رفتن به محتوا
صفحهٔ اختصاصی ادبیات معاصردربارهٔ آنتی‌مانتال
ادبیات، بیرون از عادت
شعر · داستان · اندیشه
آنتی‌مانتالANTIMANTAL ورق زدن نشریه
آنتی‌مانتال /
داستان جهان

داستان “مرده‌تر از مرده” نوشته‌ی ایان مک‌یوئن((قسمت دوم))/ برگردان: ساحل نوری

برایان پشت در بود. برگه‌ای در دست داشت که باید امضا می‌کردم. چیزی مربوط به ماشین، چیزی که می‌توانست تا صبح صبر کند. همان‌طور که نگاهی به برگهٔ امضاکردنی می‌انداختم، از گوشهٔ چشم دیدم برایان یواشکی از روی شانه‌ام داخل سرسرا را نگاه می‌کند. تند گفتم: «دنبال چیزی می‌گردی؟» گفت: «نه، قربان.» امضا کردم و در را بستم. یادم آمد چون ماشین برای سرویس در تعمیرگاه بود، برایان تمام روز در خانه مانده بود. من با تاکسی به دفترهایم رفته بودم. این واقعیت و رفتار عجیب هلن… وقتی این دو را به هم پیوند دادم چنان تهوعی بر من غلبه کرد که لحظه‌ای فکر کردم بالا می‌آورم و شتابان به حمام رفتم.

اما بالا نیاوردم. در عوض به آینه نگاه کردم. مردی دیدم که کمتر از هفت ماه دیگر چهل‌وپنج‌ساله می‌شد، مردی که سه ازدواج دور چشم‌هایش حک شده بود و گوشهٔ دهانش از عمری حرف‌زدن پای تلفن افتاده بود. آب سرد به صورتم زدم و در اتاق به هلن پیوستم. گفتم: «برایان بود.» چیزی نگفت، نمی‌توانست نگاهم کند. صدای خودم تودماغی و بی‌روح به گوش می‌رسید. «معمولاً شب‌ها سر نمی‌زند…» باز هم چیزی نگفت. چه انتظاری داشتم؟ اینکه ناگهان تصمیم بگیرد به رابطه با راننده‌ام اعتراف کند؟ هلن زن خاموشی بود؛ پنهان‌کردن احساساتش برایش دشوار نبود. من هم نمی‌توانستم احساسم را اعتراف کنم. بیش از حد می‌ترسیدم حق با من باشد. تحمل نداشتم بشنوم همان فکری را تأیید می‌کند که دوباره داشت به استفراغم می‌انداخت. فقط حرف‌هایم را می‌انداختم وسط تا وادارش کنم تظاهرش را محکم‌تر کند… چه بسیار می‌خواستم همه‌چیز انکار شود، حتی با اینکه می‌دانستم انکارش دروغ خواهد بود. خلاصه، فهمیدم در چنگ هلن هستم.

آن شب با هم نخوابیدیم. در یکی از اتاق‌های مهمان برای خودم بستری آماده کردم. نمی‌خواستم تنها بخوابم؛ در واقع این فکر برایم نفرت‌انگیز بود. گمان می‌کنم ــ خیلی گیج بودم ــ می‌خواستم فقط نمایش این کار را اجرا کنم تا هلن بپرسد چه می‌کنم. می‌خواستم تعجبش را بشنوم که بعد از این‌همه ماه خوشبختیِ مشترک، ناگهان، بی‌آنکه حتی کلمه‌ای گفته باشیم، در اتاق دیگری برای خودم جا می‌اندازم. می‌خواستم بگوید احمق نباش، بیا به تخت، به تخت خودمان. اما چیزی نگفت، مطلقاً هیچ. همه‌چیز را بدیهی پذیرفت… حالا وضع این بود و دیگر نمی‌توانستیم در یک بستر بخوابیم. سکوتش تأییدی مرگبار بود. یا شاید احتمال ضعیفی وجود داشت ــ در تخت تازه‌ام بیدار دراز کشیده بودم ــ که فقط از بدخلقیِ من عصبانی باشد. حالا واقعاً گیج شده بودم. تا دل شب ماجرا را در ذهنم زیرورو کردم. شاید اصلاً برایان را ندیده بود. ممکن بود همهٔ این ماجرا ساختهٔ خیال خودم باشد؟ بالاخره روز بدی داشتم. اما این مضحک بود، چون واقعیت وضعیت اینجا بود… تخت‌های جدا… و بااین‌حال چه باید می‌کردم؟ چه باید می‌گفتم؟ همهٔ امکان‌ها را سنجیدم: جمله‌های خوب، سکوت‌های زیرکانه، عبارت‌های کوتاه و حکمت‌آمیزی که پردهٔ نازک ظاهر را می‌دریدند. آیا او هم حالا مثل من بیدار بود و به این‌ها فکر می‌کرد؟ یا خوابِ خواب بود؟ چطور می‌توانستم بفهمم، بی‌آنکه معلوم شود بیدارم؟ اگر ترکم می‌کرد چه می‌شد؟ کاملاً به رحم او وابسته بودم.

اگر بخواهم بافت زندگی‌ام را در هفته‌های بعد منتقل کنم، زبان را ورشکسته خواهم کرد. وحشت بی‌قاعدهٔ کابوس را داشت؛ انگار کبابی بر سیخ بودم که هلن با دستی آسوده آرام می‌چرخاندش. اشتباه است اگر حالا بخواهم با نگاه به گذشته استدلال کنم که خودم این وضعیت را ساخته بودم؛ اما اکنون می‌دانم می‌توانستم زودتر به عذابم پایان بدهم. خوابیدنم در اتاق مهمان تثبیت شد. غرورم نمی‌گذاشت به بستر زناشویی‌مان برگردم. می‌خواستم هلن پیش‌قدم شود. بالاخره او بود که این‌همه توضیح بدهکار بود. در این مورد کوتاه نمی‌آمدم؛ تنها یقینم در آن دوران، سردرگمیِ تیره‌وتار بود. باید محکم به چیزی می‌چسبیدم… و می‌بینید که جان به در بردم. هلن و من تقریباً حرف نمی‌زدیم. سرد و دور بودیم. هریک از چشم دیگری می‌گریخت. حماقتم این بود که فکر می‌کردم اگر به‌اندازهٔ کافی ساکت بمانم، بالاخره می‌شکند و دلش می‌خواهد با من حرف بزند، بگوید به نظر او چه بر سرمان می‌آید. و همین‌طور کباب شدم. شب‌ها با فریاد از خواب‌های بد می‌پریدم و بعدازظهرها اخم می‌کردم و سعی می‌کردم روشن دربارهٔ همه‌چیز فکر کنم. باید کارم را ادامه می‌دادم. اغلب مجبور بودم بیرون از خانه باشم، گاهی صدها مایل دورتر، مطمئن از اینکه برایان و هلن نبودنم را جشن می‌گیرند. گاهی از هتل‌ها یا سالن‌های فرودگاه به خانه زنگ می‌زدم. هیچ‌کس جواب نمی‌داد، بااین‌حال میان هر ضربهٔ بوق الکترونیکی صدای هلن را در اتاق‌خواب می‌شنیدم که از لذتِ فزاینده نفس‌نفس می‌زد. در دره‌ای سیاه زندگی می‌کردم، همیشه بر آستانهٔ گریه. دیدن دختر کوچکی که با سگش بازی می‌کرد، بازتاب غروب در رودخانه، سطری تأثربرانگیز از یک آگهی، کافی بود تا از هم بپاشم. وقتی از سفرهای کاری برمی‌گشتم، ویران و تشنهٔ دوستی و عشق، از همان لحظه‌ای که پا از در می‌گذاشتم حس می‌کردم برایان کمی پیش‌تر آنجا بوده است. هیچ‌چیز ملموسی نبود، جز حس حضورش در هوا، چیزی در مرتب‌بودن تخت، بویی متفاوت در حمام، جای تنگ اسکاچ روی سینی. هلن وانمود می‌کرد مرا نمی‌بیند که در عذاب از اتاقی به اتاق دیگر پرسه می‌زنم، وانمود می‌کرد هق‌هقم را در حمام نمی‌شنود. شاید بپرسید چرا راننده‌ام را اخراج نکردم. پاسخ ساده است. می‌ترسیدم اگر برایان برود، هلن دنبالش برود. هیچ نشانه‌ای از احساسم به راننده‌ام بروز نمی‌دادم. دستورهایم را می‌دادم و او مرا می‌رساند، با همان فرمان‌بریِ بی‌چهرهٔ همیشگی. هیچ تفاوتی در رفتارش نمی‌دیدم، هرچند میلی نداشتم زیادی دقیق نگاهش کنم. باور دارم هیچ‌وقت نفهمید که من می‌دانم، و این دست‌کم توهم تسلط بر او را به من می‌داد.

اما این‌ها ظرافت‌هایی مبهم و حاشیه‌ای‌اند. اصل ماجرا این بود که داشتم فرو می‌پاشیدم، از هم باز می‌شدم. پای تلفن خوابم می‌برد. موهایم شروع کرده بودند به رهاکردن پوست سرم. دهانم پر از زخم شده بود و نفسم بوی لاشهٔ در حال پوسیدن می‌داد. می‌دیدم دوستان کاری‌ام وقتی حرف می‌زنم یک قدم عقب می‌روند. دمل بدخیمی در مقعدم پرورش می‌دادم. داشتم می‌باختم. کم‌کم بیهودگیِ بازی‌های خاموشِ انتظارم با هلن را می‌فهمیدم. در واقع هیچ موقعیتی میان ما نبود که بتوان با آن بازی کرد. اگر در خانه بودم، تمام روز روی صندلی‌اش می‌نشست. گاهی تمام شب هم همان‌جا می‌ماند. بارها مجبور می‌شدم صبح زود از خانه بیرون بروم و او را روی صندلی‌اش بگذارم، خیره به نقش‌های فرش؛ و وقتی آخر شب برمی‌گشتم، هنوز همان‌جا بود. خدا می‌داند می‌خواستم کمکش کنم. دوستش داشتم. اما تا او به من کمک نمی‌کرد، کاری از دستم برنمی‌آمد. در سیاه‌چال فلاکت‌بارِ ذهنم زندانی بودم و وضعیت یکسره نومیدکننده به نظر می‌رسید. زمانی مردی بودم که شتابان از برابر ویترین مغازه‌ای می‌گذشت و بی‌اعتنا نگاهی به داخل می‌انداخت؛ حالا مردی بودم با نفس بدبو، دمل و زخم دهان. داشتم از هم می‌پاشیدم.

در سومین هفتهٔ این کابوس، وقتی ظاهراً هیچ کار دیگری از دستم برنمی‌آمد، سکوت را شکستم. یا همه‌چیز، یا هیچ. تمام آن روز در هایدپارک قدم زدم و خرده‌ریزهای باقی‌ماندهٔ عقل، اراده و خوش‌برخوردی‌ام را جمع کردم برای رویارویی‌ای که تصمیم گرفته بودم همان شب رخ بدهد. کمی کمتر از یک‌سوم بطری اسکاچ نوشیدم و نزدیک ساعت هفت نوک‌پا به اتاق‌خوابش رفتم؛ دو روز بود آنجا دراز کشیده بود. آرام در زدم و چون پاسخی نشنیدم وارد شدم. با لباس کامل روی تخت دراز کشیده بود، دست‌ها کنار بدن. پیراهن گشاد نخیِ کم‌رنگی پوشیده بود. پاهایش از هم باز بود و سرش کج روی بالش قرار داشت. وقتی روبه‌رویش ایستادم، به‌زحمت برق آشنایی‌ای در نگاهش پیدا شد. قلبم دیوانه‌وار می‌کوبید و بوی گند نفسم مثل دود سمی اتاق را پر می‌کرد. گفتم: «هلن»، و مجبور شدم مکث کنم و گلویم را صاف کنم. «هلن، نمی‌توانیم همین‌طور ادامه بدهیم. وقتش است حرف بزنیم.» بعد، بی‌آنکه فرصتی برای پاسخ بدهم، همه‌چیز را گفتم. گفتم از رابطه‌اش خبر دارم. از دملم گفتم. کنار تختش زانو زدم. فریاد زدم: «هلن، این رابطه برای هردومان این‌همه ارزش داشته. باید برای نجاتش بجنگیم.» سکوت بود. چشم‌هایم بسته بود و انگار روح خودم را می‌دیدم که در خلائی عظیم و سیاه از من دور می‌شود تا به نقطه‌ای سرخ به‌اندازهٔ نوک سوزن بدل شود. سر بلند کردم، به چشم‌هایش نگاه کردم و آنجا تحقیر خاموش و عریانی دیدم. همه‌چیز تمام شده بود، و در آن لحظهٔ جنون‌آمیز دو میل وحشیانه و به‌هم‌پیوسته در من شکل گرفت: به او تجاوز کنم و نابودش کنم. با یک حرکت ناگهانی دست پیراهن را یکسره از تنش دریدم. زیرش چیزی نپوشیده بود. پیش از آنکه حتی فرصت نفس‌کشیدن پیدا کند، روی او بودم، در او بودم، تا عمق در تنش فرو رفته بودم و دست راستم دور گلوی سفید و لطیفش حلقه شده بود. با تمام جانم بالش را روی صورتش فشردم و خفه‌اش کردم.

وقتی او مرد، من به اوج رسیدم. این‌قدر را می‌توانم با افتخار بگویم. می‌دانم مرگش برای او لحظهٔ لذتی شدید بود. فریادهایش را از پشت بالش شنیدم. با سرودن دربارهٔ لذت خودم حوصله‌تان را سر نمی‌برم. دگرگونی‌ای شکوهمند بود. و حالا مرده در آغوشم افتاده بود. چند دقیقه طول کشید تا هولناکیِ کاری را که کرده بودم بفهمم. هلن عزیز و شیرین و لطیفم مرده در آغوشم بود؛ مرده و به‌شکلی رقت‌انگیز برهنه. از هوش رفتم. وقتی بیدار شدم، انگار ساعت‌های بسیاری گذشته بود؛ جسد را دیدم و پیش از آنکه فرصت کنم سرم را برگردانم، رویش بالا آوردم. مثل خواب‌گردها به آشپزخانه رفتم، مستقیم سراغ اوتریلو رفتم و تکه‌تکه‌اش کردم. رودن جعلی را در دستگاه خردکن زباله انداختم. حالا مثل دیوانه‌ای برهنه از اتاقی به اتاق دیگر می‌دویدم و هرچه به دستم می‌رسید نابود می‌کردم. فقط برای تمام‌کردن اسکاچ ایستادم. ورمیر، بلیک، ریچارد دَد، پل نش، روتکو؛ پاره کردم، لگدمال کردم، متلاشی کردم، لگد زدم، تف انداختم و ادرار کردم روی… دارایی‌های عزیزم… آه، عزیزهای من… رقصیدم، آواز خواندم، خندیدم… تا دل شب گریستم.

داستان “مرده‌تر از مرده” نوشته‌ی ایان مک‌یوئن((قسمت اول))/ برگردان: ساحل نوری

گفت‌وگو دربارهٔ این نوشته

دیدگاه شما

نشانی ایمیل شما منتشر نمی‌شود. دیدگاهتان را دربارهٔ این نوشته با ما در میان بگذارید.