خانه / داستان جهان / داستان کوتاه “مرده‌ها” نوشته‌ی آگوستینا باستریکا/ برگردان: شهاب نادری‌مقدم

داستان کوتاه “مرده‌ها” نوشته‌ی آگوستینا باستریکا/ برگردان: شهاب نادری‌مقدم

همه مرده‌ها به ماه می‌روند. وقتی بدن یک مرده سفت و سرد می‌شود، یعنی فهمیده که کم‌کم دارد دود می‌شود؛ درست مثل وقتی که آب خیلی داغ است و تمام آن دودهای سفید می‌روند بالا و می‌چسبند به سقف. اول یک انگشت، بعد آن یکی انگشت، بعد بازو، بعد سر، تا وقتی که تمام بدن در یکی از چاله‌های ماه گیر بیفتد.
مامان هیچ‌وقت نتوانست به من توضیح دهد آن خاکستری که توی کشو مانده، چیست. اما من خودم فهمیدم که چیست. یک‌بار رفتم خانه‌‌ی عمو آلبرتو. خاکستر عمه کاملیا را خوردم. عمو آلبرتو آن را توی جعبه‌ نگه می‌داشت. بابام به من گفت اسمش خاکستر‌دان است. مزه‌اش بد بود و همه‌جا را کثیف می‌کرد. عمو آلبرتو گفت که نباید به خاکستر‌دان دست بزنم، اما اهمیت ندادم و یواشکی خوردمش. پدر بنیتو می‌گفت، ما به خاطر گناهانمان محکوم به خاک شدن هستیم و من هم حرفش را باور می‌کنم چون او کشیش است و کشیش‌ها آدم‌های خوبی هستند و دروغ نمی‌گویند. می‌گفت محکوم شدن یعنی اینکه آدم یک‌راست برود به جهنم. من فکر می‌کنم این خاکستر، همان کثیفیِ روح است؛ برای همین هم هست که تابوت را زیر زمین می‌گذارند، تا گناهان به کسی آسیب نرسانند.
مامان روی ماه است. دلم برایش تنگ شده. صدایم می‌زند و می‌گوید: «دلم می‌خواد بیایی اینجا، چون من از مرده‌ها می‌ترسم.» او می‌گوید که همه‌ی آن‌ها دارند به چیزی نگاه می‌کنند؛ بعضی‌هاشان طوری نگاه می‌کنند که انگار به هیچ‌چیز نگاه نمی‌کنند؛ انگار چشم‌هاشان پر از هیچ است. بعضی‌های دیگر عصبانی نگاه می‌کنند؛ آن‌قدر عصبانی که مامان گریه می‌کند و صدام می‌زند. دلم برایش تنگ شده. دلم می‌خواهد دود شوم، اما من که نمرده‌ام. صدای مامان خیلی قشنگ است. بعضی وقت‌ها برایم آواز می‌خواند.
دیروز تصمیم گرفتم که به ماه بروم. می‌خواهم یکی از انگشت‌هایم را قطع کنم. بعد می‌خواهم آن را توی باغچه خاک کنم. بعدش آن یکی انگشت را قطع ‌کنم، بعد دستم را، بازویم را، سرم را، تا وقتی که تمام بدنم توی یکی از سوراخ‌های ماه گیر بیفتد و بتوانم پیش مامان باشم.
بابا مرا زد. داشت دنبال چاقوی گوشت‌بری می‌گشت که توی اتاق من پیداش کرد. گفت: «این اینجا چه کار می‌کنه؟» گفتم مامان داشت جیغ می‌کشید و من باید بروم پیش او روی ماه، اما او زد توی دهانم. «خفه شو بچه‌ِ‌ی ننر، این چه حرفیه که می‌زنی؟» بعد هم رفت. زندانی‌ام کرد. بابا بد است. بابا مرا زد.
حالا دارد تلویزیون نگاه می‌کند. روشن‌اش کرده و صداش آن‌قدر بلند است که کلمه‌ها وارد بدنم می‌شوند. می‌خواهند رگ‌هام را ببرند. آن‌ها هم مثل بابا بد هستند. بابای من شبیه کلمه‌ی سیاه و بزرگی است که فقط نگاه می‌کند. مرا می‌ترساند. بابا بد است. حتماً او هم از خاکستر عمه کاملیا خورده که این‌طور مرا زد. حتماً یواشکی آن را چشیده و برای همین این‌قدر بد شده است.
عجیب است که هنوز بدنم را نبریده‌ام. حتی سرم را. عمو آلبرتو و بابا در خانه بودند و من جرئت نکردم. فکر کنم بابا هم دلش برای مامان تنگ شده و بعضی وقت‌ها گریه می‌کند. چون خیلی الکل می‌خورد، آب زیادی توی بدنش دارد و برای همین بیشتر گریه می‌کند. وقتی این‌همه آب توی بدنش هست، بابا دیگر آن کلمه‌ی بد ترسناک نیست. شبیه عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی‌ توی میدان شهر می‌شود که انگار هر لحظه دارند می‌افتند، اما نمی‌افتند چون نخ‌هایی نگه‌شان داشته که تقریباً دیده نمی‌شوند. اما بابا نخ ندارد و واقعاً می‌افتد. بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم بابا هم توی بدنش نخ‌هایی داشت و وقتی مامان مرد، تمام نخ‌های بابا پاره شدند.
یک بار که بابا خیلی ناراحت نبود و خیلی گریه نمی‌کرد، بدون عمو آلبرتو، همراه یک خانم آمد خانه. آن خانم دامن گلی‌گلی‌ای پوشیده بود شبیه دامن مامان؛ از همان‌هایی که گل‌های رنگارنگ دارند. بابا سرش را نوازش کرد، اما نه مثل من؛ یک‌جور دیگر نوازش کرد، خیلی آرام‌تر. بعدش بابا آمد بالا دم اتاقم. من زودتر رفته بودم بالا و با لباس خواب، بیدار روی تخت دراز کشیده بودم. بابا فکر کرد خوابم.
بی‌صدای از روی تخت بلند شدم؛ طوری راه می‌رفتم که انگار روی هوا شناورم. آن خانم توی پذیرایی روی مبل دراز کشیده بود و موهای بورش روی بالش پخش شده بود. بابا او را بوسید و این کارش حرصم را درآورد. می‌دانستم که باید بروم بخوابم چون دیروقت بود، اما تقصیر من نیست که بچه‌بدی هستم. همه چیز تقصیر عمو آلبرتوست. او بود که خاکستر عمه کاملیا را توی آن گلدان نگه داشته بود و من هم چشیده بودمش. الان کثیفیِ روحِ عمه کاملیا به بدنم چسبیده، اما از داخل. دلم می‌خواهد از بین برود، اما نمی‌دانم چطور می‌شود داخلِ بدن را تمیز کرد. یک روز از بابا پرسیدم اگر آب مقدس بخورم چه می‌شود، چون پدر بنیتو به من گفته بود آب مقدس ناپاکی‌های روح را پاک می‌کند. معنای ناپاکی را خوب نفهمیدم، اما با خودم تصور کردم آب مقدس باید چیزی شبیه به وایتکس باشد که چیزهای ندیدنی را تمیز می‌کند. بابا گفت: «چطوری می‌خواهی بخوریش؟ چرند نگو.» تلویزیون روشن بود. صداش بلند بود. کلمه‌ای در کار نبود، دو تا پلیس بودند که می‌دویدند، شلیک می‌کردند و داد می‌زدند. پذیرایی تاریک بود، اما با نور تلویزیون می‌توانستم موهای بور آن خانم را ببینم؛ بعضی وقت‌ها سیاه به نظر می‌رسید، چون نور می‌رفت، اما بعد که نور برمی‌گشت، دوباره بور و بلند می‌شد. از آن موها خوشم نمی‌آمد؛ عجیب بود که چطور روی بالش تکان می‌خورد، مثل موهای من یا بابا نبود که کوتاه است و تکان نمی‌خورد. صدای شلیک‌های بیشتری آمد و آن خانم، دامن گلی‌گلی‌اش را که عین دامن مامان بود، درآورد و انداختش روی زمین. بابا بهش نگفت که دامن را از روی زمین بردارد؛ مثل حرفی که وقتی لباس‌هام را می‌اندازم به من می‌زند. این کارش حرصم را درآورد. بعدش بابا سعی کرد پیراهن او را درآورد، اما آن خانم گفت نه. بابا و آن خانم انگار خیس شده بودند، درست مثل وقتی که آدم حمام می‌کند، اما لخت لخت نبودند. آن خانم پیراهن تنش بود و بابا شلوار. بوی خاکستر عمه کاملیا می‌آمد. انگار پاهای آن خانم می‌خواستند به سر بابا آسیب بزنند، اما بابا جیغ نمی‌کشید. پاهاش خیلی بلند و سفید بودند و مثل موهاش تکان می‌خوردند. از پاهاش خوشم نیامد، شبیه پاهای حشره‌ای گنده بودند؛ از همان‌هایی که توی تلویزیون می‌بینم. پاهای یک عنکبوت سفید. آن خانم یواش چیزی به او می‌گفت. صداش اصلاً شبیه صدای مامان نبود؛ یک‌جور دیگر بود، صدای مامان خیلی قشنگ‌تر است. بابا بیشتر او را بوسید و بازوهایش را گرفت. بعدش بابا شدید تکان می‌خورد، انگار که پلیس‌های توی تلویزیون داشتند به او تیراندازی می‌کردند. یک، دو، سه و گلوله‌های بیشتری که می‌خورد به بدن بابا و او از تکان خوردن دست برنمی‌داشت. چهار، پنج، شش و گلوله‌های بیشتری توی کمرش، توی پاهایش، توی سرش. عنکبوت به گریه افتاد. فکر کردم چون دارند به بابا شلیک می‌کنند دارد گریه می‌کند. اما نه، عنکبوت‌ها که خوب نیستند، عنکبوت‌ها گریه نمی‌کنند. بعدش بابا مدتی طولانی بی‌حرکت ماند و حرف‌هایی به او زد. آن خانم هنوز خودش را به گریه می‌زد، اما می‌دانستم که الکی است. بعدش آن خانم کمی جیغ کشید؛ فکر کردم بابا به او آسیب زده و خوشحال شدم. بعد کمی ترسیدم، چون فکر کردم بابا تبدیل به یک کلمه سیاه شده و دارد او را واقعاً به گریه می‌اندازد. به خاطر آن عنکبوت نترسیدم؛ ترسیدم چون می‌دانستم آن کلمه‌‌ی سیاه ممکن است مرا هم بزند. اما بعدش، خندیدند و همدیگر را بغل کردند. پتوی رویشان افتاد زمین. دلم نخواست بچه‌خوبی باشم و رویشان پتو بکشم. آن عنکبوت حالم را به هم می‌زد.
مامان دیگر برایم آواز نمی‌خواند. فقط گریه می‌کند و جیغ می‌کشد. مامان می‌گوید: « تنها هستم و دلم می‌خواد بابات طوری منو بغل کنه که انگار هنوز با هم هستیم.» دیگر موهای مامان یادم نمی‌آید؛ نه قهوه‌ای بود و نه بور، چیزی بین این دو رنگ بود. نمی‌توانم به یادش بیاورم، چون فکر می‌کنم موها هم مثل همان کثیفی روح هستند و برای همین حالا موهای مامان خاکستر شده است. اما صدای او، پوست صورتش و چشم‌هایش که نمی‌توانند خاکستر شوند. حتماً او با تمام این‌ها بخار شده است، به جز موهایش که حالا باید شبیه خاک شده باشد، اما با رنگ قشنگ‌تر. به بابا گفتم که مامان دلش برای او تنگ شده. دست کشید روی سرم و گفت او در آسمان پیش فرشته‌های کوچک است و خیلی خوشحال است. خوشم نیامد که دست کشید روی سرم، چون بدون اینکه نگاهم کند این کار را کرد و موهام را به هم ریخت. برای همین، با عصبانیت به او گفتم: «نه، مامان جیغ می‌کشه و گریه می‌کنه چون روی ماه تنهاست و سردشه و می‌خواد تو بری پیشش.» با قیافه‌ای عجیب نگاهم کرد. روی مبل نشست و مشغول نوشیدن شد. انگار دلش می‌خواست گریه کند، اما نمی‌توانست، چون باید بیشتر می‌نوشید. به عکس مامان که روی میز بود نگاه کرد و همان‌جا بود که فهمیدم بابا می‌ترسد به ماه برود؛ برای همین، رفتم تا چاقوی گوشت‌بری را بیاورم.

توضیحات:

وقتی رمان “لاشه لطیف” ناگهان در عرصه‌ی ادبیات بین‌الملل ظهور کرد، آگوستینا باستریکا به یکی از هراس‌آورترین و پرمخاطب‌ترین صداهای ادبیات داستانی معاصر آرژانتین بدل شد. آن پادآرمان‌شهر بی‌رحم، که توان منقلب کردن و مجذوب ساختن مخاطب را داشت، بلافاصله اثری کلاسیک شد و جهان‌بینی شاعرانه‌ای را تثبیت کرد که پیش از آن نیز در لایه‌های پنهان آثارش جریان داشت. باستریکا مدت‌ها پیش از آنکه به شهرت جهانی برسد ، داستان به داستان، در حال کاوش در تاریک‌ترین چین‌و‌شکن‌های وضعیت بشری بود. اکنون انتشارات آلفاگوارا مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه او را گرد آورده که با همان جهان آشفته و هراس‌انگیز در دیالوگ هستند نویسنده در این داستان‌های کوتاه، به قلمرو ترس، فانتزی‌های هذیان‌آلود و تیزترین نوع طنز سیاه قدم می‌گذارد. در این آثار، عشق، دوستی، خانواده و امیال مگو، در معرض تنشی مداوم قرار می‌گیرند؛ گویی هر پیوندی، شکافی را در خود پنهان کرده که هر لحظه در آستانه دهان باز کردن است.

درباره‌ی تیم تحریریه آنتی‌مانتال

تیم تحریریه آنتی‌مانتال بر آن است تا با تولید محتوای ادبی و انتشار آثار همسو با غنای علمی، هرچند اندک در راستای ارتقای سطح فرهنگی جامعه سهیم باشد. امیدواریم که در این مسیر با نظرات و انتقادات خود ما را همیاری‌ کنید.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *