پسرک رنگپریده، با چتریِ بدقوارهاش که شبیه مدل موی قهرمانِ کمیکِ «پرنس والیانت» بود، خرسوار بهطرف کمدِ کنار ورودی رفت و پالتوی سفید بابا را برای مأموریت برداشت. بعد نوبت چکمههایی بود که خودش با اسپری سفیدشان کرده بود. اجازه نداده بودند تفنگ ساچمهای را هم سفید کند. هدیهٔ خاله کلویی بود. هر بار که خاله میآمد، باید تفنگ را میآورد تا او باز هم از نقشونگارِ چوبش تعریف کند و شلوغش کند.
مأموریت امروز: رفتن به برکه و بررسیِ سدّ سگهای آبی. احتمال داشت در راه به دست موجوداتی که لابهلای سنگهای دیوار قدیمی زندگی میکردند اسیر شود.. جثهشان کوچک بود، اما وقتی بیرون میآمدند، بهاندازهٔ لازم بزرگ میشدند و میافتادند دنبالش. روش کارشان همین بود. خونسردیِ او حسابی گیجشان میکرد. خودش این را میدانست و از آن لذت میبرد. برمیگشت، تفنگ را نشانه میرفت و با صدایی پرطنین میپرسید:
«آیا میدانید این ابزارِ ساختِ بشر چه کاربردی دارد؟»
بنگ!
اهالی جهان زیرین بودند؛ یا، بهاختصار، زیرینیها. رابطهٔ عجیبی با او داشتند. گاهی تمام روز از زخمیهایشان پرستاری میکرد. گاهی هم محض شوخی، وقتی یکیشان داشت فرار میکرد، به باسنش تیر میزد. آنوقت بیچاره تا آخر عمر لنگ میزد؛ عمری که شاید نُه میلیون سال دیگر هم ادامه داشت.
وقتی تیرخورده به پناهگاهشان در دل دیوار میرسید، میگفت:
«بچهها، باسنم رو نگاه کنین».
همه دور هم جمع میشدند و باسن گزیمون را نگاه میکردند. نگاههای گرفتهای به هم میانداختند، با این معنی که: پس گزیمونِ بیچاره واقعاً باید نُه میلیون سالِ آینده رو لنگ بزنه.
بله درسته، زیرینیها تقریباً مثل آن مردِ فیلم «مری پاپینز» حرف میزدند.
همین هم، طبعاً، این پرسش را پیش میآورد که اصلاً چطور سر از زمین درآوردهاند.
اسیرکردن او برای زیرینیها دردسر داشت. پسر زرنگی بود. تازه از سوراخ ورودیِ دیوارشان رد نمیشد. دستوپایش را میبستند و میرفتند توی دیوارشان تا معجونِ مخصوصِ کوچککردنِ آدمها را آماده کنند، اما ــ تق! ــ او با یکی از فنونِ رشتهٔ رزمیای که خودش ابداع کرده بود، «تویفوی»، معروف به «ساعدهای مرگبار»، طناب پوسیدهشان را پاره میکرد. بعد سنگ بزرگی جلوی ورودی میگذاشت؛ سنگی که هیچ راه نفسی باقی نمیگذاشت و آنها را همان تو حبس میکرد.
کمی بعد، فکر میکرد آن تو دارند جان میکنند. دلش میسوخت، برمیگشت و سنگ را کنار میزد.
شاید یکیشان از داخل میگفت:
«ای والله، آقا! دمت گرم. الحق که حریف شایستهای هستی.»
گاهی شکنجهاش هم میدادند. مجبورش میکردند به پشت دراز بکشد و ابرهای شتابان را نگاه کند، با روشهایی شکنجهاش میدادند که از پسِ تحملشان برمیآمد. معمولاً به دندانهایش کاری نداشتند. خدا را شکر؛ از این نظر خیلی خنگ بودند. هیچوقت به شوشولش دست نمیزدند، به ناخنهایش هم کاری نداشتند. او همانطور دراز میکشید و با تکاندادن دستوپا روی برف شکل فرشته میکشید تا حرصشان را دربیاورد. گاهی خیال میکردند راهِ خرد کردن و مسخره کردنش را پیدا کردهاند. خبر نداشتند بعضی قلدرهای مدرسه از سالها پیش همین حرف را به او گفتهاند:
«رابین اسم دختره یا پسر!»
بعد با همان خندههای زیرینیشان قاهقاه میخندیدند.
امروز احساس میکرد شاید زیرینیها سوزان بلدسو را بدزدند؛ دختر تازهوارد کلاسشان که از مونترآل آمده بود. عاشق طرز حرفزدنش بود. ظاهراً زیرینیها هم بودند؛ میخواستند با کمک او جمعیتِ روبهکاهششان را زیاد کنند و چیزهای جورواجوری بپزند که خودشان بلد نبودند.
[ناسا بهگوشی، تجهیزات کامل شد. دارم با کمی دشواری میچرخم تا از در خارج بشم.
دریافت شد رابین. مختصاتت رو داریم. اون بیرون مراقب باش، رابین.]
-اوه، چه سرمایی. لعنت.
دماسنجِ اردکی ده درجهٔ فارنهایت را نشان میداد؛ حدود دوازده درجه زیر صفر. تازه سوزِ باد هم حساب نشده بود. همین بود که مأموریت را جذاب میکرد. واقعیاش میکرد. یک نیسان سبز در انتهای خیابان پول، کنار زمین فوتبال، پارک شده بود. امیدوار بود صاحبش یک آدم منحرف نباشد که مجبور شود با زرنگی از دستش فرار کند.
یا یک زیرینی که خودش را به شکل انسان درآورده باشد.
آسمانی آبیِ روشنِ روشن، و سرما. از زمین فوتبال که میگذشت، برف زیر پایش قرچقرچ میکرد. چرا توی چنین سرمایی، دویدن به آدم سردرد میداد؟ احتمالاً بهخاطرِ شدتِ فوقالعادهٔ سرعتِ وزش باد.
راهی که به جنگل میرفت بهاندازهٔ عبور یک نفر پهنا داشت. انگار یک زیرینی واقعاً سوزان بلدسو را دزدیده بود. لعنت بهش! فقط یک ردیف جای پا روی برف بود؛ پس لابد سوزان را روی دوشش گذاشته بود. رذلِ پست. بهتر بود موقع بردنِ سوزان به او دستدرازی نکند. اگر چنین کاری میکرد، سوزان بیشک با خشمی مهارنشدنی مقاومت میکرد.
نگرانکننده بود. خیلی هم نگرانکننده بود.
وقتی به آنها میرسید، احتمالا میگفت:
«ببین، سوزان، میدونم اسمم رو نمیدونی. اون بار که ازم خواستی یهکم برم کنار، راجر صدام زدی. ولی بااینحال باید اعتراف کنم احساس میکنم یه چیزی بین ما هست. تو هم همین احساس رو داری؟
سوزان چشمهای قهوهایِ شگفتانگیزی داشت. حالا از ترس، و از اینکه ناگهان همهچیز جدی شده بود، خیسِ اشک بودند.
زیرینی میگفت: رفیق، دیگه باهاش حرف نزن.
-میزنم. و اینکه سوزان حتی اگه تو احساس نمیکنی چیزی بین ما هست، مطمئن باش باز هم این یارو رو میکشم و میرسونمت خونه. کجا زندگی میکنی؟ اِلسیرو؟ نزدیک برج آب؟ اون دوروبر خونههای قشنگی هست.
سوزان میگفت: آره. استخر هم داریم. تابستونِ دیگه بیا خونهمون. اشکالی نداره با تیشرت شنا کنی. ضمناً، بله، منم احساس میکنم چیزی بین ما هست. تو از همهٔ پسرهای کلاسمون خیلی نکتهسنجتری. حتی پسرهایی رو هم که توی مونترآل میشناختم حساب میکنم، میبینم هیچکدوم به پات نمیرسن.
-خب، شنیدنش خوشحالم میکنه. ممنون که گفتی. میدونم خیلی لاغر نیستم.
سوزان میگفت: میدونی دخترها چهجورین؟ ما بیشتر به درون آدمها اهمیت میدیم.
زیرینی میگفت: شما دوتا بالاخره خفه میشین؟ چون الآن وقتِ مرگ توئه. مرگ هردوتون.
رابین میگفت: خب، الآن قطعاً وقتِ مرگِ یه نفر هست.»
بدیِ کار این بود که هیچوقت واقعاً پیش نمیآمد کسی را نجات بدهی. تابستان گذشته اینجا یک راکون پیدا کرده بود که داشت میمرد. فکر کرده بود بغلش کند و ببرد خانه تا مامان به دامپزشک زنگ بزند. اما از نزدیک زیادی ترسناک بود. راکونهای واقعی از راکونهای کارتونی بزرگتر بودند. این یکی هم قیافهاش به گازبگیرها میخورد. پس دویده بود خانه تا دستکم برایش آب بیاورد. وقتی برگشته بود، از بههمریختگیِ زمین فهمیده بود راکون در آخرین لحظههایش کجا دستوپا زده. غمانگیز بود. طاقتِ غم نداشت. چهبسا در همان جنگل، از طرفِ ایشان، مقدماتِ گریهای هم فراهم شده بود.
سوزان بعد شنیدن ماجرا میگفت: این نشون میده قلب بزرگی داری.
رابین با فروتنی: خب، نمیدونم.
این هم لاستیک کهنهٔ کامیون؛ همانجا که دبیرستانیها دور هم جمع میشدند. داخلش سه قوطی آبجو و یک پتوی مچاله بود، با لایهای نازک از برف رویشان.
چند لحظه پیش، زیرینی وقتی سوزان را از همینجا میبرد، با لحن شوخی گفته بود: تو هم لابد اهل مهمونی و این حرفهایی.
-نه. من دوست دارم بازی کنم. دوست دارم بغل کنم.
-ای بابا. چه زندگیِ حوصلهسربری.
سوزان گفته بود: بالاخره یه جا مردی پیدا شد که اونم دوست داره بازی و بغل کنه.
حالا از جنگل بیرون آمده بود و زیباترین منظرهای که میشناخت پیش رویش بود. برکه، سفیدِ سفید شده و یخ بسته بود. یکجورهایی شبیه سوئیس به نظر میرسید. یک روز خودش میرفت سوئیس و مطمئن میشد. مثلاً وقتی سوئیسیها به افتخارش رژه برگزار میکردند یا همچین چیزی.
اینجا ردپای زیرینی از مسیر جدا شده بود؛ انگار لحظهای ایستاده باشد و با تأمل به برکه نگاه کرده باشد. شاید این زیرینی آنقدرها هم بد نبود. شاید از اینکه سوزان را روی دوشش برده بود و دخترک شجاعانه تقلا میکرد، دچار حملهٔ شدیدی از عذاب وجدان شده بود. دستکم انگار تا حدی طبیعتدوست بود.
بعد ردپاها به مسیر برگشته بودند، دور برکه پیچیده بودند و از تپهٔ لکسو بالا رفته بودند.
اوه یکچیز عجیب؟ یک پالتو؟ روی نیمکت؟ شاید همان نیمکتی که زیرینیها آدمها را رویش قربانی میکردند؟
روی پالتو برفی ننشسته بود. داخلش هنوز کمی گرما داشت.
بنابراین: پالتوی مال زیرینی بود که همین تازگی درآورده بودش.
چه ماجرای مرموزی. اگر در عمرش به معمای جالبی برخورده بود، این یکی بود. البته قبلا هم برخورده بود. یک بار سوتینی روی فرمان یک دوچرخه پیدا کرده بود. یک بار هم پشت رستوران فرزنو یک بشقاب شامِ استیکِ دستنخورده دیده بود. و نخورده بودش. با اینکه خیلی خوب به نظر میرسید.
یک خبرهایی بود.
بعد مردی را دید، در نیمهٔ راهِ بالارفتن از تپهٔ لکسو…
مردی بیپالتو، با سرِ کچل. خیلی لاغر. لباسش شبیه پیژامه بود. آهسته و بهزحمت بالا میرفت، با صبرِ یک لاکپشت. بازوهای سفید و برهنهاش از آستینهای پیراهن بیرون زده بودند؛ مثل دو شاخهٔ سفید و برهنه که از پیراهنِ پیژامه بیرون زده باشند. یا از گور.
چه کسی در چنین روزی پالتویش را جا میگذاشت؟ یک آدم خلوچل؟ مشخص بود. این مرد هم یکجورهایی خلوچل به نظر میرسید. مثل آدمهایی که توی عکسهای آشویتس دیده بود، یا یک پدربزرگِ غمگین و گیج.
بابا یک بار گفته بود: «به عقلت اعتماد کن، راب. اگه یه چیزی بوی گه بده، ولی روش نوشته باشن “تولدت مبارک” و یه شمع هم توش فرو کرده باشن، اون چیه؟»
رابین پرسیده بود: «روش خامه هم هست؟»
بابا چشمهایش را تنگ کرده بود؛ همان کاری که وقتی جواب هنوز به جایی نرسیده بود میکرد.
«حالا عقلش چه میگفت؟»
یک جای کار درست نبود. آدم به پالتو احتیاج داشت. حتی اگر بزرگسال بود. برکه یخ بسته بود. دماسنج اردکی ده درجه را نشان میداد. اگر مرد خلوچل بود باید حتما به کمکش میرفت. مگر عیسی نگفته بود خوشا به حال کسانی که به آدمهایی کمک میکنند که نمیتوانند به خودشان کمک کنند، چون زیادی خلوچل یا پیر و فرتوتاند، یا معلولیتی دارند؟
پالتو را از روی نیمکت برداشت.
یک عملیات نجات بود. بالاخره یک عملیات نجات واقعی. تقریباً.
——————-
ده دقیقه پیشتر، دان ایبر کنار برکه ایستاده بود تا نفس تازه کند.
چقدر خسته بود.خدایا، باورکردنی نبود. زمانی که سگش، ساسکواچ، را برای گردش اینجا میآورد، شش بار دور برکه میگشتند، میدویدند بالای تپه، دست به تختهسنگِ نوک آن میزدند و با سرعت برمیگشتند پایین.
یکی از آن دو مردی که تمام صبح در ذهنش حرف میزدند، گفت: بهتره راه بیفتی.
آن یکی گفت: البته اگه هنوز میخوای خودت رو به اون تختهسنگ برسونی. که به نظر ما یهکم تشریفاتِ اضافیه.
«انگار یکیشان پدرش بود و آن یکی کیپ فلمیش.»
پدرش و کیپ خیانتکارهای احمق بودن . زن و بچههایشان را رها کرده بودند و با هم رفته بودند کالیفرنیا. پدر و کیپی که حالا در ذهنش بودند، به گناهشان اقرار کرده بودند و هر سه به توافق رسیده بودند: او میبخشیدشان که او و مامان را را تنها گذاشتهاند. و او با کمکِ مامان، بدون پدر، برای مسابقهٔ گاریسواری آماده شده؛ آنها هم برای جبران چند نصیحت مردانهٔ بهدردبخور به او میکردند
میخواد جای قشنگی باشه. این را پدرش گفت. انگار پدرش تا حدی طرفِ او بود.
کیپ گفت: قشنگ؟ من که همچین کلمهای به کار نمیبرم.
پرندهٔ سرخی برقآسا از برابرش گذشت.
باورش نمیشد. واقعاً باورش نمیشد. هنوز جوان بود؛ پنجاهوسه سال بیشتر نداشت. و حالا دیگر هیچوقت قرار نبود آن سخنرانی مهم دربارهٔ شفقت را برای مردم سراسر کشور ایراد کند. پس سفر با قایق در مسیر میسیسیپی چه میشد؟ زندگی در خانهای با سقف شیبدار کنار جویباری سایهگیر، همراه آن دو دختر هیپی چه؟ همان دو دختری که سال ۱۹۶۸ در فروشگاه سوغاتیِ اوزارک دیده بود؛ وقتی آلن، ناپدریاش، با آن عینک خلبانیِ مضحک، برایش یک کیسه سنگِ فسیل خریده بود. یکی از دخترها گفته بود او، ایبر، وقتی بزرگ شود خیلی خوشتیپ میشود؛ و لطفاً میشود حتماً به او زنگ بزند؟ بعد دو دختر سرهای گندمگونشان را به هم نزدیک کرده بودند و به فکرِ خوشتیپیِ آیندهٔ او خندیده بودند. و این هیچوقت…
یکجوری هیچوقت اتفاق نیافتاده بود…
خواهر وال گفته بود: «چرا هدفت این نباشه که جان اف. کندیِ بعدی بشی؟» پس برای نمایندگیِ کلاس نامزد شده بود. آلن «ناپدریاش» برایش کلاه فومیای خریده بود به شکل کلاههای حصیری. کنار هم نشسته بودند و نوارِ دور کلاه را با ماژیک تزیین کرده بودند: «با ایبر پیروز شوید!» پشتش هم نوشته بودند: «خفن!» آلن به او کمک کرده بود یک نوار ضبط کند؛ یک سخنرانی کوتاه بعد نوار را جایی برده بود و با سی نسخه برگشته بود، «برای پخشکردن».
آلن گفته بود: «پیامت خوبه. فوقالعاده هم خوب حرف میزنی. از پسش برمیآی.»
و او برآمده بود. برنده شده بود. آلن برایش جشن پیروزی گرفته بود. با پیتزا. همهٔ بچهها آمده بودند.
آه، آلن. مهربانترین مرد دنیا. او را به شنا برده بود. برده بودش کلاسِ دکوپاژ. و آن دفعه که با شپش به خانه برگشته بود، با چه حوصلهای موهایش را شانه زده بود. و هرگز یک حرفِ تند به او نزده بود، هرگز. و باقیِ چیزها…
البته تا پیش از آنکه رنج زاده شود. لعنت به این اوضاع. کلمههایش روزبهروز بیشتر به هم میریختند. روزبهروز کمتر همان چیزی میشدند که میخواست بگوید. وقتی رنجِ آلن شروع شد، خشم هم آمد. حرفهایی میزد که هیچکس نباید بزند. به مامان، به ایبر.
مردِ کمرویی که همیشه برای دلگرمی دستش را روی پشتت میگذاشت، تبدیل شده بود به پیکری رنگپریده و تحلیلرفته روی تخت که فریاد میزد: «آلت!»
آن هم با یک لهجهٔ عجیبِ نیوانگلندی که کلمه را شبیه «املت» میکرد.
بار اول که آلن این ناسزا را فریاد زده بود، لحظهٔ خندهداری پیش آمده بود: ایبر و مادرش به هم نگاه کرده بودند تا معلوم شود خطابش به کدامشان است. آلن هم، برای رفع ابهام، جمع بسته بود: «آلات!»
پس منظور هردوشان بود. چه خوب که روشن شد.
زده بودند زیر خنده.
خدایا، چند وقت بود اینجا ایستاده بود؟ روشنایی روز داشت میگذشت. داشت از دست میرفت.
-راستش نمیدونستم چی کار کنم. ولی خودش همهچیز رو اینقدر ساده کرد.
-همهٔ بارش رو خودش به دوش گرفت.
-خب، مگه همیشه همین کار رو نمیکرد؟
-دقیقاً.
«حالا صداهای توی ذهنش جودی و تامی، بچههایش بودند.»
-سلام، بچهها. امروز روز بزرگی است. یعنی، البته خوب میشد اگه فرصت داشتیم درستوحسابی خداحافظی کنیم.
ولی به چه قیمتی؟
پدر بود. کار پدر همین بود. سبککردنِ بارِ کسانی که دوستشان داشت. نجاتدادنشان از آخرین تصویرهای دردناک؛ تصویرهایی که ممکن بود تا پایان عمر در ذهنشان بماند.
آلن خیلی زود دیگر «آلن» نبود؛ شده بود «آن». آن موجودِ روی تخت. و نمیشد کسی را سرزنش کرد که میخواهد از «آن» دوری کند. گاهی ایبر و مادرش در آشپزخانه کنار هم کز میکردند تا مبادا کاری کنند که خشمِ «آن» را برانگیزد. حتی خودِ «آن» هم میفهمید چه شده. با یک لیوان آب میرفتی تو، میگذاشتیاش کنار تخت، خیلی مؤدب میپرسیدی: «چیز دیگهای نمیخوای، آلن؟» و میدیدی «آن» دارد فکر میکند: اینهمه سال با شما خوب بودم و حالا فقط همینم؟ فقط «آن»؟ گاهی آلنِ مهربان هم هنوز آن تو بود. با چشمهایش میگفت: برو. خواهش میکنم برو. دارم خیلی زور میزنم بهت فحش ندم.
پوستواستخوان شده بود. دندهها بیرون زده بودند.
لولهٔ سوند به آلتش چسب خورده بود.
بوی مدفوع بلند میشد
زنش مالی به او گفته بود: «تو آلن نیستی. آلن هم تو نیست.»
دکتر اسپایوی اما نمیتوانست چیزی بگوید. نمیخواست بگوید. مشغول کشیدن گل مینا روی یک برگهٔ یادداشت بود. آخر سر گفته بود: «خب، راستش رو بخواین، این چیزها وقتی بزرگ میشن، ممکنه اثرهای عجیبی بذارن. ولی لزوماً قرار نیست وحشتناک باشه. یه مریض داشتم که فقط مدام هوس اسپرایت میکرد.»
و ایبر فکر کرده بود: دکتر عزیز، ناجیِ عزیز، تنها امید من، واقعاً همین الآن گفتی «فقط مدام هوس اسپرایت میکرد»؟
همینطوری گیرت میانداختند. با خودت میگفتی: شاید من هم فقط هوس اسپرایت کنم. بعد چشم باز میکردی و میدیدی «آن» شدهای، داری فحش میدهی، تختت را گهی میکنی و به آدمهایی ضربه میزنی که با عجله میخواهند تمیزت کنند.
«نه، قربان.
نهخیر. بههیچوجه.»
چهارشنبه دوباره از تخت پزشکی که درون خانه برایش گذاشته بودند افتاده بود. همانجا، روی زمین و در تاریکی، فکری به ذهنش رسیده بود: میتوانم آنها را از این رنج نجات بدهم.
-نذاری ما رنج بکشیم؟ یا خودت؟
-دور شو از من. دور شو از من، عزیزم.
نسیمی از بالای سرش گذشت و پشت سر هم، رشتههایی از برفِ نرم را از شاخهها پایین ریخت. زیبا بود. چرا اینطور ساخته شده بودیم که اینهمه اتفاقِ هرروزه به نظرمان زیبا بیاید؟
پالتویش را درآورد.
خدای من.
کلاه و دستکشها را هم درآورد و توی یکی از آستینهای پالتو چپاند. پالتو را روی نیمکت گذاشت.
اینطوری میفهمیدند. ماشین را پیدا میکردند، راه را بالا میآمدند، پالتو را میدیدند.
همین که تا اینجا آمده بود، معجزه بود. البته همیشه قوی بود. یک بار با پای شکسته نیمهماراتن دویده بود. بعد از عملِ وازکتومی، بیهیچ مشکلی گاراژ را تمیز کرده بود.
روی تختِ پزشکی منتظر مانده بود تا مالی به داروخانه برود. سختترین قسمت همان بود: اینکه با صدایی عادی خداحافظی کند.
ذهنش داشت بهطرف مالی میرفت. با دعایی آن را به عقب کشید: خدایا، کمک کن از پسش بربیام. کمک کن خرابش نکنم. نذار مایهٔ شرمساری بشم. بذار تمیژ تمومش کنم.
تمیژ…
تمیز.
تمیز و بیدردسر.
——————-
زمانِ تخمینی برای رسیدن به زیرینی و تحویلِ پالتو؟ تقریباً نه دقیقه. شش دقیقه برای دورزدن برکه، سه دقیقه هم برای بالا رفتن از دامنه؛ مثل روحی امدادرسان یا فرشتهٔ رحمت، با هدیهٔ سادهٔ، یک پالتو.
[ناسا، این فقط یه تخمینه. تقریباً از خودم درآوردم.
میدونیم، رابین. دیگه خوب میدونیم چقدر شوخوشنگ کار میکنی.مثل اون دفعه که روی ماه گوزیدی.
یا اون دفعه که مِل رو گول زدی به رئیسجمهور بگه: «پیداکردنِ یه سیارک دورِ اورانوسِ شما واقعاً غافلگیرکننده بود.]
البته این تخمین بهخصوص چندان قابلاعتماد نبود. زیرینی برخلاف انتظار تند میرفت. رابین هم دوندهٔ چندان سریعی نبود. کمی گرد و قلمبه بود.
بابا پیشگویی میکرد که بهزودی این تپلبودن با شکوه تمام تبدیل میشود به هیکلِ محکمِ بازیکنهای دفاعِ فوتبال آمریکایی. امیدوار بود همینطور شود. فعلاً فقط کمی سینه درآورده بود.
سوزان گفت: رابین، عجله کن. خیلی دلم برای اون پیرمرد بیچاره میسوزه.
رابین گفت: احمقه.
چون سوزان هنوز کمسن بود و نمیفهمید یک مردِ احمق برای مردهای دیگری که کمتر احمقاند دردسر درست میکند.
سوزان نزدیک بود از ترس به هم بریزد.
-وقت زیادی نداره.
رابین دلداریاش داد: آروم، آروم.
-فقط خیلی میترسم.
-بااینحال خوششانسه که یکی مثل من پیدا شده پالتوش رو بکشه بالای اون تپهٔ گنده؛ تپهای که بهخاطر شیبش اصلاً باب میل من نیست.
سوزان گفت: فکر کنم معنیِ قهرمان همین باشه.
-فکر کنم.
-نمیخوام باز هم گستاخی کنم، ولی انگار داره ازمون دور میشه.
-چه پیشنهادی داری؟
-با کمال احترام، و چون میدونم تو ما رو برابر ولی متفاوت میدونی و بخش فکرکردن و اختراعهای مخصوص و اینها رو به من سپردهای…
-بله، بله، بگو.
-خب، اگه فقط با یه هندسهٔ ساده حساب کنیم…
فهمید منظورش چیست. کاملاً هم درست میگفت. بیدلیل نبود عاشقش بود. باید از روی برکه میانبُر میزد. اینطوری زاویهٔ مسیر را کم میکرد و در نتیجه چند ثانیهٔ باارزش زودتر میرسید.
سوزان گفت: صبر کن. خطرناک نیست؟
-نه. بارها این کار رو کردهم.
-خواهش میکنم مراقب باش.
-خب، راستش یه بار کردم.
سوزان با تحسین گفت: چه خونسردیای داری.
آهسته گفت: راستش هیچوقت.
نمیخواست بترساندش.
سوزان گفت: شجاعتت مهارناپذیره.
پا گذاشت روی برکه. راهرفتن روی آب واقعاً باحال بود. تابستانها اینجا قایق شناور بود. اگر مامان میدیدش، از ترس دیوانه میشد. مامان طوری با او رفتار میکرد که انگار از شیشه ساخته شده. بهخاطر همان عملهایی که میگفتند در نوزادی داشته. کافی بود منگنه دست بگیرد تا مامان به حالت آمادهباش دربیاید.
اما مامان آدم خوبی بود. میشد برای مشورت به او اعتماد کرد؛ همیشه راه را نشان میداد. موهای بلندِ نقرهایِ پُرپشتی داشت و صدایی خشدار، با اینکه سیگار نمیکشید و حتی گیاهخوارِ مطلق بود. هیچوقت هم از آن زنهای موتورسوار نبود، هرچند بعضی احمقهای مدرسه میگفتند قیافهاش شبیه آنهاست.
واقعاً مامان را خیلی دوست داشت.
حالا حدود سهچهارمِ راه را رفته بود. یا، به عبارتی، شصت درصد.
میان او و ساحل، قسمتی از یخ خاکستری بود. تابستان جویباری از همانجا به برکه میریخت. کمی مشکوک به نظر میرسید. به لبهٔ قسمت خاکستری که رسید، با قنداق تفنگ ضربهای به یخ زد. سفتِ سفت بود.
رفت جلو. یخ زیر پایش کمی بالا و پایین شد. احتمالاً اینجا کمعمق بود. دستکم امیدوار بود.
-وای.
سوزان با نگرانی پرسید: چطور پیش میره؟
-میتونست بهتر باشه.
-شاید بهتر باشه برگردی.
اما مگر این ترس همان چیزی نبود که همهٔ قهرمانها باید در آغازِ زندگی با آن روبهرو میشدند؟ مگر همین غلبه بر ترس نبود که شجاعها را از بقیه جدا میکرد؟
-نمیشد برگشت.
یا میشد؟ شاید میشد. راستش باید برمیگشت.
یخ شکست و پسرک افتاد توی آب.
———————-
در کتابِ «دشت تحقیرکننده» حرفی از تهوع نزده بودند فقط گفته بودند: «پای شکاف یخی، همانطور که خواب مرا با خود میبرد، احساسِ آرامش و سعادتی بر من چیره شد. نه ترسی داشتم، نه ناراحتیای؛ فقط اندوهی مبهم برای همهٔ کارهایی که ناتمام مانده بود. با خود گفتم: مرگ این است؟ پس چیزی نیست.»
نویسندهای که اسمت یادم نمیآید، میخواهم دو کلمه با تو حرف بزنم.
«عوضیِ آشغال»
لرز از حد گذشته بود. رعشه بود. سرش روی گردنش میلرزید. ایستاد تا کمی توی برف بالا بیاورد: سفیدِ مایل به زرد، روی سفیدِ مایل به آبی.
ترسناک بود. حالا دیگر ترسناک بود.
هر قدم یک پیروزی بود. باید این را به خودش یادآوری میکرد. با هر قدم دورتر میشد؛ دورتر و دورتر. دورتر از پدر. از پدر؟ از ناپدر. دورتر از سرنوشت آلن، ناپدریاش. چه پیروزیای داشت به دست میآورد. پیروزی از دلِ شکفت.
«شکفت نه.»
نیاز داشت درست بگویدش؛ انگار کلمه تهِ گلویش مانده باشد.
پیروزی از دل شکست. از دلِ شکست.
«آه، آلن. حتی وقتی «آن» شده بودی، برای من هنوز آلن بودی. کاش بدانی.»
صدای پدرش گفت: داری میافتی.
برای مدتی مشخص منتظر ماند ببیند کجا میافتد و چقدر درد میکشد. بعد درختی به شکمش خورد. دید مثل جنین دورِ تنهٔ یک درخت جمع شده.
-لعنت به این وضع.
آخ. آخ. دیگر زیادی بود. نه بعد از جراحیها گریه کرده بود، نه در طول شیمیدرمانی، اما حالا دلش میخواست گریه کند. انصاف نبود. قرار بود برای همه اتفاق بیفتد، اما حالا داشت دقیقاً برای او اتفاق میافتاد. تمام این مدت منتظر مانده بود یک استثنای ویژه شامل حالش شود. اما نه. چیزی، کسی، بزرگتر از او مدام جواب رد میداد. به تو گفته بودند آن چیز یا کسِ بزرگ، بهطور خاص دوستت دارد؛ آخر سر میفهمیدی اینطور نیست. بیطرف بود. بیاعتنا. بیهیچ قصدِ بدی تکان میخورد و آدمها را زیر خودش له میکرد.
سالها پیش، او و مالی به نمایشگاهِ آناتومی بدن «پیکر نورانی» رفته بودند و آنجا برشی از یک مغز را دیده بودند. لکهای قهوهای بهاندازه یک سکه روی آن بود. همین لکه کافی بود تا صاحب آن مغز بمیرد.
آن مرد هم حتماً امیدها و آرزوهایی داشت، کمدی پر از شلوار و چیزهایی از این دست. لابد خاطرات عزیز دوران کودکی هم داشت؛ مثلاً دستهای ماهی کوی در سایه بیدهای پارک گیج، یا مادربزرگی که در کیفی که بوی آدامس ویریگلی میداد. دنبال دستمال میگشت. از این جور چیزها.
اگر آن لکه قهوهای نبود، شاید آن مرد هم حالا یکی از کسانی بود که در راه رفتن به آتریوم برای صرف ناهار از آنجا میگذشتند. اما نه. دیگر کارش تمام شده بود؛ جایی افتاده بود و داشت میپوسید، بیآنکه مغزی در سر داشته باشد
ایبر وقتی به آن برش مغز نگاه میکرد، نوعی احساس برتری داشت. مردِ بیچاره. چه بدشانسیای آورده بود.
بعد او و مالی به تالار میانی پناه برده بودند، نانِ اسکونِ داغ خورده بودند و سنجابی را تماشا کرده بودند که با یک لیوان پلاستیکی ور میرفت.
ایبر هنوز پشتش را به درخت چسبانده بود و دست روی جای زخم سرش میکشید. تلاش کرد بنشیند، اما نتوانست. خواست با کمک درخت خودش را بالا بکشد، ولی انگشتهایش توان گرفتن نداشتند. پس هر دو دستش را دور تنهٔ درخت حلقه کرد، مچهایش را به هم قفل کرد و با زحمت خودش را بالا کشید تا بالاخره توانست بنشیند و به تنهٔ درخت تکیه بدهد.
-اینطور چطور بود؟
-خوب. راستش خوب بود.
شاید همینجا. شاید قرار بود فقط تا همینجا برسد. میخواست بالای تپه چهارزانو بنشیند و به تختهسنگ تکیه بدهد، اما واقعاً چه فرقی میکرد؟
حالا فقط باید همانجا میماند. باید بهزور همان فکرهایی را در ذهنش نگه میداشت که از تختِ پزشکی بیرونش کشیده بودند، سوار ماشینش کرده بودند و از زمین فوتبال و جنگل گذرانده بودند: مالی و تامی و جودی، خانوادهاش، کنار هم در آشپزخانه، پر از ترحم و انزجار؛ مالی و تامی و جودی که از حرفِ بیرحمانهٔ او جا میخورند و عقب میکشند؛ تامی که بالاتنهٔ لاغرش را بلند میکند تا مالی و جودی بتوانند با دستمالِ خیس زیرِ تنش را تمیز کنند.
تمام میشد. پیش از آنکه آن خفتها سر برسند، جلوشان را گرفته بود. همهٔ ترسهایش از ماههای آینده بیصدا میشدند.
نه، بیموضوع. دیگر موضوعیتی نداشتند.
همین بود. بود؟ هنوز نه. اما بهزودی. یک ساعت؟ چهل دقیقه؟ واقعاً داشت این کار را میکرد؟ داشت میکرد. واقعاً؟ اگر پشیمان میشد، حتی میتوانست خودش را به ماشین برساند؟ بعید میدانست. اینجا بود. به اینجا رسیده بود. فرصتِ باورنکردنیِ بود برای اینکه آبرومندانه تمامش کند، همین حالا در اختیارش بود.
فقط باید همانجا میماند.
ادامهی داستان را در قسمت دوم بخوانید👇👇


گفتوگو دربارهٔ این نوشته