«دیگر هرگز نخواهم جنگید.
روی زیبایی برکه تمرکز کن. زیبایی جنگل. زیباییای که داری به آن برمیگردی. زیباییای که تا چشم کار میکند…
آه، گندش بزنند.
آخر چرا…»
یک بچه روی برکه بود.
بچهای تپل، سفیدپوش. با یک تفنگ. پالتوی ایبر دستش بود.
فسقلیِ ورپریده، اون پالتو رو بذار زمین، گورت رو گم کن برو خونه، سرت توی کارِ خودت…
لعنت. لعنتش کنند.
بچه با قنداق تفنگ به یخ ضربه زد…
نمیخواستی یک بچه جسدت را پیدا کند. ممکن بود تا آخر عمر آزارش بدهد. البته بچهها مدام چیزهای عجیبوغریب پیدا میکردند. خودش یک بار عکسِ برهنهٔ پدرش و خانم فلمیش را پیدا کرده بود. آن هم تکاندهنده بود. البته نه احتمالا بهاندازهٔ جسد چهارزانو با صورتی ازریختافتاده خودش…
بچه داشت شنا میکرد.
شنا ممنوع بود. واضح روی تابلو نوشته بودند. شنا ممنوع.
بچه شناگر بدی بود. آن پایین حسابی دستوپا میزد. با دستوپازدنش حوضچهای سیاه درست میکرد که مدام بزرگتر میشد. با هر تقلا مرزِ سیاهی کمی عقب میرفت…
پیش از آنکه بفهمد راه افتاده، داشت از تپه پایین میرفت. با قدمهای کوچک، و با این جمله که بیوقفه در سرش تکرار میشد: بچه توی برکه است، بچه توی برکه است. از یک درخت به درختِ بعدی میرسید.
وقتی میایستادی و نفسنفس میزدی، فرصت میکردی درخت را خوب بشناسی. این یکی سه گره داشت: چشم، چشم، دماغ. آن یکی از پایین یک درخت بود، بالاتر دو تا میشد.
ناگهان دیگر فقط مردی نبود که داشت میمرد؛ همان که شبها در تختِ بیمارستان بیدار میشد و فکر میکرد: خدایا، نذار واقعی باشه، نذار واقعی باشه. دوباره، تا حدی، آن مردی بود که موزها را توی فریزر میگذاشت، بعد روی پیشخوان خردشان میکرد و روی تکههایشان شکلات میریخت. همان مردی که یک بار، زیر باران تند، پشت پنجره کلاس ایستاده بود و نگاه میکرد دخترش جودی با آن پسرک موحناییِ عوضی چه میکند؛ همان پسری که نمیگذاشت جودی نوبتش شود و به میز کتابها برسد. همان مردی که در دوران دانشگاه، ظرفهای غذای پرندهها را با دست نقاشی میکرد و آخر هفتهها در بولدر میفروخت؛ کلاه دلقکی به سر میگذاشت و نمایش کوتاه شعبدهبازیاش را اجرا میکرد که…
دوباره نزدیک بود بیفتد. خودش را گرفت، لحظهای در حالت خمیده ماند، بعد به جلو پرت شد، دمر افتاد و چانهاش به ریشهای خورد.
«باید میخندیدی.
تقریباً چارهای جز خندیدن نداشتی.»
به زحمت خودش را سر پا کرد. انگار دست راستش را در دستکشی از خون فرو برده بودند. خب، چه میشد کرد؟ یک بار، موقع فوتبال، دندانش افتاده بود. کمی بعد، در همان نیمه بازی، ادی بلندیک دندان را پیدا کرده بود. ایبر دندان را از او گرفته و دور انداخته بود. آن مرد هم خودش بود.
این هم پیچِ مسیر. دیگر راه زیادی نبود. پیچِ زیگزاگ.
وقتی رسید چه کند؟ بچه را از برکه بیرون بکشد. وادارش کند راه بیفتد. بهزور از جنگل و زمین فوتبال بگذراندش و به یکی از خانههای خیابان پول برساند. اگر کسی خانه نبود، بگذاردش توی نیسان، بخاری را تا آخر زیاد کند و ببردش… کجا ببردش؟ بیمارستانِ بانوی اندوهگین؟ درمانگاه فوریتهای پزشکی؟ سریعترین راهِ درمانگاه کدام بود؟
پنجاه یارد تا ابتدای راهِ جنگل.
بیست یارد.
خدایا، برای نیرویی که دارم شکر.
———————-
توی برکه دیگر هیچ فکری به زبانِ آدمیزادی نداشت. فقط غریزه بود. نه کلمهای، نه تصوری از خودش. فقط وحشتِ کور. تصمیم گرفت واقعاً زور بزند. لبهٔ یخ را چنگ زد. لبه شکست. رفت زیر. پایش به گل خورد و خودش را بالا هل داد. لبهٔ یخ را چنگ زد. لبه شکست. رفت زیر. بیرونآمدن انگار باید آسان میبود. اما نمیتوانست. مثل بازیهای شهربازی بود. انداختنِ سه سگِ پُرشده از خاکاره از روی طاقچه باید آسان میبود. آسان هم بود؛ فقط نه با آن تعداد توپی که به تو میدادند.
ساحل را میخواست. میدانست جای درست برای او آنجاست. اما برکه مدام میگفت نه.
بعد گفت شاید.
لبهٔ یخ دوباره شکست، اما همین که شکست، توانست خودش را ذرهای به ساحل نزدیکتر کند. این بار که زیر آب رفت، پاهایش زودتر به گل رسیدند. کفِ برکه شیب داشت. ناگهان امیدی پیدا شد. دیوانهوار تقلا کرد. با تمام توان دستوپا زد. بعد بیرون بود. آب از سر و رویش میریخت. تکهای یخ مثل شیشهٔ پنجرهای کوچک در لبهٔ آستینش گیر کرده بود.
فکر کرد: ذوزنقهای است.
در ذهنش، برکه دیگر دایرهای محدود پشت سرش نبود. بیانتها بود و همهجا دورش را گرفته بود.
احساس میکرد باید همانجا بیحرکت بماند؛ وگرنه آنچه همین چند لحظه پیش قصد جانش را کرده بود، دوباره به سراغش میآمد. آن خطر فقط در برکه نبود؛ بیرون از آن هم کمین کرده بود، در همهچیزِ طبیعت. دیگر نه اویی در کار بود، نه سوزانی، نه مامانی، نه هیچکس و هیچچیز دیگری. فقط صدای بچهای بود که مثل نوزادی وحشتزده گریه میکرد.
———————-
ایبر دواندوان و لنگان از جنگل بیرون آمد و چیزی که دید این بود: بچه نبود. فقط آبِ سیاه. و یک پالتوی سبز. پالتوی خودش. پالتوی سابقش، روی یخ. آب همین حالا داشت آرام میشد.
«آه، لعنت.
تقصیر توست.
بچه فقط بهخاطرِ…»
پایینتر، کنار قایقی واژگون، یک احمق روی ساحل ولو شده بود. دمر افتاده بود. انگار وسط انجام وظیفه خوابش برده بود. لابد همانجا افتاده بود، درست وقتی آن بچهٔ بیچاره…
«صبر کن. برگرد عقب.»
خودِ بچه بود. خدایا شکرت. دمر، مثل جسدهای عکسهای جنگِ برِیدی. پاهایش هنوز توی آب بودند. انگار وسطِ خزیدن به بیرون، توانش تمام شده بود. سراپا خیس بود. پالتوی سفید از خیسی خاکستری شده بود.
ایبر کشیدش بیرون. چهار بار جداگانه کشید تا بالاخره شد. زور نداشت برش گرداند، اما سرش را چرخاند تا دستکم دهانش از برف بیرون بیاید.بچه حالش خراب بود. خیسِ خیس، در هوای منفی دهدرجه.
کارش تمام بود.
ایبر روی یک زانو نشست و با لحنی جدی و پدرانه به بچه گفت باید بلند شود و راه بیفتد؛ وگرنه ممکن است پاهایش را از دست بدهد. ممکن است بمیرد.
بچه به ایبر نگاه کرد، پلک زد و همانجا ماند.
ایبر یقهٔ پالتوی بچه را گرفت، برش گرداند و بهزور نشاندش. لرز بچه در مقایسه با لرز خودش چیزی نبود. انگار یک چکش برقی دستش گرفته بود. باید گرمش میکرد. اما چطور؟ بغلش میکرد؟ رویش دراز میکشید؟ اینطوری انگار دو بستنی یخی را روی هم گذاشتهاند.
یاد پالتوی خودش افتاد؛ روی یخ، کنار آب سیاه.
اَه.
باید یک شاخه پیدا میکرد. اما هیچ شاخهای آن اطراف نبود. آدم وقتی به یک شاخهٔ افتاده و بهدردبخور احتیاج دارد، هیچجا پیدایش نمیکند، درست وقتی که…
خیلی خب، خیلی خب. بدون شاخه هم از پسش برمیآمد.
پنجاه فوت در امتداد ساحل پیش رفت. پا روی یخ گذاشت و با فاصلهای زیاد از لبهٔ آب، دور زد. بعد بهسمت ساحل برگشت و راهش را بهطرف آب سیاه کج کرد. زانوهایش میلرزیدند. چرا؟ میترسید بیفتد توی آب. هه! احمق. ادعایت کجا رفت؟ پالتو حدود پانزده فوت جلوتر بود. پاهایش داشتند شورش میکردند. واقعاً چندشآور شده بودند.
-دکتر، پاهایم دارند شورش میکنند.
-این را دیگر به من نگو، خودم هم میبینم!
با قدمهای کوتاه و محتاط جلو رفت. پالتو حالا ده فوت فاصله داشت. روی زانوهایش نشست و کمی جلو خزید. بعد روی شکم خوابید و دستش را دراز کرد.
کمی دیگر روی شکم سر خورد.
باز هم کمی.
باز هم کمی.
سرانجام گوشهٔ کوچکی از پالتو را با دو انگشت گرفت. آن را بهطرف خودش کشید و با حرکتی شبیه شنای قورباغه، اما در جهت عکس، خودش را عقب کشید. به زانو درآمد، بلند شد و چند قدم عقب رفت. حالا دوباره پانزده فوت با پالتو فاصله داشت و در جای امنی ایستاده بود.
بعد همهچیز مثل روزهای قدیم شد؛ مثل وقتهایی که تامی یا جودی از خستگی از پا افتاده بودند و ایبر آمادهشان میکرد تا بخوابند. میگفت: «یک دستت.» بچه دستش را بالا میآورد. میگفت: «دست دیگه.» و بچه دست دیگرش را بالا میآورد.
وقتی پالتو را از تن پسرک درآورد، دید پیراهنش دارد یخ میزند. پیراهن را از تنش بیرون کشید. طفلکی. آدمیزاد چیزی نبود جز مقداری گوشت روی یک اسکلت. این بچه در چنین سرمایی زیاد دوام نمیآورد.
ایبر پیراهن پیژامهاش را از تن درآورد و به بچه پوشاند. بعد دست او را از آستین پالتو رد کرد. کلاه و دستکشهای ایبر هنوز داخل یکی از آستینها بودند. آنها را بیرون آورد و به بچه پوشاند. بعد زیپ پالتو را بالا کشید.
شلوار بچه از شدت سرما خشک و سفت شده بود. چکمههایش هم به مجسمههایی یخی شباهت داشتند.
باید همهچیز را درست انجام میداد. ایبر روی قایق نشست، چکمهها و جورابهای خودش را درآورد و شلوار پیژامهاش را هم از پا بیرون کشید. بعد بچه را روی قایق نشاند، جلویش زانو زد و چکمههای او را درآورد. با چند ضربهٔ کوتاه مشت، شلوار یخزدهاش را نرم کرد. کمی بعد توانست یک پای بچه را تا نیمه از شلوار بیرون بیاورد.
داشت در هوای ده درجه زیر صفر، لباسهای یک بچه را از تنش درمیآورد. شاید این دقیقاً بدترین کاری بود که میتوانست بکند. شاید داشت بچه را میکشت. نمیدانست. واقعاً نمیدانست.
با درماندگی چند ضربهٔ دیگر به شلوار زد. سرانجام بچه توانست پایش را از آن بیرون بکشد.
ایبر شلوار پیژامهٔ خودش را تنش کرد، بعد جورابها را، بعد چکمهها را.
بچه در لباسهای ایبر ایستاده بود و تاب میخورد. چشمهایش بسته بودند.
ایبر گفت: «حالا میخوایم راه بریم. باشه؟»
هیچ واکنشی نشان نداد.
برای تشویق ضربهای به شانههایش زد؛ از همان ضربههایی که در فوتبال به هم میزدند.
«میخوام برسونمت خونه. همین نزدیکی زندگی میکنی؟»
هیچ.
محکمتر زد.
بچه با گیجی نگاهش کرد.
یک ضربه.
بچه راه افتاد.
دو ضربهٔ دیگر.
انگار داشت فرار میکرد.
ایبر بچه را جلو انداخت و راند؛ مثل گاوچرانی که گاوش را پیش میبرد. اول انگار ترس از ضربهها بود که بچه را راه میبرد، اما بعد همان وحشتِ آشنا به کمکش آمد و شروع کرد به دویدن. خیلی زود ایبر دیگر نمیتوانست همراهش برود.
بچه به نیمکت رسیده بود. بچه به ابتدای راهِ جنگل رسیده بود.
آفرین پسر. خودت را برسان خانه.
بچه میان درختها ناپدید شد.
ایبر تازه متوجه خودش شد.
وای. خدایا.
تا آن روز سرما را نشناخته بود. خستگی را نشناخته بود.
با لباس زیر کنار یک قایقِ واژگون، توی برف ایستاده بود.
لنگان به قایق رسید و روی برف نشست.
——————–
رابین میدوید.
از نیمکت گذشته بود، از ابتدای راه گذشته بود و در مسیرِ قدیمی و آشنای جنگل میدوید.
آخر این چه بود؟ همین الآن چه اتفاقی افتاده بود؟ توی برکه افتاده بود؟ شلوار جینش یکپارچه یخ زده بود؟ دیگر جین آبی نبود؛ جین سفید شده بود. پایین را نگاه کرد تا ببیند هنوز سفید است یا نه.
شلوار پیژامه پایش بود، با پاچههایی که توی چکمههای غولآسا رفته بودند. شبیه شلوارِ دلقکها بود.
همین الآن گریه کرده بود؟
سوزان گفت: به نظر من گریهکردن کار سالمیه. یعنی با احساساتت ارتباط داری
اَه. دیگر بس بود. احمقانه بود که توی سرت با دختری حرف بزنی که در واقعیت تو را راجر صدا میکند.
لعنت.
چقدر خسته بود.
این هم یک کندهٔ درخت.
نشست. استراحت خوب بود. قرار نبود پاهایش را از دست بدهد. حتی درد هم نداشتند. اصلاً حسشان نمیکرد. قرار نبود بمیرد. در این سنِ کم، مردن جزو برنامههایش نبود. برای اینکه بهتر استراحت کند، دراز کشید. آسمان آبی بود. کاجها تاب میخوردند؛ نه همه با یک سرعت. یکی از دستهای دستکشپوشش را بالا برد و لرزشش را نگاه کرد.
شاید چشمهایش را کمی میبست. گاهی آدم در زندگی به جایی میرسید که دلش میخواست دیگر ادامه ندهد. آنوقت همه میفهمیدند. میفهمیدند که مسخرهکردن دیگران کار درستی نیست.
بعضی روزها آنقدر اذیتش میکردند که دیگر زندگی برایش تحملناپذیر میشد. گاهی حس میکرد حتی طاقت یک ناهار دیگر را هم ندارد؛ یک ناهار دیگر که باید در سکوت و سر به زیر، گوشهٔ غذاخوری، روی تشک کشتیِ لولهشده و کنار میلههای شکستهٔ پارالل بخورد.
مجبور نبود آنجا بنشیند، اما خودش ترجیح میداد.
اگر جای دیگری مینشست، ممکن بود یکی دو نفر چیزی بارش کنند. بعد هم تمام روز فرصت داشت آن حرفها را در ذهنش بالا و پایین کند.
گاهی به شلوغی خانهشان میخندیدند؛ به لطف برایس که یک بار به خانهشان آمده بود. گاهی هم به طرز حرفزدنش یا سلیقهٔ مامان در لباسپوشیدن. انصافاً مامان هنوز یک زنِ تمامعیارِ دهههشتادی بود.
مامان.
دوست نداشت مامان را مسخره کنند. مامان خبر نداشت او در مدرسه چه جایگاهی دارد. از نظرِ مامان، او بیشتر یک پسرِ نمونه بود؛ پسرِ محبوب و درخشان.
یک بار مخفیانه تلفنهای مامان را ضبط کرده بود؛ صرفاً برای جنبهٔ جاسوسیِ ماجرا. بیشترشان خستهکننده و معمولی بودند و اصلاً ربطی به او نداشتند.
جز یک مکالمه با دوستش لیز.
مامان گفته بود: «هیچوقت فکر نمیکردم بشه کسی رو اینقدر دوست داشت. فقط میترسم نتونم اونجوری که لیاقتش رو داره براش مادری کنم، میفهمی؟ اینقدر خوبه، اینقدر قدرشناسه. این بچه حقشه… حقشه همهچیز داشته باشه. یه مدرسهٔ بهتر، که از پس پولش برنمیآییم. چند تا سفر، مثلاً خارج از کشور، که خب، اون هم برای ما گرونه. فقط نمیخوام در حقش کوتاهی کنم. میفهمی؟ از زندگیم فقط همین رو میخوام، میفهمی؟ لیز؟ آخرش حس کنم برای اون پسر کوچولوی معرکه کم نذاشتهم.»
اینجا انگار لیز شروع کرده بود به جاروبرقیکشیدن.
پسر کوچولوی معرکه.
بهتر بود راه بیفتد
«پسر کوچولوی معرکه» میتوانست اسمِ سرخپوستیاش باشد.
بلند شد، لباسهای زیادیاش را مثل دنبالهٔ دستوپاگیرِ یک لباسِ سلطنتی جمع کرد و راهِ خانه را در پیش گرفت.
این هم لاستیک کامیون. این هم جایی که راه کمی پهن میشد. این هم جایی که شاخهها بالای سر به هم میرسیدند، انگار درختها دست بهطرف هم دراز کرده باشند. مامان اسمش را گذاشته بود سقفِ بافته.
این هم زمین فوتبال. آنطرفش خانهشان مثل حیوانی بزرگ و مهربان نشسته بود. شگفتانگیز بود. رسیده بود. توی برکه افتاده بود و زنده مانده بود تا تعریفش کند. بله، کمی گریه کرده بود، اما بعد با خنده از آن لحظهٔ ضعف گذشته بود و با حالتی حاکی از حیرت و شوخطبعی راهِ خانه را پیش گرفته بود؛ البته باید پذیرفت که از کمکِ بسیار ارزشمندِ یک فردِ سالخورده هم بهره برد…
ناگهان یاد پیرمرد افتاد. چه کار کرده بود؟ تصویرش برق زد: پیرمرد با پوست کبود و شورتِ سفیدِ تنگ، تنها و بیپناه ایستاده بود؛ مثل اسیر جنگیای که چون در کامیون جا نبوده کنار سیم خاردار رهایش کرده باشند. یا مثل لکلکی غمگین و شوکه که با جوجههایش خداحافظی میکند.
دررفته بود. پیرمرد را ول کرده و دررفته بود. حتی یک لحظه هم به او فکر نکرده بود.
خدای من.
چه کارِ بزدلانه و پستی.
باید برمیگشت. همین الآن. کمک میکرد پیرمرد لنگان از جنگل بیرون بیاید. اما خیلی خسته بود. مطمئن نبود بتواند. احتمالاً پیرمرد مشکلی نداشت. احتمالاً برای خودش یک نقشهٔ پیرمردی داشت.
اما او دررفته بود. نمیتوانست این را بپذیرد. عقلش میگفت تنها راهِ جبران این است که همین حالا برگردد و نجاتش بدهد. بدنش حرف دیگری میزد: خیلی دوره. تو فقط یه بچهای. برو مامان رو بیار. مامان میدونه چی کار کنه.
لبِ زمین فوتبال، در آن لباسهای بزرگ و آویزان، مثل مترسکی خشکَش زده بود.
——————-
ایبر وارفته به قایق تکیه داده بود.
هوا چقدر عوض شده بود. در بخشِ بازِ پارک، مردم با چترهای آفتابی گردش میکردند. چرخوفلک بود، گروه موسیقی بود، آلاچیق بود. روی پشتِ بعضی اسبهای چرخوفلک غذا سرخ میکردند. بچهها هم سوارِ بعضی اسبهای دیگر بودند. از کجا میفهمیدند کدامها داغاند؟ هنوز برف بود، اما در این گرمای ملایم زیاد دوام نمیآورد.
اگه چشمهات رو ببندی، دیگه تمومه. خودت میدونی، نه؟
خندهدار بود.
-آلن.
دقیقاً صدای آلن. بعد از اینهمه سال.
کجا بود؟ برکهٔ اردکها. چند بار با بچهها آمده بود اینجا. حالا باید میرفت. خداحافظ، برکهٔ اردکها. هرچند، صبر کن. انگار نمیتوانست بایستد. تازه نمیشد دو بچهٔ کوچک را جا گذاشت. اینقدر نزدیک آب. چهار و ششساله بودند. محض رضای خدا، چه فکری کرده بود؟ آن دو عزیز کوچولو را لبِ برکه تنها گذاشته بود. بچههای خوبی بودند، منتظر میماندند، اما شاید حوصلهشان سر میرفت. شاید میرفتند شنا. بدون جلیقهٔ نجات. نه، نه، نه. حالش از این فکر بد میشد. باید میماند. بچههای بیچاره. آن بچههای رهاشده…
صبر کن. برگرد عقب.
بچههایش شناگرهای خیلی خوبی بودند.
هیچوقت هم رهایشان نکرده بود.
بچههایش بزرگ شده بودند.
تام سیساله بود؛ جوانی قدبلند و خوشقیافه. خیلی تلاش میکرد آدمِ باسوادی باشد و از چیزهای مختلف سر دربیاورد. اما حتی وقتی خیال میکرد در زمینهای چیزی بارش است ــ مثلاً جنگ بادبادکها یا پرورش خرگوش ــ خیلی زود معلوم میشد که همان تام همیشگی است: دوستداشتنیترین و خوشقلبترین جوان دنیا، که دربارهٔ جنگ بادبادکها یا پرورش خرگوش چیزی بیشتر از آنچه هر آدم معمولی میتوانست با ده دقیقه جستوجو در اینترنت یاد بگیرد، نمیدانست.
نه اینکه باهوش نباشد؛ اتفاقاً باهوش بود و خیلی زود هم یاد میگرفت. آه، تام، تامی، تامیِ کوچولو! چه دلِ بزرگی داشت این بچه. اینهمه تلاش میکرد. برای بهدستآوردنِ محبتِ پدرش. پسرم، تو که داشتیاش. هنوز هم داری. تام، تامی، همین الآن هم دارم به تو فکر میکنم. خیلی توی فکرم هستی.
و جودی، جودی آنجا در سانتافه بود. گفته بود هر وقت لازم باشد مرخصی میگیرد و با هواپیما میآید خانه. اما لازم نبود. نمیخواست مزاحمِ زندگیاش شود. بچهها زندگیِ خودشان را داشتند. جودیجان. صورتککمکیِ کوچولو. حالا باردار بود. ازدواج نکرده بود. حتی با کسی هم نبود. لارسِ احمق. چهجور مردی میتواند دخترِ زیبایی مثل او را رها میکند؟ دختری به آن نازنینی. تازه داشت در کارش پیشرفت میکرد. وقتی تازه کارت را شروع کردهای، نمیتوانی اینهمه مرخصی بگیری…
اینطور فکرکردن به بچهها داشت دوباره برایش واقعیشان میکرد. نباید میگذاشت این فکرها راه بیفتند. جودی بچهدار میشد. او میتوانست آنقدر زنده بماند که بچه را ببیند. بغلش کند. بله، غمانگیز بود. این هم یکی از چیزهایی بود که ناچار شده بود از آن بگذرد. در یادداشت توضیح داده بود. نداده بود؟ نه. یادداشت نگذاشته بود. نمیتوانست. یک دلیلی داشت که نمیتوانست. نداشت؟ تقریباً مطمئن بود که…
بیمه. نباید معلوم میشد عمداً این کار را کرده.
کمی وحشت.
داشت میترسید.
داشت خودش را میکشت. در جریانِ کشتنِ خودش، یک بچه را هم گرفتار کرده بود. بچهای که حالا با بدنِ نیمهیخزده توی جنگل سرگردان بود. دو هفته مانده به کریسمس داشت خودش را میکشت. کریسمس، تعطیلات محبوبِ مالی. مالی آن مشکلِ دریچهٔ قلب را داشت، آن حملههای اضطراب را. این ماجرا شاید…
این کارِ او نبود. این کاری نبود که او بکند. هیچوقت چنین کاری نمیکرد. اما کرده بود. داشت میکرد. همین حالا داشت اتفاق میافتاد. اگر همانجا بیحرکت میماند، کار تمام بود. همهچیز به پایان میرسید.
«به تو میگویم، همین امروز در فردوس با من خواهی بود…»
باید میجنگید.
اما نمیتوانست چشمهایش را باز نگه دارد.
سعی کرد آخرین حرفهایش را به مالی برساند. عزیزم، من را ببخش. بزرگترین اشتباه زندگیام بود. این قسمت را فراموش کن. فراموش کن که کار را اینطوری تمام کردم. تو من را میشناسی. میدانی نمیخواستم اینطور تمام شود.
در خانهاش بود. نه، خانهاش نبود. این را میدانست. اما همهچیز را با تمام جزئیات میدید. تخت پزشکی که در خانهشان گذاشته بودند خالی بود. عکس آتلیهایشان آنجا بود: خودش، مالی، تامی و جودی، کنار یک نردهٔ قلابی به شکل نردههای مزرعه. میز کوچک کنار تخت. داروها در جعبهٔ قرص. زنگی که با آن مالی را صدا میکرد.
چه کاری کرده بود. چه کار بیرحمانهای. ناگهان با وضوحی باورنکردنی فهمید چقدر بیرحمانه است. چقدر خودخواهانه. خدایا، او دیگر چه جور آدمی بود؟
در خانه باز میشد. مالی اسمش را صدا میزد. میرفت توی اتاق آفتابگیر قایم میشد. بعد ناگهان بیرون میپرید و غافلگیرش میکرد.
انگار خانه را از نو ساخته بودند. اتاق آفتابگیرشان حالا اتاق آفتابگیر خانم کندال بود؛ همان معلم پیانوی دوران کودکیاش. برای بچهها جالب میشد که در همان اتاقی پیانو یاد بگیرند که خودش…
خانم کندال گفت: «کسی اینجاست؟»
منظورش این بود: هنوز نمیر. خیلیهامون میخوایم توی اتاق آفتابگیر حسابی سرزنشت کنیم.
فریاد زد: «آهای! آهای!»
زنی با موهای نقرهای از کنار برکه میآمد.
فقط باید صدایش میزد.
صدا زد.
زن برای زنده نگهداشتنش چیزهای مختلفِ زندگی را روی او تلنبار کرد؛ چیزهایی که بوی خانه میدادند: پالتوها، ژاکتها، بارشی از گلها، کلاه، جوراب، کفش کتانی. بعد با نیرویی حیرتانگیز بلندش کرد و به میانِ هزارتوی درختها برد؛ آن سرزمینِ شگفتِ درختان، با یخهایی که از شاخهها آویخته بودند. لباس روی لباس رویش بود. شبیه تختی شده بود که در مهمانی پالتوهای مهمانها را رویش میریزند. زن همهچیز را میدانست: کجا باید قدم بگذارد و کِی باید مکث کند و نفسی تازه کند. بهقدر یک گاو نر زور داشت. حالا مرد را مثل بچهای روی یک سمت لگنش نگه داشته بود؛ هر دو دستش را دور کمر او حلقه کرده بود و از روی ریشه بیرون زده درخت بلندش میکرد.
انگار ساعتها راه رفتند. زن آواز میخواند. با زبانِ خوش تشویقش میکرد. بعد تشر میزد و با انگشت به پیشانیاش میکوبید ــ درست به پیشانیاش ــ و یادآوری میکرد که بچهٔ بدبختِ خودش، نیمهیخزده، در خانه مانده و باید بجنبند.
خدای من، چقدر کار داشت. اگر زنده میماند. زنده میماند. این زن نمیگذاشت بمیرد. باید سعی میکرد به مالی بفهماند چرا این کار را کرده. ترسیده بودم، مال. ترسیده بودم. شاید مالی قبول میکرد به تامی و جودی چیزی نگوید. دلش نمیخواست آنها بدانند ترسیده بوده. نمیخواست بدانند چه حماقتی کرده. آه، به جهنم! به همه بگو! این کار را کرده بود. به آنجا رسیده بود که چنین کاری بکند، و کرده بود. همین. این هم او بود. بخشی از او بود. دیگر نه دروغ، نه سکوت. زندگی تازهای شروع میشد؛ زندگی متفاوتی، اگر فقط…
داشتند از زمین فوتبال میگذشتند.
این هم نیسان.
اولین فکری که کرد این بود: سوار شو، برو خانه.
زن با خندهٔ خشدارش گفت: «نهخیر، از این خبرها نیست.»
و او را به خانهای برد. خانهای کنار پارک. هزار بار دیده بودش، و حالا داخلش بود. بوی عرقِ مردانه، سسِ اسپاگتی و کتابِ کهنه میداد؛ مثل کتابخانهای که مردهای عرقکرده در آن اسپاگتی بپزند. زن او را جلوی بخاریِ هیزمی نشاند و پتوی قهوهای برایش آورد که بوی دارو میداد. حرفزدنش فقط دستور بود: «این رو بخور. بذار اون رو ازت بگیرم. خودت رو بپوشون. اسمت چیه؟ شمارهت چنده؟»
باورکردنی نبود. چند لحظه پیش، با لباس زیر توی برف داشت میمرد و حالا اینجا بود. گرما. رنگها. شاخِ گوزن روی دیوار. یک تلفنِ قدیمیِ هندلی، مثل تلفنهای فیلمهای صامت. همهچیز دیدنی بود. هر ثانیه چیزی برای خودش بود. با شورت، لبِ برکه، توی برف نمرده بود. بچه زنده بود. کسی را نکشته بود. هه! یکجوری همهچیز را پس گرفته بود. حالا همهچیز خوب بود. همهچیز…
زن خم شد و جای زخمِ سرش را لمس کرد.
گفت: «وای، آخ. این زخم که اون بیرون اتفاق نیفتاده، نه؟»
آنوقت یادش آمد لکهٔ قهوهای هنوز همانجا توی سرش است. به همان اندازهٔ قبل.
آه، خدایا. هنوز همهٔ آن رنجها در پیش بود.
باز هم میخواست؟ هنوز میخواست زندگی کند؟
بله. بله. خدایا، بله. خواهش میکنم.
چون حالا داشت چیزی را میفهمید. کمکم میدیدش: اگر آدمی آخرِ کار از هم بپاشد، حرفهای بد بزند، کارهای بد بکند، یا به کمک احتیاج داشته باشد ــ حتی به کمکِ خیلی زیاد ــ خب که چه؟ چه اشکالی دارد؟ چرا نباید حرفهای عجیب بزند، کارهای عجیب بکند، ظاهرش غریب یا چندشآور شود؟ چرا نباید مدفوع از پاهایش سرازیر شود؟ چرا نباید کسانی که دوستشان دارد بلندش کنند، خموراستش کنند، غذا دهانش بگذارند و تمیزش کنند، وقتی خودش با میل و رغبت همین کارها را برای آنها میکرد؟ ترسیده بود این کمکگرفتنها از او چیزی کم کند. هنوز هم میترسید. اما حالا، در کنارِ این ترس، میدید که ممکن است هنوز چیزهای خوبِ زیادی در پیش باشد؛ توی ذهنش اینطور شکل گرفت: هنوز لحظههای خوشِ زیادی در پیش بود؛ لحظههای شادی، لحظههای مهر و صمیمیت. و این لحظههای صمیمیت چیزی نبودند که حق داشته باشد از دیگران دریغغ کند، دریغم کند، دریغ کند. هیچوقت چنین حقی نداشت.
بچه از آشپزخانه بیرون آمد. توی پالتوی بزرگِ ایبر گم شده بود. چکمهها را درآورده بود و پاچههای پیژامه دورِ پاهایش روی زمین جمع شده بودند. دستِ خونآلودِ ایبر را آرام گرفت. گفت ببخشید. ببخشید که در جنگل آنقدر احمق بوده. ببخشید که دررفته. حواسش سرِ جایش نبوده. یککم ترسیده بوده و اینها.
ایبر با صدای گرفته گفت: «گوش کن. کارت عالی بود. همهچیز رو درست انجام دادی. من اینجام. کی باعث شد اینجا باشم؟»
بفرما. این کاری بود که میتوانست بکند. شاید حالا بچه احساس بهتری داشت. شاید توانسته بود این را به او بدهد. همین یک دلیل برای ماندن بود. نبود؟ اگر نباشی که نمیتوانی کسی را آرام کنی. اگر رفته باشی که هیچ کاری از دستت برنمیآید.
وقتی آلن به پایانِ عمرش نزدیک شده بود، ایبر در مدرسه تحقیقی دربارهٔ گاو دریایی ارائه کرده بود. خواهر یوستاس به او نمرهٔ عالی داده بود. خواهر یوستاس میتوانست خیلی سختگیر باشد. دو انگشتِ دست راستش را در حادثهای با ماشینِ چمنزنی از دست داده بود و گاهی با همان دست بچهای را میترساند تا ساکت شود.
سالها بود به آن روز فکر نکرده بود.
آن بار دستش را روی شانهٔ ایبر گذاشته بود؛ نه برای ترساندن، برای تحسین.
«واقعاً عالی بود. همه باید مثل ایبر کارشون رو جدی بگیرن. ایبر، امیدوارم بری خونه و این رو برای پدر و مادرت هم تعریف کنی.»
رفته بود خانه و برای مامان گفته بود. مامان پیشنهاد کرده بود برای آلن هم تعریف کند. آن روز آلن بیشتر خودش بود تا «آن». و آلن…
آه، آلن. عجب مردی بود.
کنار بخاریِ هیزمی، اشک در چشمهایش جمع شد.
آلن گفته بود کارش عالی است. چند سؤال هم پرسیده بود. دربارهٔ گاو دریایی. باز غذایشان چه بود؟ ایبر فکر میکرد میتوانند خوب با هم ارتباط برقرار کنند؟ آلن چه زحمتی باید کشیده باشد در آن حال و روز. چهل دقیقه گوشدادن به حرفهای یک بچه دربارهٔ گاو دریایی. تازه با شعری که خودِ ایبر سروده بود. یک غزلِ چهاردهخطی. دربارهٔ گاو دریایی.
آن روز چقدر خوشحال شده بود که آلن دوباره برگشته.
فکر کرد: مثل او میشوم. سعی میکنم مثل او باشم.
صدای توی ذهنش لرزان بود. کمجان بود. هنوز خودش هم باورش نداشت.
بعد صدای آژیر آمد.
و مالی.
صدایش را از دمِ در شنید. مالی، مالی، آه عزیزم. اوایل ازدواجشان با هم دعوا میکردند؛ حرفهای دیوانهواری به هم میزدند. بعد گاهی میزدند زیر گریه. توی تخت؟ یک جای دیگر؟ و بعد مالی صورت داغ و خیسش را به صورت داغ و خیس او میچسباند. با تنهایشان از هم عذرخواهی میکردند. دوباره همدیگر را میپذیرفتند.
و این احساس؛ اینکه بارها و بارها دوباره پذیرفته شوی، اینکه محبت کسی به تو پیوسته گستردهتر شود و هر عیب تازهای را که از تو سر میزند در خودش جا بدهد، عمیقترین و عزیزترین چیزی بود که در تمام عمرش…
مالی با آشفتگی و شرمندگی وارد شد. تهمایهای از خشم در چهرهاش بود. ایبر این را میدید. او با کاری که کرده بود، مالی را شرمنده کرده بود؛ انگار به او نشان داده بود که آنقدر که باید، متوجه ترس و نیازش نشده است. مالی آنقدر سرگرم مراقبت از او بود که نفهمیده بود چقدر میترسد. از او عصبانی بود که دست به چنین کاری زده، و در عین حال از خودش شرم داشت که در چنین لحظهای، وقتی او بیش از هر وقت دیگری به کمک نیاز داشت، از دستش عصبانی شده بود. حالا سعی میکرد خشم و شرمش را کنار بگذارد تا بتواند هر کاری از دستش برمیآید برای او انجام دهد.
همهٔ اینها را میشد در چهرهاش دید. ایبر چقدر خوب میشناختش.
نگرانی هم بود.
نگرانی بر همهچیزِ آن چهرهٔ دوستداشتنی سایه انداخته بود.
حالا بهسوی او میآمد و پایش به برآمدگی کف خانهٔ غریبه گیر کرد و کمی تلوتلو خورد.


گفتوگو دربارهٔ این نوشته