از زنهایی که ادا و اطوار درمیآورند خوشم نمیآید. اما او میخکوبم کرد. ناچار ایستادم و نگاهش کردم. پاهایش از هم باز بود، پای راست جسورانه جلو آمده و پای چپ با بیقیدیِ حسابشدهای عقب مانده بود. دست راستش را پیش رویش گرفته بود، تقریباً چسبیده به شیشه، با انگشتانی که مثل گلی زیبا رو به بالا شکفته بودند. دست چپ را کمی پشت سر نگه داشته بود و انگار سگهای کوچکِ بازیگوشی را پس میزد. سرش حسابی عقب بود، لبخندی محو بر لب داشت و چشمهایش از ملال یا لذت نیمهبسته بود. نمیتوانستم تشخیص بدهم. همهچیز بسیار تصنعی بود، اما خب، من هم آدم سادهای نیستم. زن زیبایی بود. بیشتر روزها میدیدمش، گاهی دو سه بار. و البته، به اقتضای حالوهوایش، حالتهای دیگری هم به خود میگرفت. من مردی عجولم گاهی که شتابان از کنارش میگذشتم به خودم اجازهٔ نگاهی گذرا میدادم و به نظرم میرسید با اشاره صدایم میکند، دعوتم میکند از سرما به داخل بیایم. روزهای دیگری هم یادم هست که او را در آن انفعال خسته و افسردهای میدیدم که ابلهها با زنانگی اشتباه میگیرند.
کمکم به لباسهایش توجه کردم. طبیعتاً زن شیکپوشی بود. به یک معنا، کارش همین بود. اما هیچچیزش شبیه آن چوبلباسیهای نیمهجانی نبود که با خشکی و نازککاریِ بیجنسیتشان، در سالنهای خفه، به نوای موسیقیِ پسزمینهٔ نفرتانگیز، لباسهای فاخر را نمایش میدهند. نه، او از جنس دیگری بود. وجودش صرفاً برای عرضهٔ یک سبک، یک مُد روز نبود. بالاتر از این حرفها بود، فراتر از این حرفها. لباسهایش در حاشیهٔ زیباییاش قرار میگرفتند. اگر کیسههای کاغذیِ کهنه هم میپوشید، زیبا میشد. اعتنایی به لباسهایش نداشت؛ هر روز کنارشان میگذاشت و لباسهای دیگری میپوشید. زیباییاش از پس آن لباسها میدرخشید… و بااینحال، خود لباسها هم زیبا بودند. پاییز بود. شنلهایی به رنگ قهوهایِ سرخفامِ تیره میپوشید، یا دامنهای روستاییِ پُرچین نارنجی و سبز، یا کتوشلوارهایی با خطوط خشک و قاطع، به رنگ اُخراییِ سوخته. بهار بود. دامنهای چهارخانه به رنگ میوهٔ گل ساعتی میپوشید، پیراهنهای سفید چلوار، یا لباسهایی پرشکوه به رنگ سبز و آبیِ آسمانی. بله، به لباسهایش توجه میکردم، چون او، همچون نقاشان بزرگ پرتره در قرن هجدهم و فقط همچون آنان، امکانات باشکوه پارچه را میفهمید؛ ظرافت چینها را، ریزهکاریِ تا و لبهٔ دامن را. بدنش، با تغییرات موجوار حالت خود، با مقتضیات یگانهٔ هر آفریده سازگار میشد؛ خطوط اندام بینقصش با وقاری نفسگیر، در برابر اسلیمیهای متغیرِ هنر خیاطی، نغمهای لطیف و مستقل مینواختند.
اما از موضوع دور شدم. با این تغزلها حوصلهتان را سر میبرم. روزها میآمدند و میگذشتند. امروز میدیدمش و فردا نه، و شاید روز دیگری دوبار. دیدن و ندیدنش، نامحسوس، به یکی از عوامل زندگیام بدل شد و بعد، پیش از آنکه متوجه شوم، از یک عامل به ساختار زندگیام تبدیل شد. آیا امروز میدیدمش؟ آیا تمام ساعتها و دقیقههایم نجات پیدا میکردند؟ آیا نگاهم میکرد؟ آیا از یک دیدار تا دیدار بعد مرا به یاد میآورد؟ آیا آیندهای برای ما دو نفر وجود داشت… آیا هرگز جرئت میکردم به او نزدیک شوم؟ جرئت! حالا آنهمه پولی که داشتم چه معنایی داشت؟ آن خردی که در ویرانیهای سه ازدواج پخته شده بود، به چه کار میآمد؟ دوستش داشتم… میخواستم تصاحبش کنم. و برای تصاحبش، ظاهراً باید او را میخریدم.
باید کمی از خودم بگویم. ثروتمندم. شاید ده مردِ ساکن لندن از من پولدارتر باشند. احتمالاً فقط پنج شش نفرند. چه اهمیتی دارد؟ پولدارم و پولم را پای تلفن درآوردهام. روز کریسمس چهلوپنجساله میشوم. سه بار ازدواج کردهام؛ ازدواجهایم بهترتیب هشت، پنج و دو سال دوام آوردهاند. این سه سال آخر زن نداشتهام، اما بیکار هم نبودهام. درنگ نکردهام. مرد چهلوچهارساله وقت درنگ ندارد. من مردی عجولم. هر فوران منی از کیسههای منی، یا هرجای دیگری که از آن سرچشمه میگیرد، یکی از سهمیهٔ کل عمرم کم میکند. وقت تحلیل و کندوکاو درونیِ روابط پرتبوتاب، اتهامهای ناگفته و دفاعهای خاموش را ندارم. نمیخواهم با زنهایی باشم که وقتی همبستریمان تمام شد میل حرفزدن به سرشان میزند. میخواهم آرام، در صلح و صفای ذهن، دراز بکشم. بعد کفش و جورابم را بپوشم و موهایم را شانه کنم و بروم دنبال کارم. زنهای خاموش را ترجیح میدهم که با بیاعتناییِ ظاهری لذتشان را میبرند. تمام روز صداها دوروبرم هستند: پای تلفن، سر ناهار، در جلسههای کاری. در بسترم صدا نمیخواهم. تکرار میکنم، آدم سادهای نیستم و این دنیا هم دنیای سادهای نیست. اما دستکم در این مورد خواستههایم سادهاند، شاید حتی سادهانگارانه. میل من به لذتی است که واقواق و زوزههای روح از آن نکاهد.
یا بهتر است بگویم چنین بود، چون همهٔ اینها مال پیش از آن بود… پیش از آنکه عاشقش شوم، پیش از آنکه سرخوشیِ تهوعآورِ نابودکردنِ کاملِ خویش بهخاطر آرمانی بیمعنا را بشناسم. حالا من، که روز کریسمس چهلوپنجساله میشوم، چه اعتنایی به معنا دارم؟ بیشتر روزها از جلوی فروشگاهش رد میشدم و نگاهش میکردم. آن روزهای اول که یک نگاه کافی بود و بعد شتابان میرفتم به دیدار این دوستِ کاری یا آن معشوقه… نمیتوانم لحظهای را مشخص کنم که در آن فهمیده باشم عاشق شدهام. توضیح دادهام که چگونه یکی از عوامل زندگیام به ساختار آن بدل شد؛ مثل نارنجی که در رنگینکمان به سرخ میگراید. زمانی مردی بودم که شتابان از برابر ویترین مغازهای میگذشت و بیاعتنا نگاهی به داخل میانداخت. بعد مردی شدم عاشقِ… ساده بگویم، مردی عاشق شدم. این اتفاق طی ماههای بسیار افتاد. کمکم کنار ویترین بیشتر میماندم. دیگران… زنهای دیگرِ ویترین هیچ معنایی برایم نداشتند. هلنِ من هرجا ایستاده بود، با یک نگاه پیدایش میکردم. بقیه فقط مانکن بودند ــ آه، عشق من ــ حتی سزاوار تحقیر هم نبودند. نیروی محض زیباییاش در او زندگی میآفرید. قالب ظریف ابرویش، خط بینقص بینیاش، لبخندش، چشمهای نیمهبستهاش از ملال یا لذت ــ از کجا میتوانستم بدانم؟ مدتها راضی بودم از پشت شیشه نگاهش کنم، خوشحال از اینکه فقط چند قدم با او فاصله دارم. در جنونم برایش نامه مینوشتم؛ بله، حتی این کار را هم کردم، و هنوز نامهها را دارم. اسمش را هلن گذاشتم: «هلن عزیز، نشانهای به من بده. میدانم که میدانی»، و از این قبیل. اما خیلی زود سراپا عاشقش شدم و خواستم تصاحبش کنم، مالکش شوم، در خود جذبش کنم، بخورمش. او را در آغوش و بسترم میخواستم؛ مشتاق بودم. آرام نمیگرفتم میدانستم بهزودی باید وارد فروشگاه شوم و بخواهم او را بخرم.
میشنوم که میگویید ساده است. تو مرد پولداری هستی. اگر بخواهی میتوانی خود فروشگاه را بخری. میتوانی خیابان را بخری. البته که میتوانستم خیابان را بخرم، و خیلی خیابانهای دیگر را هم. اما گوش کنید. این فقط یک معاملهٔ تجاری نبود. قرار نبود زمینی برای بازسازی بخرم. در تجارت پیشنهاد میدهی، خطر میکنی. اما در این کار نمیتوانستم خطر شکست را بپذیرم، چون هلنم را میخواستم، به هلنم نیاز داشتم. ترس عمیقم این بود که درماندگیام لوَم بدهد. مطمئن نبودم هنگام مذاکره بتوانم دستوپایم را جمع کنم. اگر بیاختیار قیمت خیلی بالایی میپراندم، مدیر فروشگاه میخواست بداند چرا. اگر برای من ارزشمند بود، خب، طبیعتاً نتیجه میگرفت ــ مگر خودش هم کاسب نبود؟ ــ که برای کس دیگری هم باید ارزشمند باشد. هلن ماهها در آن فروشگاه بود. شاید، و این فکر کمکم تمام دقیقههای بیداریام را عذاب میداد، میبردندش و نابودش میکردند.
میدانستم باید زود دست به کار شوم و میترسیدم.
دوشنبه را انتخاب کردم؛ روز خلوتِ هر فروشگاهی. مطمئن نبودم خلوتی به نفعم باشد. میتوانستم شنبه را انتخاب کنم، یک روز شلوغ، اما از طرفی روز خلوت… روز شلوغ… تصمیمهایم مثل آینههای موازی یکدیگر را بازمیتاباندند و خنثی میکردند. ساعتهای زیادی از خوابم را از دست داده بودم، با دوستانم بیادب شده بودم، کنار معشوقههایم عملاً ناتوان بودم، مهارتهای تجاریام داشت تحلیل میرفت. باید انتخاب میکردم و دوشنبه را انتخاب کردم. اکتبر بود و نمنمِ بارانی ریز و گزنده میبارید. آن روز به رانندهام مرخصی دادم و خودم تا فروشگاه راندم. آیا باید بردهوار از قراردادهای احمقانه پیروی کنم و آنجا را برایتان توصیف کنم، نخستین خانهٔ هلن لطیفم را؟ راستش میلی ندارم. مغازهٔ بزرگی بود، یک فروشگاه، یک فروشگاه بزرگ چندبخشی که جدی و منحصراً به لباس و متعلقات زنانه میپرداخت. پلههای متحرک داشت و هوایی خفه از ملال. کافی است. نقشهای داشتم. وارد شدم.
پیش از رسیدن به آن لحظه که عزیزم را در آغوش گرفتم، چه مقدار از جزئیات این مذاکره را باید نوشت؟ کمی، آن هم سریع. با یکی از فروشندهها حرف زدم. با فروشندهٔ دیگری مشورت کرد. سومی را آوردند و سومی چهارمی را فرستاد دنبال پنجمی، که معلوم شد معاون مدیر و مسئول طراحی ویترین است. مثل بچههای کنجکاو دورم جمع شدند؛ ثروت و قدرتم را حس میکردند، اما اضطرابم را نه. به همه هشدار دادم که درخواست عجیبی دارم و آنها با ناراحتی از این پا به آن پا شدند و از نگاهم گریختند. با لحنی مصرانه با این پنج زن حرف زدم. گفتم میخواهم یکی از پالتوهای ویترین را بخرم. گفتم برای همسرم است و چکمه و شالی را هم که با پالتو سِت شده میخواهم. گفتم تولد همسرم است. مانکن را هم میخواستم ــ آه، هلن من ــ همان که لباسها تنش بود، تا لباسها را به بهترین شکل نمایش بدهم. ترفند کوچکِ تولد را محرمانه با آنها در میان گذاشتم. همسرم درِ اتاقخواب را باز میکرد، به بهانهٔ مسئلهٔ پیشپاافتادهای مربوط به خانه که خودم ساخته بودم، و آنجا میایستاد… نمیتوانستند تصورش کنند؟ صحنه را زنده پیش چشمشان ساختم. با دقت زیر نظرشان داشتم. با خودم میکشیدمشان. هیجانِ غافلگیریِ تولد را تجربه کردند. لبخند زدند، به هم نگاه کردند. جرئت کردند به چشمهایم نگاه کنند. چه شوهر مهربانی! هرکدامشان همسر من شدند. و البته حاضر بودم مبلغی هم اضافه بپردازم… اما نه، معاون مدیر بههیچوجه قبول نمیکرد. خواهش میکنم بهعنوان هدیهٔ فروشگاه بپذیرید. معاون مدیر مرا بهطرف ویترین برد. او جلو میرفت و من از میان مهی سرخِ خونرنگ دنبالش میرفتم. عرق از کف دستهایم میچکید. فصاحتم ته کشیده بود، زبانم به دندانهایم چسبیده بود و تنها کاری که از دستم برمیآمد این بود که دستم را بیرمق بهطرف هلن بلند کنم. زمزمه کردم: «همان.»
زمانی مردی بودم که شتابان از برابر ویترین مغازهای میگذشت و بیاعتنا نگاهی به داخل میانداخت… بعد مردی عاشق شدم، مردی که عشقش را زیر باران در آغوش گرفته و بهطرف ماشینی منتظر میبرد. درست است، در فروشگاه پیشنهاد داده بودند لباسها را تا کنند و بستهبندی کنند که چروک نشوند. اما مردی را نشانم بدهید که عشق حقیقیاش را برهنه، زیر باران اکتبر، از خیابانها بگذراند. وقتی هلن را میبردم، از شادی چه یاوهها که نمیگفتم. و او چطور خودش را به من چسبانده بود، مثل میمون نوزادی محکم به یقهٔ کتم چنگ زده بود. آه، شیرین من. آرام روی صندلی عقب ماشین خواباندمش و آرام به خانه رساندمش.
—
در خانه همهچیز را آماده کرده بودم. میدانستم بهمحض رسیدن میخواهد استراحت کند. به اتاقخواب بردمش، چکمههایش را درآوردم و میان ملافههای سفید و آهارخورده جا دادمش. آرام گونهاش را بوسیدم و پیش چشمم به خوابی عمیق فرو رفت. چند ساعتی در کتابخانه خودم را سرگرم کردم، به کارهای مهمِ عقبافتاده رسیدم. حالا آرام بودم؛ درخششی یکنواخت از درون روشنم میکرد. میتوانستم عمیقاً تمرکز کنم. نوکپا به اتاقخوابی رفتم که در آن آرمیده بود. در خواب، خطوط چهرهاش در حالتی از لطافت و تفاهم عمیق حل شده بودند. لبهایش کمی از هم باز بود. زانو زدم و بوسیدمشان. دوباره در کتابخانه، با گیلاسی شراب پورت در دست، روبهروی آتش هیزم نشستم. به زندگیام، ازدواجهایم، درماندگی اخیرم فکر کردم. حالا انگار تمام ناخوشیهای گذشته لازم بودند تا اکنون ممکن شود. حالا هلنم را داشتم. در تخت من، در خانهٔ من خوابیده بود. به هیچکس دیگری اعتنا نداشت. مال من بود.
ساعت ده شد و کنار او به تخت خزیدم. بیصدا این کار را کردم، اما میدانستم بیدار است. کنار هم دراز کشیدیم ــ چقدر گرم بود ــ و حرف زدیم. از نخستین باری گفتم که دیده بودمش، از اینکه چطور عشقم به او رشد کرده بود و چطور نقشه کشیده بودم از فروشگاه آزادش کنم. از سه ازدواجم، کارم و روابط عاشقانهام گفتم. مصمم بودم هیچ رازی از او پنهان نکنم. از چیزهایی گفتم که با گیلاس شراب پورت در دست، روبهروی آتش، به آنها فکر کرده بودم. از آینده حرف زدم، آیندهٔ مشترکمان. گفتم دوستش دارم؛ بله، فکر میکنم بارها گفتم. با آن توجه خاموش و عمیقی گوش میداد که بعدها یاد گرفتم در او ارج بگذارم. دستم را نوازش کرد، با شگفتی به چشمهایم خیره شد. لباسش را درآوردم. دخترک بیچاره. زیر پالتویش چیزی نپوشیده بود؛ در دنیا هیچچیز جز من نداشت. به خودم نزدیکش کردم، به تنم چسباندمش، و همانوقت چشمهای از ترس گشودهاش را دیدم… باکره بود. در گوشش زمزمه کردم. به او اطمینان دادم بر خود مسلطم. دستش را گرفتم و انگشتان انعطافپذیرش را دورم پیچاندم آه، دستهای خنکش. زمزمه کردم: «نترس، نترس.» آسان و آرام در او لغزیدم، مثل کشتی عظیمی که شبانه به پهلوگاهش میخزد. شعلهٔ کوتاه دردی که در چشمهایش دیدم، زیر انگشتان بلند و چابک لذت خاموش شد. هرگز چنین لذتی، چنین هماهنگیِ کاملی را نشناخته بودم… تقریباً کامل، چون باید اعتراف کنم سایهای بود که نمیتوانستم پس بزنم. باکره بود و حالا معشوقی پرتوقع شده بود. اوجی را طلب میکرد که نمیتوانستم به او بدهم؛ رهایم نمیکرد، نمیگذاشت استراحت کنم. شب همینطور ادامه داشت و او پیوسته بر لبهٔ آن پرتگاه تاب میخورد، بر آستانهٔ رهایی در آن ملایمترین مرگ… اما هیچ کاری که میکردم ــ و هر کاری کردم، هرچه داشتم دادم ــ او را به آنجا نمیرساند. سرانجام، باید ساعت پنج صبح بوده باشد، از او جدا شدم، هذیانزده از خستگی، آزرده و رنجور از شکستم. دوباره کنار هم دراز کشیدیم و اینبار در سکوتش سرزنشی بیکلام حس کردم. مگر من او را از فروشگاهی که در آن آرامشی نسبی داشت بیرون نیاورده بودم؟ مگر من او را به این بستر نیاورده و از مهارتم لاف نزده بودم؟ دستش را گرفتم. خشک و نامهربان بود. در لحظهای آکنده از هراس به ذهنم رسید که شاید هلن ترکم کند. ترسی بود که خیلی بعد دوباره بازمیگشت. هیچچیز مانعش نمیشد. پول نداشت، تقریباً هیچ مهارتی نداشت. لباس نداشت. اما باز هم میتوانست ترکم کند. مردهای دیگری بودند. میتوانست برگردد و در فروشگاه کار کند. با اضطراب گفتم: «هلن. هلن…» کاملاً بیحرکت دراز کشیده بود، انگار نفسش را حبس کرده باشد. «میآید، میبینی، میبینی.» و با این حرف دوباره در او بودم، آرام و نامحسوس حرکت میکردم، در هر قدم او را با خودم میبردم. یک ساعت شتابگرفتنِ تدریجی طول کشید، و وقتی سپیدهٔ خاکستری اکتبر ابرهای عبوس لندن را شکافت، او مرد، به اوج رسید، چشمهایش به ناکجا خیره ماندند و انقباضی عمیق از درون، مثل موج اقیانوس، سراپایش را پیمود. بعد در آغوشم خوابید.
صبح روز بعد دیر بیدار شدم. هلن هنوز روی بازویم افتاده بود، اما توانستم بدون بیدارکردنش از تخت بیرون بخزم. ردایی بهخصوص باشکوه پوشیدم، هدیهٔ همسر دومم، و به آشپزخانه رفتم تا برای خودم قهوه درست کنم. احساس میکردم مرد دیگری شدهام. به اشیای دوروبرم نگاه کردم: تابلوی اوتریلو روی دیوار آشپزخانه، نسخهٔ جعلیِ مشهورِ یک مجسمهٔ کوچک رودن، روزنامههای دیروز. از آنها تازگی و ناآشنایی میتراوید. دلم میخواست به چیزها دست بزنم. دستهایم را روی رگههای چوبِ میز آشپزخانه کشیدم. از ریختن دانههای قهوه در آسیاب و بیرونآوردن یک گریپفروت رسیده از یخچال لذت بردم. عاشق دنیا بودم، چون جفتِ بینقصم را پیدا کرده بودم. هلن را دوست داشتم و میدانستم دوستم دارد. احساس آزادی میکردم. روزنامهٔ صبح را با سرعتی زیاد خواندم و بعدتر، همان روز، هنوز نام وزیران خارجه و کشورهایی را که نمایندگی میکردند به یاد داشتم. نیمدوجین نامه را تلفنی دیکته کردم، صورتم را تراشیدم، دوش گرفتم و لباس پوشیدم. وقتی سری به هلن زدم هنوز خواب بود، از لذت خسته شده بود. حتی وقتی بیدار میشد هم تا لباسی برای پوشیدن نداشت، دلش نمیخواست از تخت بلند شود. از رانندهام خواستم مرا به وستاند ببرد و بعدازظهر را آنجا صرف خرید لباس کردم. بینزاکتی است اگر بگویم چقدر خرج کردم، اما همینقدر بگویم که کمتر مردی در یک سال آنقدر درآمد دارد. بااینحال، برایش سینهبند نخریدم. همیشه از آن بدم آمده، و بااینهمه ظاهراً فقط دخترهای دانشجو و بومیهای گینهٔ نو بدون آن سر میکنند. گذشته از این، هلنِ من هم از آنها خوشش نمیآمد، که خوشبختانه چنین بود.
وقتی برگشتم بیدار بود. از رانندهام خواستم بستهها را به اتاق غذاخوری ببرد و بعد مرخصش کردم. خودم بستهها را از اتاق غذاخوری به اتاقخواب بردم. هلن ذوقزده شد. چشمهایش برق میزد و از شادی نفسش بند آمده بود. با هم لباس آن شبش را انتخاب کردیم: پیراهن شبی بلند، از ابریشم خالص، به رنگ آبیِ کمرنگ. او را گذاشتم تا به آن بیش از دویست قلم لباس نگاه کند و خودم شتابان به آشپزخانه رفتم تا غذایی مفصل آماده کنم. بهمحض اینکه چند دقیقهای فرصت پیدا کردم، برگشتم تا در لباسپوشیدن کمکش کنم. وقتی عقب رفتم تا تحسینش کنم، کاملاً بیحرکت و آسوده ایستاده بود. البته که لباس کاملاً اندازه بود. اما بیش از این، بار دیگر نبوغ او را در لباسپوشیدن دیدم؛ زیبایی را در وجود دیگری چنان دیدم که هیچ مردی ندیده بود، دیدم… هنر بود، کمال مطلقِ خط و فرم که فقط هنر میتواند تحققش ببخشد. انگار از خودش نور میتاباند. خاموش ایستادیم و به چشمهای یکدیگر خیره شدیم. بعد پرسیدم آیا دوست دارد خانه را نشانش بدهم.
اول به آشپزخانه بردمش. وسایل متعددش را به او نشان دادم. به اوتریلوی روی دیوار اشاره کردم؛ بعدها فهمیدم چندان به نقاشی علاقه ندارد. رودنِ جعلی را نشانش دادم و حتی پیشنهاد کردم بگذارم در دستش بگیرد، اما نپذیرفت. بعد به حمام بردمش و وان مرمریِ فرورفته در کف را نشانش دادم و شیوهٔ کار شیرهایی را که آب را از دهان شیرهای مرمر سفید بیرون میریختند. فکر کردم شاید این را کمی مبتذل بداند. چیزی نگفت. به اتاق غذاخوری هدایتش کردم… باز هم نقاشیهایی که با حرفزدن دربارهشان تا حدی حوصلهاش را سر بردم. اتاق کارم، نسخههای چاپ اولِ فولیوِ شکسپیر، چیزهای نایاب گوناگون و تلفنهای بسیارم را نشانش دادم. بعد اتاق کنفرانس. راستش لازم نبود آن را ببیند. شاید تا آن موقع کمی شروع کرده بودم به پز دادن. و سرانجام فضای بزرگ نشیمن را که صرفاً «اتاق» مینامم. ساعتهای فراغتم را اینجا میگذرانم. جزئیات بیشتری مثل گوجهفرنگیهای بیشازحد رسیده بهطرفتان پرتاب نمیکنم… راحت است و بهقدر قابلتوجهی نامتعارف.
فوراً حس کردم هلن از اتاق خوشش آمده. در آستانه ایستاده بود، دستها کنار بدن، و همهچیز را از نظر میگذراند. بهطرف صندلی بزرگ و نرمی بردمش، نشاندمش و نوشیدنیای را که آنقدر نیاز داشت برایش ریختم: مارتینیِ خشک. بعد تنهایش گذاشتم و یک ساعت بعدی را با تمام حواسم صرف پختن غذایمان کردم. آنچه آن شب گذشت، بیتردید متمدنانهترین چند ساعتی بود که با زنی، یا اصلاً با انسانی دیگر، گذراندهام. در خانهام برای دوستان خانم بسیاری غذا پختهام. بیهیچ تردیدی خودم را آشپزی عالی توصیف میکنم. یکی از بهترینها. اما تا پیش از این شب، همیشه احساس گناه شرطیشدهٔ مهمانم مزاحم چنین شبهایی بود؛ اینکه من در آشپزخانه بودم نه او، من غذاها را میآوردم و در پایان جمع میکردم. و در تمام مدت، مهمانم پیدرپی ابراز تعجب میکرد که من، سهبار طلاقگرفته و تازه یک مرد، میتوانم به چنین پیروزیهایی در آشپزی دست پیدا کنم. هلن اینطور نبود. مهمان من بود و تمام. تلاش نمیکرد به آشپزخانهام هجوم بیاورد، مدام با صدای نرم و شیرین نمیگفت: «کاری هست که بتوانم بکنم؟» مثل یک مهمانِ درستوحسابی تکیه داده بود و میگذاشت از او پذیرایی کنم. بله، و گفتوگو. با مهمانهای دیگرم همیشه احساس میکردم گفتوگو میدانِ مانعی است پُر از گودالها و حصارهای مخالفت، رقابت، سوءتفاهم و غیره. گفتوگوی آرمانیِ من گفتوگویی است که به هر دو طرف اجازه بدهد افکارشان را بیهیچ مانعی تا نهایت بپرورانند، بیآنکه مدام مقدمات را تعریف و بازتعریف کنند و از نتیجهها دفاع کنند. بیآنکه اصلاً به نتیجهای برسند. با هلن میتوانستم آرمانی گفتوگو کنم، میتوانستم با او حرف بزنم. کاملاً بیحرکت نشسته بود، چشمهایش به نقطهای چند اینچ جلوتر از بشقابش دوخته شده بود، و گوش میداد. چیزهای بسیاری گفتم که پیش از آن هرگز به زبان نیاورده بودم. از کودکیام، خرخر مرگ پدرم، وحشت مادرم از امور جنسی، نخستین تجربهٔ جنسیام با یکی از بستگانِ بزرگتر؛ از وضع دنیا گفتم، از کشور، انحطاط، لیبرالیسم، رمانهای معاصر، از ازدواج، خلسه و بیماری. پیش از آنکه بفهمیم، پنج ساعت گذشته بود و چهار بطری شراب و نصف بطری پورت نوشیده بودیم. هلن بیچاره. مجبور شدم بغلش کنم و به تخت ببرمش و لباسش را دربیاورم. دراز کشیدیم و هیچ کاری از دستمان برنیامد جز فرورفتن در عمیقترین و آسودهترین خواب.
نخستین روز مشترکمان اینگونه تمام شد و الگوی ماههای خوشِ بسیاری که در پی آمدند همینطور شکل گرفت. مرد خوشبختی بودم. وقتم را میان هلن و پولدرآوردن تقسیم میکردم. دومی را با موفقیتی بیزحمت پیش میبردم. در واقع، در این مدت آنقدر ثروتمند شدم که دولت وقت احساس کرد خطرناک است اگر سمتی بانفوذ نداشته باشم. البته لقب شوالیه را پذیرفتم و هلن و من بهشکلی باشکوه جشن گرفتیم. اما خدمت به دولت را در هر مقامی رد کردم؛ چنان عمیق آن را با همسر دومم مرتبط میدیدم، که ظاهراً میان اعضای ردهبالایش نفوذ زیادی داشت. پاییز به زمستان بدل شد و بعد خیلی زود درختهای بادام باغم شکوفه دادند، خیلی زود نخستین برگهای لطیف سبز در گذرگاه بلوطهایم ظاهر شدند. هلن و من در هماهنگی کاملی زندگی میکردیم که هیچچیز نمیتوانست برهمش بزند. پول درمیآوردم، عشقبازی میکردم، حرف میزدم، هلن گوش میداد.
اما احمق بودم. هیچچیز دوام نمیآورد. همه این را میدانند، اما هیچکس باور نمیکند که استثنایی در کار نباشد. متأسفم، وقت آن رسیده که از رانندهام، برایان، بگویم.
برایان رانندهٔ بینقصی بود. تا با او حرف نمیزدی، حرف نمیزد، و آنوقت هم فقط برای موافقت. گذشتهاش، آرزوهایش، شخصیتش را پنهان نگه میداشت و من خوشحال بودم، چون نمیخواستم بدانم از کجا آمده، به کجا میرود، یا خودش را چهکسی میداند. ماهرانه و بهطرزی رسواکننده تند میراند. همیشه میدانست کجا پارک کند. همیشه جلوی هر صف ترافیکی بود و بهندرت در صف میماند. تمام میانبُرها، تمام خیابانهای لندن را میشناخت. خستگیناپذیر بود. تمام شب در نشانیای منتظرم میماند، بیآنکه به سیگار یا نوشتههای پورنوگرافیک متوسل شود. ماشین، چکمهها و لباس فرمش را بیلک نگه میداشت. رنگپریده، لاغر و مرتب بود و حدس میزدم سنش جایی میان هجده و سیوپنج باشد.
شاید تعجب کنید اگر بدانید با اینکه آنقدر به هلن افتخار میکردم، به دوستانم معرفیاش نکردم. به هیچکس معرفیاش نکردم. به نظر نمیرسید جز من به معاشرت با کسی نیاز داشته باشد و من هم راضی بودم وضع همینطور بماند. چرا باید او را به محفلهای ملالآورِ ثروتمندان لندن میکشاندم؟ گذشته از این، نسبتاً خجالتی بود، اوایل حتی پیش من. برایان هم استثنا نبود. بیآنکه زیادی حالت پنهانکاری پیدا کند، نمیگذاشتم اگر هلن در اتاقی بود او وارد آن شود. و اگر میخواستم هلن همراهم جایی برود، آن روز برایان را مرخص میکردم ــ بالای گاراژ زندگی میکرد ــ و خودم میراندم.
همهچیز روشن و ساده بود. اما اوضاع شروع کرد به خرابشدن و روزی را که همهچیز آغاز شد بهوضوح به یاد دارم. حوالی نیمهٔ ماه مه، بعد از روزی بهطرز کمسابقه خستهکننده و کلافهکننده به خانه برگشتم. آن موقع نمیدانستم ــ گرچه حدس میزدم ــ که بر اثر اشتباهی کاملاً از جانب خودم نزدیک به نیممیلیون پوند از دست دادهام. هلن روی صندلی محبوبش نشسته بود و کار خاصی نمیکرد، و وقتی وارد شدم چیزی در نگاهش بود، چیزی چنان گریزپا و بهطرزی وصفناپذیر سرد که ناچار شدم وانمود کنم متوجه نشدهام. دو گیلاس اسکاچ نوشیدم و حالم بهتر شد. کنارش نشستم و شروع کردم از روزم گفتن، از اینکه چه خراب شده بود، چطور تقصیر من بود، چطور از روی بیفکری کس دیگری را مقصر دانسته بودم و بعد مجبور شده بودم عذرخواهی کنم… و غیره، غصههای یک روز بد که فقط حق داری پیش جفتت بگذاری. اما کمی کمتر از سیوپنج دقیقه حرف زده بودم که فهمیدم هلن اصلاً گوش نمیدهد. بیروح به دستهایش خیره شده بود که روی زانوهایش قرار داشتند. خیلی، خیلی دور بود. فهمیدن این موضوع چنان هولناک بود که فعلاً هیچ کاری نمیتوانستم بکنم ــ فلج شده بودم ــ جز ادامهدادن حرفم. بعد دیگر طاقت نیاوردم. وسط جمله ساکت شدم و بلند شدم. از اتاق بیرون رفتم و در را پشت سرم کوبیدم. هلن حتی یک بار هم چشم از دستهایش برنداشت. خشمگین بودم، خشمگینتر از آنکه با او حرف بزنم. در آشپزخانه نشستم و از بطری اسکاچی نوشیدم که یادم مانده بود همراهم بیاورم. بعد دوش گرفتم.
وقتی به اتاق برگشتم، حالم بهمراتب بهتر بود. آرام بودم، کمی مست، و آمادهٔ فراموشکردن تمام ماجرا. هلن هم سازگارتر به نظر میرسید. اول میخواستم بپرسم چه مشکلی پیش آمده بود، اما دوباره شروع کردیم دربارهٔ روز من حرفزدن و خیلی زود همان آدمهای همیشگی شدیم. وقتی اینقدر خوب با هم کنار میآمدیم، برگشتن به گذشته بیهوده به نظر میرسید. اما یک ساعت بعد از شام زنگ در به صدا درآمد؛ اتفاقی نادر در آن وقت شب. وقتی از صندلی بلند شدم، تصادفاً به هلن نگاه کردم و دیدم همان حالت ترسِ شب نخستین عشقبازیمان از چهرهاش گذشت.
ادامهی این داستان را در پست بعد بخوانید👇👇👇
داستان “مردهتر از مرده” نوشتهی ایان مکیوئن((قسمت دوم))/ برگردان: ساحل نوری


گفتوگو دربارهٔ این نوشته