،
که روز پروردگار خوانده میشود-
آب چشمهی پاک در برجی گرد آمده،
آنجا که فلورنس است.
بر تپهای نشانده؛
برای چای و بنزین توقف میکنم.
خودروها پیامهای خود را
در چهارراههای روستایی میگذرانند،
به مردمانی که بر پهنهی زمین،
با سیمان شبکهبندی شدهاند؛
مه سفید غولآسا بر زمین،
و تیتر ویچیتا ایگل-بیکن:
«کندی از کنگره میخواهد
کرسی مذاکرات را به دست بگیرد.»
جنگ رفت؛
زبان سر برمیآورد
بر دکهی خبر متل-
جادوی درست،
فرمول، زبانی که
پیشتر در پس ذهن دانسته بودیم،
اکنون در چاپ سیاه،
در آگاهی روزانه،
در سرویسهای خبری ایگل، سایگون-
تیتر:
ویتکنگ محاصرهشده
به نبرد آتش میتازد.
رنج هنوز پایان نیافته،
برای دیگران؛
آخرین تشنجهای اژدهای درد
از ماهیچهها میگذرد،
با ترقوتروقی گرداگرد کاسههای چشم.
پسری زردپوست و حساس
کنار دیواری گلی-
ادامه از صفحهی یک، بخش منطقه:
پس از آنکه تفنگداران دریایی
۲۵۶ ویتکنگ را کشتند
و ۳۱ نفر را اسیر کردند،
در عملیات دهروزهی هاروست موون [۳۵]،
در دسامبر گذشته-
زبان، زبان؛
سخنگویان نظامی آمریکا.
زبان، زبان؛
تلفات ویتکنگ
به ۱۰۰ نفر رسید
در بخش لشکر یکمِ سوارهنظامِ هوایی.
زبان، زبان؛
عملیات وایت وینگ [۳۶]
نزدیک بونگسون.
برخی از-
زبان، زبان-
کمونیستها-
زبان، زبان سربازان؛
چنان از سر ناامیدی یورش بردند
که پیش از فروافتادن،
شش یا هفت گلوله بر آنان نشست.
زبان، زبان مسلسلهای ام۶۰؛
زبان، زبان در درهی لادرنگ،
جایی که زمین ناهموارتر است،
آکنده از زالو و کژدم.
جنگ چند ساعت پیش پایان یافته بود!
آه، سرانجام باز هم رادیو باز میشود-
دعوتنامههای آبی!
دیلن فرشتهسان
در سراسر کشور میخواند:
«وقتی همهی فرزندانت
کمکم از تو دلگیر میشوند،
نمیآیی مرا ببینی،
ملکه جین؟»
صدای جوانش
چمنزارهای قهوهای بیکران را شادمان میکند؛
لطافتش اثیری است،
نیایشی نرم بر امواجِ هوا؛
زبان، زبان،
و موسیقی شیرین نیز،
حتی تا تو،
ای پهنهی پرموی هموار!
حتی تا تو،
ای برنز نومید!
آینده با چرخهای تند میشتابد،
مستقیم به قلب ویچیتا!
اکنون صداهای رادیو فریاد میزنند:
گرسنگی جمعیت، جهانی
از مردمان ناشاد
که در انتظار زادهشدن انساناند-
ای انسان آمریکایی!
تو بهراستی بوی خوش میدهی.
رادیو میگوید:
در گذر از خانوادههای رازآلود
برجهای چشمکزن،
گردآمده گرد کلبهای کوانست [۳۷]
بر تپهای کوچک-
انبار خوراک دام
یا کارخانهی ترس نظامی، اینجا؟
شهر حساس، اوه!
همبرگر و بنزین اسکلی [۳۸]؛
چراغها انسان و ماشین را خوراک میدهند؛
پست برق کانزاس، ربات آلومینیومی،
از برجهای نازک آنتن
نشانه میفرستد،
فراز زمین خالی فوتبال،
در غروب یکشنبه،
به دکل تنها-
همان که نفت را از ناخودآگاه پمپ میکند،
شب و روز کار میکند،
و شعلههای گاز کارخانه
لبهی زمین گلف عظیمی را فرامیگیرند؛
زمینی که بازرگانان خسته
میتوانند بیایند و بازی کنند-
شبدرشکل، ادغامِ ترافیک، خروجی شرق ویچیتا؛
پایگاه هوایی مککانل
شهر را تغذیه میکند-
چراغها در حومهها برمیخیزند؛
درخشش سوپرمارکت تکزاکو، ستارهنشان،
فراز مهرههای چراغِ خیابان کلگ؛
چراغهای راهنمایی، جواهرنشان و سبز،
رویاروی شیشهی جلو؛
گانگلیون مرکز شهر- وارد شدم!
انبوه خودروها با روشنایی خود رواناند؛
لامپهای نشانهها
در کاسهی چشمِ راننده پلک میزنند-
آشیان آدمی، گردآمده و نئونافروخته،
و خورشیدشکوفه نشان کرده
برای کار، چون همیشه-
جز در روز پروردگار-
سه صلیب لوتری ردمر
بر چمن روشن محوطه،
یادآور گناهان ما؛
و تیتسورث بیمه عرضه میکند
در خیابان هیدرولیک،
کنار مردهشویخانهی دوورس گارد،
برای بدنهای ازمدافتادهی
ارابهی انسانی-
که هیچ تیتسورثی از بیمه
آن را برای فروش دوباره سفارشی نمیکند-
پس به خانه، ای مسافر،
از کنار کارخانهی زبان روزنامه،
از زیر پل راهآهن ایستگاه یونیون
در خیابان داگلاس،
به مرکز گرداب، آرام بازگرد،
به هتل ایتون-
کری نیشن [۳۹]
اینجا جنگ با ویتنام را آغاز کرد،
با تبری خشمگین که خرد میکرد
و به شراب میتاخت-
اینجا، پنجاه سال پیش،
با خشونت او،
گردابی از نفرت آغاز شد
که دلتای مکونگ را
از برگ و پوشش گیاهی زدود-
ویچیتای مغرور!
ویچیتای خودشیفته،
نخستین سنگ را پرتاب کرد!-
همان که مادرم را کشت؛
مادرم که از روانپریشی کمونیست ضدکمونیست مرد،
در تیمارستان، یک دهه پیش؛
شکایت میکرد از سیمهای ارتباطات جمعی در سرش
و صداهای سیاسی شبحوار در هوا،
که خصلت دخترانهاش را لکهدار میکردند.
بسیاری دیگر مرگ و جنون را چشیدهاند
در گرداب، از خیابان هیدرولیک
تا انتهای خیابان هفدهم-
بسه!
جنگ اکنون تمام است-
جز برای ارواحی
زندانی در نیگرتاون [۴۰]،
که هنوز در حسرت عشق بدنهای سفید و لطیف شما هستند،
ای فرزندان ویچیتا!
آلن گینزبرگ
۱۴ فوریه ۱۹۶۶
توضیحات
۱- نسل پپسی، موضوع کمپین تبلیغاتی برای پپسی-کولا، برند آمریکایی نوشابه، است که در سال ۱۹۶۳ در نتیجه مسابقه شعار تبلیغاتی راهاندازی شد. یک ماشین جدید به نویسنده شعار برنده اهدا شد. این مسابقه زاییده افکار آلن پوتاش، مدیر اجرایی تبلیغات پپسیکو، بود و الن ام. رایمر، ساکن اپلتون، ویسکانسین، برنده آن شد. شعار او مصرفکنندگان را دعوت میکرد تا «زنده باشید! شما نسل پپسی هستید!» آهنگ اصلی «زنده باشید» توسط خواننده جوآنی سامرز با سبک آوازی به یاد ماندنی او اجرا شد.
۲- حزب جمهوریخواه شهرستان «ایکن» (Aiken).
۳- «ویتکنگ» عنوانی تحقیرآمیز و اصطلاحی فراگیر برای اشاره به جنبش مسلحانه و سازمان جبهه متحد تحت رهبری کمونیستها در ویتنام جنوبی بود. این گروه در سال ۱۹۶۰ بهطور رسمی تحت عنوان «جبهه ملی آزادیبخش ویتنام جنوبی» سازماندهی شد و عملیات نظامی خود را با نام «ارتش آزادیبخش ویتنام جنوبی» پیش برد. این جنبش در جریان جنگ ویتنام، تحت هدایت ویتنام شمالی علیه دولتهای ویتنام جنوبی و ایالات متحده جنگید.
۴- رابرت استرنج مکنامارا، که با حروف اختصاری RSM نیز شناخته میشد، تاجر و مقام دولتی آمریکایی بود که در دوران اوج جنگ سرد، از سال ۱۹۶۱ تا ۱۹۶۸ و در زمان ریاستجمهوری جان اف. کندی و لیندون بی. جانسون، به عنوان هشتمین وزیر دفاع ایالات متحده خدمت کرد. او با بیش از هفت سال حضور در این سمت، رکورددار طولانیترین دوره تصدی وزارت دفاع است. وی نقش عمدهای در گسترش دخالت ایالات متحده در جنگ ویتنام ایفا کرد. مکنامارا مسئولیت نهادینهسازی «تحلیل سامانهها» (Systems Analysis) در حوزه سیاستگذاری عمومی را بر عهده داشت.
۵- دوایت دیوید «آیک» آیزنهاور، سی و چهارمین رئیسجمهور ایالات متحده بود که از سال ۱۹۵۳ تا ۱۹۶۱ در این سمت خدمت کرد. او پیش از دوران ریاستجمهوری و در طول جنگ جهانی دوم، فرماندهی «نیروی اعزامی متفقین» را بر عهده داشت و عملیاتهایی همچون «عملیات مشعل» در شمال آفریقا و «عملیات اورلرد» (در روز دی-دی) در نرماندی را هدایت کرد. آیزنهاور به پاس خدمات برجستهاش در ارتش ایالات متحده، به درجه پنجستاره «ژنرال ارتش» نائل آمد. او در سال ۱۹۱۵ از آکادمی نظامی وستپوینت فارغالتحصیل شد؛ هرچند در جریان جنگ جهانی اول، با درخواست وی برای خدمت در جبهه اروپا موافقت نشد.
۶- اصطلاح «هانکی-تانک» (honky-tonk) یا به باری اشاره دارد که برای سرگرمی مشتریان خود موسیقی کانتری پخش میکند، و یا به همان سبک خاص موسیقی که در چنین مکانهایی نواخته میشود. این واژه همچنین میتواند به نوع پیانویی اشاره داشته باشد که برای اجرای اینگونه موسیقی به کار میرود. بارهایی از این دست در مناطق جنوبی و جنوب غربی ایالات متحده رایج هستند.
۷- «شاعر خاکستریپوش نیکسیرت: دفاعیهای در حمایت از او» اثر ویلیام داگلاس اوکانر، جستاری ادبی است که در اواسط قرن نوزدهم نوشته شده است. این اثر در مقام دفاع از والت ویتمن، شاعر آمریکایی، و بهویژه در واکنش به ماجرای بحثبرانگیزِ برکناری او از یک سمت دولتی، نگاشته شده است.
۸- «ما در مسیری به سوی سرنوشت و جایگاهی گام برمیداریم که در دنیای واقعی، همتراز با وضعیت آن نفرینشدگان افسانهای است.» سخنان پیشگویانهی والت ویتمن در جستار سال ۱۸۷۱ او با عنوان «چشماندازهای دموکراتیک» (Democratic Vistas)، در بستر زندگی پرهیاهو و پرمشغلهی کنونی ما در سال ۲۰۲۴، طنینی نیرومند دارد.
آنتی مانتال ادبیات فارسی، شعر، داستان، مقاله و نقد ادبی