ماشین را زیر سایۀ درختِ بزرگی پارک میکنیم. با اولین قدم، شروع به شمردن میکنم، برمیگردم پدرم را نگاه میکنم. یکی از دستهایش آزاد است، دستم را سمتش دراز میکنم، اما از او جا میماند.
میگویم: «بابایی این صدای بُومبُوم که گاهی میپیچه توی گوشم چیه؟ انگار یه چیزی میخواد از توی سینهم بیرون بپره اما صداش رو توی گوشمم میشنوم.»
«قلبته بابا که تُندُتٌند میزنه… مثل گنجشکَکی که تازه پرواز رو یاد گرفته با هیجان بال میزنه و استرس داره که از همراهی با دوستاش جا نمونه.»
یکی از پاهایش به سنگی میگیرد و با اخم برمیگردد.
«همینه بشین فاتحه بفرستیم، فاتحه خوندن که یادت نرفته؟»
پایین سنگ مینشینم و سرم را به نشانۀ تأیید، بالا و پایین میکنم. لبخند میزنم، اما بابایی حواسش پی گلهاست که پرپرشان کند. از جوی کنار قبرها، بطریِ خالیای را که همیشه بین درختها قایمش میکردیم، پُر میکند. آب جوی، سر و روی سنگ را تمیز میکند. سرم را بالا میآورم؛ به عکسهای قابشده نگاه میکنم. گنجشک درون سینهام، بالبال میزند. صدای اِدو را میشنوم؛ «اُم طاهر اشمالیج بس امقندبه.»
یوما سرش را از روی صبورها بالا آورد و اِدو با خنده خواند: «عُبرت الشط علی مُودک، خلیتک علی راسی.»
یوما جدیتر از قبل مشغول پاک کردن صبورها شد. اِدو نگاهم کرد، چشمک زد و شعر را بلندتر خواند.
قطرههای اشک روی صورتم سُر میخورند و یقۀ پیراهن گلصورتیام خیس میشود. لحظهای گنجشک توی سینهام میایستد. بابایی سرش پایین است، تا دستم روی سینهام میرود، سمتم میآید.
چشمهایمان به در و گوشهایمان منتظرِ صدای زنگ خانه برای آمدنشان بود. من و داداشی برایشان توی کوچۀ خودمان، خانه پیدا کرده بودیم. از صبح که بیدار میشدیم، چند دقیقه بعد، رختخوابها را جمع نکرده، دست و رویمان را نَشُسته توی آشپزخانه که دُرست کنار اتاقمان بود، سرک میکشیدیم. مامانی کتریاش را روی گاز میگذاشت و مشغول کارهایش میشد. من و حیدر بههم نگاه میکردیم. حیدر با چرخش چشم به در خانه که نیمهباز بود، اشاره میکرد، با دو، سمتِ ته کوچه میرفتیم.
اِدو وقتی واکنشی از یوما برای شعر عربیاش ندید، دستش را سمتم دراز کرد تا بروم کنارش بنشینم.
«اِدو ما اینجا شبا تاکسی تیلفونی داریم. مسافر میبرن و میارن… یهوقت نترسیها؟»
«احمدای حرفا چیه؟! بچه خوف میکنه. عینی یُوما اِدو شوخی میکنه بات، خرمشهر مثل شهر خودتون نیست، هوا خیلی گرمه… کولرا چون استراحت ندارن، صداشون درمیاد شبا.»
یادم هست مسافرهای شبانه را در همان سفر اول دیدیم. موشهای شکم گندهای که دنبال سوسکها میکردند تا خودشان را سیر کنند. یکیدوتا سوسک هم کافیشان نبود. تا صبح بین سوراخهای دیوار درحال رفتوآمد بودند.
اِدو با لباسهای اتو کشیده و موهای کامل سفیدش از جلوی کامیون پیاده شد، پشتسرش یُوما با شِلِ و چادر عبایش پایین آمد.
به دستهای خاکیام نگاه کردم، بعد به اطرافم و دستی به بافتهای پاپیون بستهام کشیدم. اول یک دل سیر خودم را توی بغل اِدو رها کردم و بعد توی دل یُوما که همیشه بوی عطر عِش همراه خودش داشت.
«یُوما چیکار میکنی؟ صبح زود که عِش پختی حالا داری باز چوب میذاری توی تنور واسه چی؟»
«ها بِناتی میخوام ماهی شُوی کنم براتون، حصه روحی یم امیج ریوگ حاضر ، روحی عینی دود میره توی چشای خوشگلت.»
«آخ جون میخوای ماهی صُبُور کباب کنی بهبه، ولی هوا خیلی گرمه اذیت میشیا.»
«ای سایه بون حصیریِ بالا سرم… میبینی؟! خیسش کردم، یُواشیُواش خنک میشه، اگه باد هم بیاد که دیگه هوا خوش میشه عِینی.»
«یُوما چرا همۀ خونههای اینجا خرابه شده؟ کسی داخلشون زندگی نمیکنه؟! دلت نمیگیره اینجا؟! چرا نمیاین شهر ما؟!»
یُوما آهی کشید، به من خیره شد.
«اِنتی وُینْ چِنْتی اَیام گُبُل ؟! تو کجا بودی روزهای قدیم؟ چه میدونی اینجا چهجوری بود؟! سبدم ور میداشتم میرفتم سٌوگ .»
«مثل هفتۀ پیش که سبدت گذاشتی رو سرت، رفتی بازار؟»
«ها ولی اون وقتا بازار نزدیکمون بود، ماهی تازه، سبزی تازه، خونهها عین کاخ، شط روبهرومون بود و پُر از لنج و کشتی… بچهها عصرا میرفتن شط شنا میکردن، همیشه عروسی و هِلْهِلِ بود. هرچی خوب بود و همه خوشیها رفت، ولی خو خاکمونه، شهرمونه حالا که ایطور شده نمیشه وُلِش کرد و رفت.»
«ممد، هادی بپرین پایین وسایلا خالی کنین الآنی که ظهر بشه…»
راننده، دستمالش را روی صورت و گردنش کشید و همراه کارگرها پایین رفت. سیگاری روشن کرد و جلوی کامیون ایستاد.
«بچهها به شب نکشهها… تر و فزر باشین.»
چشمم به خاکستر سیگارش بود که از قد سیگارش، کوتاه میکرد و روی زمین میریخت؛ متوجه نشدم حیدر کجا غیبش زد. تکۀ آخر سیگار را دود کرد، تهاش را زیر پا له کرد و سمت کارگرها چرخید.
«اِ ماشاءالله به شما جوونا… همۀ وسایلا رو ریختین پایین که! حاجی پس ما بریم.»
با اِدو دست داد و تا کمر برای یُوما خم شد، سوار ماشینش شد و رفت.
دیوارهای خانه عین پنبه، سفید بود. درخت گوشۀ حیاط از سنگینی، شاخههایش به دیوار تکیه داده و از اول کوچه، پرتقالهای آبدارش پیدا بود. بوی خوشی در خانه پیچیده بود. من و حیدر جلوی آشپزخانه ایستاده و دهانمان آب افتاده بود. سفره پهن شد. دایی سر رسید. صدای خنده و احوالپرسیشان با اِدو و یُوما به گوشِمان رسید. بابایی هم صبح اول وقت زنگ زد و گفت به زودی مرخصی میآید، سلامش را به همه برسانیم. منتظر بقیه نشدیم، با چشمک داداشی، چهارزانو پای سفره نشستیم.
«گُومُو بابا کسی با دست کثیف غذا نمیخوره… بلند شین برین دستتون رو بشورید و بیاید ما هم منتظرتون میمونیم.»
دستهایمان را شستیم و بشمار سه، برگشتیم.
نفسهایم از قاشقهای غذا عقب ماند، لقمهای شیطنت کرد و پرید توی گلویم، سرفه کردم. منتظر بودم که با مشتهای حیدر، چشمهایم همراه لقمه بیرون بپرد. یُوما سمتم آمد و شروع به ضربه زدن و ماساژ دادن کمرم کرد.
«هِلو یُوما هِلو، نوش جونت مامان نوش جونت، خو یواش بخور.»
لقمه با درد پایین رفت. آرام شدم و به خوردن ادامه دادم.
دایی بالای سفره نشسته بود و با اِدو خوشو بش میکرد. دایی قدش از همه بلندتر است؛ آنقدر که به بالای درخت پرتقال میرسد، موهایش رنگ شب و همیشه مرتب است. کسی او را نشناسد و چهره و رفتار آرامش را ببیند، فکر میکند برای کوچکترین کار، یک روز وقت میگذارد، اما وقتی اسم مامانی و اِدو میآمد، انگار که کارهایش میافتاد روی دور تند، آنقدر که تا سر میچرخاندی همهچیز تمام میشد.
با کمک دایی تمام وسایل خانه یکروزه چیده شد. عصرها زیراندازی میانداختند زیر سایۀ برگهای پهن درخت رِز، اول دایی و پشتسرش من، مامانی، حیدر مهمانشان میشدیم. فصل تابستان بعد فصل امتحانات، همۀ ساعتهای تعطیلیمان کنارشان گذشت.
چند وقتی بود که یُوما ماهی پخته نشده را داخل ظرف برنج خیس شده میانداخت و سر ظهر داد اِدو بالا میرفت. دایی با مامانی صحبت کرد و قرار شد چند روزی خانۀ دایی باشند و یکی دو روز هم خانۀ ما بیایند، اما روزهای اول مرخصی بابا، خانهمان نمیآمدند و مامانی سراغ خانۀ پدریاش میرفت.
پاییز با بارانش آمد و زمستان با سرما، یُوما هم برای سرگرمی همهچیز را از صبح تا شب در حیاط میشست. مدتی بعد سرما، درد به پاهایش انداخت، با اولین اعتراض دیگر حیاط فراموش شد، تُشَکی گوشۀ اتاق انداخت و سراغ هیچ کاری نرفت. روزها خواب و شب تا دم اذان صبح بیدار بود. اِدو هم برای همراهیاش بیدار میماند. یک شب که فکر کرده بود روز است و میترسید ما پشت در بمانیم، در خانه را قفل نکرده، خوابش برد، اما آن روز مامانی سردرد داشت و دستمالی به سرش بست و خوابید. من و داداشی هم سرگرم درسهایمان بودیم که درِ خانه پشتسرهم زده شد، حیدر در را باز کرد.
«اُم حیدر کجایی که بیچاره شدم، نیستش رفته…»
مامانی اول از جایش بلند شد، به دور و برش نگاه کرد. وقتی دید اِدو دو دستی محکم روی سرش زد، دستمال سرش را باز کرد، چادرش را سَر کرد و تلفن را برداشت.
«بالاخره رفت، بیا که خونه خراب شدیم!»
از صبح تا شب با ماشین دایی گوشه به گوشۀ شهر را گشتیم؛ هرجایی که فکر میکردیم شاید او رفته باشد. یک هفته گذشت و پیدا نشد.
اِدو با مشت به سینهاش میکوبید و میگفت: «یبو نَفُتْ … شأن اَحرگ روحی… حِصهَ زکیه خانم وَین… نفت بیارید، تا خودم رو آتیش بزنم! الآن زکیهخانم کجاست؟ کجا دنبالش بگردم؟!»
از وقتی اِدو و یُوما را شناخته بودم، هیچوقت آن دو را از هم جدا ندیده بودم.
مامانی شب و روز مینشست، با چشمهای همیشه خیس و تسبیحی در دست، همانطور خوابش میبرد. هشت روز گذشت و خبری نشد. اِدو هر روز روبهروی در خانه مینشست، شاید خوشخبری در بزند. وقتی نگاهش میکردم، دیگر صدای بومبومی نمیآمد؛ گمانم بالوپر گنجشکم شکسته بود و دلش پُر از غصه شده بود.
تلفن خانه زنگ خورد. من و مامانی با هم سمتش دویدیم. دست مامانی زودتر رسید. چشمهایش را بست، چیزی زیر لب گفت، نفسش را آهسته بیرون داد و شروع به حرف زدن کرد. بعد از چند جمله، لبخند زد و اشکهایش صورتش را شست.
«بدو، برو خبر خوش بده… بالاخره پیدا شد!»
مامانی، تلفن را قطع نکرده، همانجا به دایی زنگ زد. سهتایی آماده شدیم. یک ساعت بعد، پیش یُوما بودیم. یکی از همسایههای قدیمیشان او را توی خیابان دیده و به خانهاش برده بود. هرچه آدرس پرسیده بودند، فقط خرمشهر یادش مانده بود. وقتی بعد از یک هفته بیخوابی، خوابش برده بود، شمارۀ توی دستش روی زمین افتاده بود.
اِدو تا یُوما را دید، سمتش دوید و گفت: «چرا بیدارم نکردی و از خونه رفتی؟»
«رفته بودم سوگ، ماهی بخرم.»
یُوما دیگر غذا نمیخورد و با هیچکس حرف نمیزد. اِدو هم پابهپای او لاغر میشد.
«آقای دکتر، با دارو خوب میشه؟»
«بسپارید به خدا… بهتره دیگه تنهاش نذارید.»
مدتی به خانۀ دایی رفتند تا مراقبشان باشند. اما اِدو دلتنگمان شد و یک روز که ما خانۀ یکی از اقوام مهمان بودیم، آمد تا ما را ببیند.
«اِدو، تو که گفتی یُوما برگشته و حالت خوب میشه، با هم بازی میکنیم، پس چرا رفتی؟ حالا من بعدِ مدرسه کجا برم؟ اِدو… چرا رفتی؟»
«سَلما، سلما! چته توی خواب داد میزنی؟ همه رو از خواب بیدار کردی!»
«مامانی! مامانی! خواب دیدم اِدو رو تخت بیمارستانه و همه دارن دورش گریه میکنن. من و تو اونجا نبودیم…»
«زبونت رو گاز بگیر، صلوات بفرست و بخواب… زیادی شام خوردی. فردا میریم خونۀ اِدو میبینیش.»
به عکس روی دیوار نگاه کردم. گنجشکم محکم خودش را به سینهام کوبید. سینهام را مالیدم. داخل خانه رفتم، همهجا پُر از پارچۀ مشکی بود.
مامانی بیدار میشد، دوباره میخوابید و میگفت: «یوبا …»
تمام مراسم بدون مامانی برگزار شد. بعد از چهلم، دکتر دستور بستری مامانی را داد، و سه روز بعد…
سر خاک رو به بابا میگویم: «بابایی… باید دوتا فاتحه بخونم؟»
توضیحات پاورقی:
۱. پدربزرگ
۲. مادر طاهر چته؟ چرا همش اخم کردی؟
۳. به مادر و مادربزرگ گفته میشود
۴. بهخاطرت از شط رد شدم و گذاشتمت روی سرم
۵. روسری عربی
۶. نان
۷. دخترم
۸. کبابکردن
۹. خودم را
۱۰. حالا برو پیش مادرت، صبحانه حاضره
۱۱. تو (اشاره به مخاطب مؤنث)
۱۲. کجا بودی؟
۱۳. روزهای قدیم
۱۴. بازار
۱۵. بلند بشید
۱۶. نوش جونت مامان
۱۷. بابا
منتشر شده در پنجمین گاهنامهی آنتیمانتال ویژهی ادبیات عرب